آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

بوی مرگ می دهد سکوت بیشه

آن هنگام که کرکس ها به صف شده اند

و در انتظار آخرین نفس شیر از پا افتاده

آماده ضیافتی عظیم اند

جشنی به بهانه مرگ شیر

مرگی که این سو پایان

و آنسوی بیشه زندگیست

یک زندگی به طعم خون

...

تو اما کجای این قصه ایستاده ای

که بی پروا مرگ را نظاره می کنی

و نمی دانی کی باران بارید

و کجا اشکی جاری شد

...

زمین را بوی خون فرا گرفته

بیشه را سکوت مرگ

و ساییدن از سر خشم دندان کفتار ها

که به زخم های شیر می خندند

...

اما دریغ

که جنگل جای جولان کفتارها نیست

و دیری نمی پاید

که خون شیر دامن گیر شود

و آن روز پایان همه ناسپاسی هاست

پ ن: این دل نوشته به وقت 26 خرداد 98 نوشته شد، بخاطر نمی آورم چرا، اما آن زمان بصورت پیش نویس ذخیره شد تا زمانی مناسب منتشر شود، و آن زمان مناسب هرگز فرا نرسید. این که چرا اکنون، باز هم نمی دانم چرا!

  • حمید آبان

یک - آمدیم، نبودیم!

در وصف این نبودن ها و ننوشتن ها همین بس که گاهی آدمیزاد در خود گم می شود! آری در دنیای آشنای خویش چنان غریب می ماند که گویی هیچ وقت به آنجا نرفته است، و به چشم بهم زدنی چون کودکی نوپا در خود گم می شود. من نیز گم شدم، در جستجوی خویش درون خودم گم شدم، و ماهها زمان برد تا خود را پیدا کنم، و اکنون اینجا، در این دیار آشنای کلمات هستم. کلمات، واژه ها، این دوست داشتنی های دیرینه ایام، چراغ راهند در این مسیر پرپیچ و خم، که یادت نرود از کجا آمده ای، و به کدامین مقصد می روی...

دو - یک روزگار، یک زندگی...

این روزها که حال زمین و زمان خوب نیست، این روزها که روزگار آن روی سگ خویش بر ما نمایان کرده است، و هر لحظه بیم آن می رود که به سرفه العینی بدرود بگوئیم این جهان را، می توان به گونه ای زیست که حسرت یک خنده از ته دل، انبوه کتاب های نخوانده داخل گنجه یا لایبرری برقی، گفتن دوستت دارم به آنکه در انتظار تو گوشه این شهر نشسته تا به کلامی روشنش کنی، و خیلی دلخوشی های دیگری که دغدغه ها و مشغله ها ازمان گرفته، بر دلمان نماند. که وقتی مردیم، با لبخندی ژکوند بمیریم، و دیگران نگویند ناکام از این دنیا رفت...

سه - علفزار گریان!

گاهی به سبک فیلم های آنجلوپولوس دوربین زندگی از من دور می شود، و همینطور که به عقب می رود، موسیقی جادویی النی پس زمینه این سکانس پخش می شود، و من را نشان می دهد که پشت پنجره اتاق به خیابان های شهر خیره شده ام، دلم میخواهد در آن صحنه یک سیگار گوشه لبم روشن باشد و دست چپم بین سینه و شکم تکیه گاه دست راستم باشد که هر چند لحظه یکبار سیگار را جابجا میکند! اما هیچ وقت اینطور نمی شود، چرا که من هیچگاه سیگار نمی کشم، و در بهترین حالت شاید یک لیوان شیرکاکائو دستم باشد که جرعه جرعه مینوشم و به چیستی این جهان فکر میکنم، و درست زمانی که شیرکاکائو تمام می شود به این نتیجه میرسم که دنیا ارزش زیست ندارد و باید جمع کرد و از این مملکت رفت، به کجایش را نمی دانم، اما دوست دارم در یکی از روستاهای مثلا سوئیس مزرعه خود را می داشتم و وسط بهار برف پارو می کردم تا به آغل گاو ها برسم و شیرشان را بدوشم و با کاکائوی مرغوب سوئیسی ترکیب کنم و شیرکاکائوی طبیعی در دست پشت پنجره خانه روستایی خودم به آسمان صاف و غروب های سوئیس خیره شوم و اینبار که به چیستی جهان فکر میکنم به این نتیجه نرسم که این دنیا ارزش زیستن ندارد و امیدوار باشم که فرزندم در مهد فرهنگ و سمبل آرامش دنیا بزرگ می شود و آدم حسابی می شود.

