آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

به ساعت روی دیوار خیره شده بود، و آرام به رقص ثانیه شمار می نگریست. آنسوی پنجره آسمان بغض کرده و ابرهای سیاه و سپید خروشان به آن حوالی هجوم می آورند. ساعت از هشت یک عصر دلگیر بهاری گذشته بود، و کلاغ ها عازم منزل خویش سکوت خیابان را می شکستند. آرام بلند می شود و از پنجره قدم های خسته پیر زنی را تماشا می کند که غریبانه راه منزل خویش را گرفته. یک نخ سیگار از پاکت بیرون می آورد، شعله فندک را نگاه می کند که به آتش می کشد تلفیق کاغذ و توتون را و یک نفس عمیق و بازدمی که منظره پنجره را مه آلود می کند... دلش شاملو می خواهد، یا شاید فروغ، به سمت کتابخانه می رود و برای تنهایی خویش کتابی بر می دارد. روی صندلی روبروی پنجره فروغ زمزمه می کند و سیگار می کشد، و در تنهایی خویش به تنهایی خویش فکر می کند...

  • حمید آبان
بسم الله الرحمن الرحیم
منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است، و چون بر می آید مفرح ذات، پس در هر نفس دو نعمت است، و بر هر نعمت شکریست واجب...
از دست و زبان که برآید، کز عهده شکرش به در آید؟
  • حمید آبان