آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

در هجوم خون و فشنگ

و از میان ناله های سربازی که سر نداشت
ندایی به آسمان نمی رسید
گویی خدا هم نمی شنید
دعای مادری فرسنگ ها آن طرف تر
که بی تاب فرزند خویش
نمازش قضا نشد...
باران خمپاره و گلوله
ظلمت شب را می شکست
و مرگ آنسوی خاکریز
انتظار شکوفه هایی را می کشید
که به بهار لبخند می زدند
کابوس شب
دلهره لحظه های انتظار بود
که به مسلخ می برد
تن های خسته ای را
که پر پر می شدند
زیر خروارها خاک
با دستانی بسته...
- آبان
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۷ ، ۰۸:۴۲
حمید آبان
این روزها آدم هایی پیدا می شن که شدیداً معتقد و خداشناس جلوه می کنن! اما پشت پرده اتفاقات دیگه ای رقم می خوره، گاهی حق مردم خورده میشه، گاهی خون بی گناهی ریخته... نمی دونیم تقاص این همه تزویر و ریا رو کی میخواد بده!! قطعاً خدایی بالای سر ما هست و روز جزایی، اما کو تا اون روز برسه و به چه درد ما میخوره تقاص اون همه ظلم!! گیرم کردنش تو آتیش دوزخ و مذاب داغ ریختن تو حلقش! اینا برای من یکی نون و آب نمیشه، من اینجا بمیرم از گرسنگی و طرف اون دنیا چوب تو آستینش کنن! نه تنها دلم خنک نمیشه، که بیشتر دلم میسوزه، به حال خودم... یه وقتایی میگم منم باید ظلم رو با ظلم جواب بدم، اما تو کتم نمیره حال بدی که دارم رو برای یکی دیگه بسازم!
راستی چرا اینجوری شدیم؟؟؟؟ چرا درد روی درد میاریم؟! چرا نمک روی زخم شدیم؟!
بلد نیستیم مثل آدم زندگی کنیم؟
بلد نیستیم به هم محبت کنیم؟
از کی تا حالا گرگ صفتی امتیاز محسوب میشه؟
بابا ما همون بچه هایی هستیم که تو کوچه هفت سنگ بازی می کردیم!
راه دزدی رو کی بهمون یاد داد؟ ما که از دزد می ترسیدیم!
روزگار همیشه بد بوده، اما این روزگار یه سر و گردن بدتره.. میشه گفت رکورد درد کشیدن رو داریم میشکنیم!!!!!!!!!
قصه آدما و زندگی و عشق و وفاداری داره به تاریکخونه تاریخ کشیده میشه، تا فراموش بشه همه چیز..
دیگه نه پهلوونی می شناسیم، نه جوونمردی!
شهر پر شده از دیو و دد و دژخیم!
رستم باید تا رد شد از این هفت خوان تاریک!!!!
تازه ادعای اعتقاد به خدا و پیغمبرشون هم میشه................
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۳۵
حمید آبان

در هجوم افکار پراکنده ذهن تشویش گرفته خویش، نیمه شب طلب می کند چشمانی که به روی بهار باز نمی شوند. سالهاست کنج پستوی قلب خاک گرفته اش عشق را جستجو می کند، و هر بار ناامید تر دست از مهر طلب کرده می کشد و به زمستان خو می کند. سرد است، بس ناجوانمردانه سرد است این روزهای خاکستری، که نسلی به دام افتاده اند در برهه حساس کنونی! زمانه ای پر از خستگی و تلاش که هیچگاه به هدف نمی رسد و این بلاتکلیفی را غایتی نیست. سوخته ایم در گذر زمانه ای خاک گرفته که هر آن کوس جنگ سر می دهند سردم دارانش. انتخاب ما نبود این هجمه سختی ها و مشقت ها، که جبر زمانه به این روزمان انداخت. نسلی خمود و غبار گرفته که امیدی ندارد به آینده خویش. مرگ واژه مناسبی ست برای من و هم نسلانم که زندگی روی از ما برگردانده و خو گرفته ایم به ظلمی که بر ما روا می دارند. زندگی سرشار از ظلم و ظلم پذیری تنها تمثیلی از مرگ در کالبد طبیعت است. بغض نسل من را کسی فریاد نمی زند که این نسل فراموش شده تاریخ است.. روزگاری که از سمت و سوی مزار ما می گذرید برای ما خون گریه کنید، حلالتان باد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۵۵
حمید آبان

به ساعت روی دیوار خیره شده بود، و آرام به رقص ثانیه شمار می نگریست. آنسوی پنجره آسمان بغض کرده و ابرهای سیاه و سپید خروشان به آن حوالی هجوم می آورند. ساعت از هشت یک عصر دلگیر بهاری گذشته بود، و کلاغ ها عازم منزل خویش سکوت خیابان را می شکستند. آرام بلند می شود و از پنجره قدم های خسته پیر زنی را تماشا می کند که غریبانه راه منزل خویش را گرفته. یک نخ سیگار از پاکت بیرون می آورد، شعله فندک را نگاه می کند که به آتش می کشد تلفیق کاغذ و توتون را و یک نفس عمیق و بازدمی که منظره پنجره را مه آلود می کند... دلش شاملو می خواهد، یا شاید فروغ، به سمت کتابخانه می رود و برای تنهایی خویش کتابی بر می دارد. روی صندلی روبروی پنجره فروغ زمزمه می کند و سیگار می کشد، و در تنهایی خویش به تنهایی خویش فکر می کند...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۴۲
حمید آبان
بسم الله الرحمن الرحیم
منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است، و چون بر می آید مفرح ذات، پس در هر نفس دو نعمت است، و بر هر نعمت شکریست واجب...
از دست و زبان که برآید، کز عهده شکرش به در آید؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۶
حمید آبان