چهار - نیمبوس 2000

یک وقت هایی دلت میخواهد سوار نیمبوس 2000 ات شوی و بر فراز هاگوارتز پرواز کنی، و در حالی که یک مالفوم بیشعور قصد دارد تو را زمین بزند، با یک حرکت غیرمنتظره بزنی شتکش کنی وسط زمین گوئیدیچ، و در حالی که آن گوی تیزپای بالدار که اسمش یادم نمی آید را گرفته ای و حضار تو را تشویق می کنند، بی اعتنا جارو بر زمین بکوبی و به نشانه اعتراض به وضعیت بد زندگی زمین را ترک کنی، و حتی دامبلدور و هاگریت هم نتوانند از خر شیطان پایینت بیاورند و پا در یک کفش کنی که یا این وضعیت (راستی کدام وضعیت؟) درست نشود دیگر در هاگوارتز نمی مانی، و آن خانم پروفسور که گربه می شد بیاید از قول خویش به تو وعده بدهد که بمان درست می شود، و تو بمانی و قسمت بعدی هری پاتر هم ساخته شود!

پنج - شهید راه جعل فلوید!

طرف رفته با اسکناس جعلی از فروشگاه خرید کرده و در یک اقدام نژاد پرستانه پلیس آنجا به شکل دلخراشی به قتل رسیده، و بعد شده سمبل جنبش نوین آپارتاید در آمریکا! به همین مسخرگی یک احمق بی شعور نژادپرست، یک مجرم را به قتل می رساند، و آن مجرم می شود قهرمان عصر! و در سرزمین تو چه مردان و زنان فرهیخته ای که.... و ما را هیچ صدای اعتراضی برنخواست! و این اتفاق بیش از پیش قدرت پروپاگاندا را بر ما روشن ساخت، که وقتی می گویند شب است در حالی که روز است، تو قبول میکنی که آری شب است!

شش - کریم!

کریم های زیادی در زندگی من نبوده اند، یک بچه محل داشتیم به اسم کریم که پرسپولیسی دو آتیشه ای بود و همیشه با من در حال کری خواندن بود، یک کریم هم در پرسپولیس و تیم ملی داشتیم که با اینکه در تیم دشمن بازی می کرد ولی دوستش داشتم، مثل علی کریمی که کریم نبود، ولی با ارفاق می شد کریم صدایش کنی. یک وقت هایی دلت میخواهد یک کریم باقری در کنارت باشد که وقتی کم می آوری توپ را بهش پاس بدهی و او از وسط زمین یک گل جانانه بزند و تو از ته دل بخندی و خوشحال شوی، و خستگی های طولانی مدت را با آن گل بشوید و ببرد! یا پاس به بدهی به علی کریمی و از وسط زمین همه را دریبل بزند و بعد حتی دروازه بان را هم دریبل بزند و توپ را وارد دروازه کند و باز تو خوشحال شوی و همه آنهایی که گفتم را با خود بشوید و ببرد! تیم حریف هم مالدیو و جیبوتی نباشد، برزیل با همه ستاره های جام جهانی 98 روبرویت بازی کند، و همینطور که میخندی و خوشحالی، رونالدو و روبرتو کارلوس آن طرف با هم دعوا کنند که چرا حواست به کریم ها نبود!

هفت - پی نوشت...

پساپیش از وقتی که میگذارید و این چرندیات را میخوانید صمیمانه تشکر می کنم و از همینجا میگویم که دلم برای تک تکتان تنگ شده است، دوست دارم هر روز بخوانمتان، ازتان یاد بگیرم و بیاموزم، دوستتان دارم رفقای نادیده وبلاگ نویسم، که همه تان برایم یک معلم هستید و دست بوستان هستم.

  • حمید آبان

برای آسمان باران

برای زمین درخت

و در قلب من به پیکار عشق می روی

به کدامین مسلخ می کشی

روح رنجور مرا

که دیگر تابش نیست در این عرصه ناسپاس

که دیگر یادش نیست به خاطر روزگار

یادت نیست

که بر ما چه گذشت

و فریادمان در گلو ماند

استخوان شد و جانمان را گرفت

سکوت پیشه کردیم

و در اندیشه صعود به انتهای تاریخ سقوط کردیم

آنجا که دیگر یادی از ما نیست

آنجا که دیگر دردی دوا نمی شود

و همه فراموشی است و فراق

ای کاش اینجا هم باران بزند

و خشک زمین سالهای انتظار را تر کند

ای کاش اینجا هم اشکی جوانه بزند

و باغ دل گلستان شود

  • حمید آبان

در نگاهت تبلور اندیشه ایست
که از آنسوی کهکشان بی نشان می آید
قصه ها نهفته درون برق چشمانت
و در سکوت هزارساله پاییز
واژه ها صف کشیده اند
و مومن به کلامی که روزی
از دهان تو متولد می شوند
روایتگر فاصله ها
و دنیای پر رمز و نیاز آنسوی حادثه هاست
قاب چشمانت
آه از آن قاب چشمانت
به وسعت آسمان حرف می بارد
حرف هایی از جنس نگفتن
که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و تنها دو سطر دیگر
کافیست تا عبور
عبور از این ثانیه های بی حساب
که پشت تپش های بی ثمر گم شده اند
بسان روزگار بعید
به طرز بی قاعده جهان
که هربار غروب را به رخ می کشد
که هر بار سکوت را انتخاب می کند

  • حمید آبان

با اندوه آغاز شد این فصل، اندوه و غم فراوانی که بر ما گذشت، و آیندگان چه‌ها که نخواهند گفت، از ظلمی که بر ما رفت، از اندوهی که در زندگی بر ما جاری شد، با رنج آغاز شد این فصل، و هیچ حرف و سخنی از تلخی ایام نمی‌کاهد، ایام سرد و خاکستری، آغشته به خون، آلوده به دروغ و تزویر، و نزاعی که بازنده آن مردم هستند، مردمی که بی‌گناه به دامن گناه پناه می‌برند، و این چه رسم روزگار است، که دردمند پناه، به دامن ظلم پناه می‌بریم!

یک - افزایش سیصد درصدی قیمت بنزین!

افزایش قیمت سوخت اتفاقی بود که دیر یا زود باید می‌افتاد، خب غیرمنطقی بود که قیمت یک لیتر بنزین از یک لیتر آب معدنی کمتر باشد، و این فقط در کشور ما دیده می شد، اما خیلی چیزهای دیگر هم در همه جای دنیا وجود دارد که در کشور ما نیست، و مسئولین ما همواره فقط قیمت سوخت را با سایر کشورها مقایسه می کنند! و حرفی از فاصله بسیار زیاد ما با استانداردهای رفاه به میان نمی آید! و اصولا هیچ تناسبی بین میزان درآمد ما با قیمت ها وجود ندارد، و خیلی موارد دیگری که از گفتنش صرف نظر میکنم..

دو - صحنه اعتراضات مردمی

بعد از شنیدن خبر بالا، بسیاری از مردم که اغلب از قشر آسیب دیده جامعه بودند برای اعتراض به خیابان ها آمدند، تکرار میکنم، قشر آسیب دیده جامعه، مردمی که در شرایط بد اقتصادی به سر می برند، مردمی که محتاج نان شب، محروم از حداقل استانداردهای زندگی هستند، مردمی که دردمند و رنجور تحت تاثیر گرانی ها کمرشان خم شده، و در حال فرو ریختن هستند، اما جوابشان چه بود؟

سه - قطعی اینترنت

و پی آمد دو رویداد قبل اینترنت بین الملل کشور قطع شد! به همین سادگی صدای نفیر گلوله ها را کسی نشنید...

چهار - ترور سردار سپاه

یکی از تاثیرگذارترین و بانفوذترین افراد نظامی کشور به دست آمریکا ترور شد، و نقشه راهبردی ایران در منطقه در پی شهادت این سردار بزرگ دستخوش تغییر عظیمی شد، تغییری که رنگ و بوی یک جنگ تمام عیار داشت، و ضربه ای که باید پاسخ داده میشد، تا اقتدار کشور حفظ شود، و پاسخ داده شد...

پنج - پرواز 752

پی آمد رویداد قبل و طی یک ناهماهنگی خجالت آور، پدافند هوایی سپاه به اشتباه یک هواپیمای مسافربری را هدف قرار داد! درست میخوانید، یک هواپیمای مسافربری! اما واکنش های اولیه مسئولین در قبال این اتفاق چه بود؟ همگی متفق القول اصرار داشتند که هواپیما دچار نقص فنی شده، اما فشارهای بین المللی و شواهد متقن ماهواره ها ورق را برگرداند و این دروغ فاش شد. دردناک تر از سقوط، دروغی بود که چند روز درون چشمانمان نگاه کردند و گفتند...

شش - روزگار تلخ

روزهای خوبی نیست، و امید به آینده به عدد صفر میل میکنه، و ما وسط این بازی های سیاسی داریم پیر میشیم و هیچی از جوونی نفهمیدیم. شاید جای بدتری از تاریخ به دنیا میومدیم، یا جای بدتری از این عرصه جغرافیایی، اما دست جبر روزگار ما رو وسط این بلبشو انداخته و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست.

پ ن: چی شد که از "ردپای خاکستری زمان" به "آبی آبان" رسیدم؟

راستش میخواستم از سرویس بیان خارج بشم و وبلاگ شخصی خودم رو در قالب وردپرسی بسازم و از سرویس های میزبانی استفاده کنم، اما عدم داشتن دانش کافی طراحی سایت در حال حاضر و دلتنگی من برای نوشتن و خواندن وبلاگ های دوستان این هجر و فراق رو چند ماهی به تعویق انداخت، روزی هم که از اینجا برم، فقط نوشته هام رو از اینجا میبرم، و نگاهم تا مادامی که دوستانم می نویسند اینجا رو خواهد خوند و کامنت های من بیخ ریش همه شما میمونه!

القصه مخلص همه شما هم هستم و ازتون خیلی چیزا یاد میگیرم، بقول معروف بمونید برامون...

  • حمید آبان

آغاز فصل جدید وبلاگ نویسی من...

شاید حرف های تازه ای برای گفتن و نوشتن باشد

  • حمید آبان

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

بشنویم با جان و دل...


محمدرضا شجریان | کیهان کلهر | حسین علیزاده

  • حمید آبان

دنیای خیلی از ماها به قبل از اینترنت و بعد از اینترنت تقسیم بندی میشه، اما این روزها انقدر درگیر شدیم با این فضای مجازی، که دوران ماقبل اینترنت به خاطراتی دور و کمرنگ از زندگی ما تبدیل شده، و به سختی به یاد میاریم که قبل از ورود به دنیای اینترنت چه میکردیم و چطور زندگی می کردیم. نسل من از نوجوانی با دنیای اینترنت آشنا شد، و دوران خوش بی اینترنتی من در کودکی و نوجوانی سپری شد. دورانی آمیخته با نوستالژی های تلخ و شیرین که به بازی و شیطنت توی کوچه ها میگذشت. به وقت تابستون و فراغت از سال تحصیلی دوچرخه ها رو از انباری بیرون میاوردیم و برای یک سه ماهه پرماجرا آستین بالا میزدیم و این رخش خسته مدل قناری قرمز رنگ رو تیمار میکردیم. آتاری و میکرو که 9 ماه تو جعبه و داخل کمد داشت خاک میخورد رو بیرون میکشیدیم و سرمست و خوشحال مهیای بازی می شدیم. تیم فوتبال محله هم از فردای آخرین امتحان خرداد آماده مسابقه با تیم های دیگه بود و به وقت کارتون و فوتبالیست ها، دیگه هیچ بچه ای تو کوچه پر نمیزد! کاردستی درست میکردیم و همیشه سر ظهر که جماعتی خواب بودن مشغول نجاری با تیر و تخته برای درست کردن یه وسیله بی نام و نشون بودیم و صدای چکش من رو مورد غضب مادر قرار میداد. برای فهمیدن یک موضوع یا رسیدن به پاسخ یک پرسش هم گوگل نداشتیم تا در کسری از ثانیه به جواب برسیم، از بزرگ ترها می پرسیدیم یا به چند تا کتاب و مجله رجوع می کردیم. بازی می کردیم، دعوا می کردیم، زمین می خوردیم، زخمی می شدیم، اما کنار هم بودیم، کنار هم خوشحال بودیم.

پ ن: دنیای امروز که به شدت دیجیتالی و به اینترنت وابسته شده، قطعاً بدون دسترسی به اینترنت امکان زندگی و کار سخت و ناممکن به نظر میاد، بطوریکه در قطعی چند روزه اینترنت کشور، همگی با مشکلات عدیده ای روبرو شدیم که زندگی و شغل ما رو تحت تاثیر قرار داد و ارتباط ما رو با دنیای آنسوی مرزها و حتی با آدم های اطرافمون قطع کرد. بطوریکه نمی تونستیم یک ایمیل بفرستیم یا دریافت کنیم، و خیلی ماجراهای دیگه ای که همگی بهش واقف هستیم.

پ ن: هدف از نوشتن این پست یا چالش، اینه که به یاد بیاریم بدون اینترنت چه می کردیم و زندگی چطور می گذشت، و با مدیریت دسترسی به این شبکه جهانی میتونیم زندگی قشنگ تری داشته باشیم. این روزها اینستاگرام و تلگرام و خیلی برنامه های دیگه ما رو از کارهایی که قبلاً انجام می دادیم دور کرده، مثل کتاب خوندن، بازی کردن با هم، به هم زنگ زدن و به دیدن هم رفتن، نقاشی کشیدن، قلم و کاغذ دست گرفتن و ...

پ ن: از همه دوستانی که این متن رو میخونن دعوت میکنم در این باره برای ما بنویسن تا بیشتر با جنبه های زندگی بدون اعتیاد به اینترنت آشنا بشیم.. به سیاق گذشتگان از کسی اسم نمی برم، اما همه شما که "ردپای خاکستری زمان" رو از نظر ارزشمندتون میگذرونید دعوت میکنم برای ما بنویسید...

 

  • حمید آبان

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

- حافظ جان

بشنویم...

آهنگساز: علینقی وزیری

شعر: رهی معیری | حافظ

صدا: غلامحسین بنان

دستگاه بیات اصفهان

رهبر ارکستر: روح الله خالقی

  • حمید آبان

وقت هایی بوده در زندگی مان که برای کسی ارزش زیادی قائل بوده ایم، پای همه حرف هایش نشسته ایم، کلامش برایمان حجت بوده، و جز راستی و درستی از او انتظاری نداشتیم. به حرف های دیگران که زیر سوالش ببرند، واکنش نشان داده ایم و سر آخر او مراد بوده و ما مرید مرام و منش او... اما یک روز، یک روز بخصوص رشته تمام افکارمان پاره شده، تورم باد به غب غب افتاده اش که از اهمیت ما به حرف هایش نمایان شده، پشیمانمان می کند که چه کرده ایم و چه بزرگش کرده ایم، که حال برایمان بزرگی می کند. روزگاری مرید تواضع و فروتنی اش بودیم و اکنون به غرور و تکبرش نفرت می ورزیم. به راستی چرا اینگونه ایم؟ چرا قامت مان به کلام تحسین برانگیز دیگران روزی کوچک می شود؟ در مقام قضاوت قرار می گیرد، و چکش حکیمانه اش را بر فرق سرمان می کوبد.. برای ما راه زندگی تعیین می کند، از آنچه او بدان می اندیشد باید تبعیت کنیم، و چون از مسیرش برون شویم، مورد قضاوت قرار می گیریم. گاهی تمسخر می شویم، گاهی در هجوم حرف هایش گوشه ای کز می کنیم و در خود فرو می رویم. انگار نه انگار که روزی خود بزرگش کرده ایم...

نوشته شده در بیستم خرداد 98

پ ن: این روزها دست و دلم به نوشتن نمیره،

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

- سایه

  • حمید آبان