آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۸ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

صدای سقوط کلمات

از بلندای احساس شنیده می شود

که رهسپار نگاهی سرد

به سوی ابدیت پرواز می کنند

آنجا که پروانه ها

دل بسته اند به تور صیاد

تو اما کجای این قصه نشسته ای

کدام نغمه ها را زیر لب زمزمه میکنی

که دنیای خاکستری این حوالی را نمی بینی

گاهی واژه ای متولد می شود

و گاهی غزلی می میرد

بی آنکه بدانی

پرستوها عازم چشمانت شده اند

و تو هنوز گلدان بی قواره احساسی را آب می دهی

که شمعدانی هایش سالهاست پژمرده اند

و ماهی جان داده

لب پاشوره حوض آبی را ندیدی

که در تمنای آب

روح سرد زمین را بدرود می گفت

خبر از چلچله ها داری؟

دیگر نغمه سر نمی دهند

و در اندوه پاییز این سالها

به مسلخ عقاب ها می روند...

اکنون سالهاست هوای این حوالی ابریست

و خورشید رخ نمی تابد

تا گرم کند سردی زمستان را

تا بزداید کابوس کلمات را

...

حمید آبان

پ ن: ندارد...

حمید آبان
۲۵ دی ۹۷ ، ۱۰:۰۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

به خون خویش خفته اند، و آرزوی خود را به خاک می سپارند، در خاتمه احساس و در تشییع کلمات.. گاهی دستی جا می گذارند، گاهی قلبی آکنده از احساس، گاهی لبخند را اما فراموش می کنند، و بهار را بدرود گفته و "لا تترکنی ابداً" زمزمه می کنند.. مردانی که قربانی می شوند، جان می دهند، خونشان جاری.. اما سرشار از فداکاری، مملو از گذشت.. وصف حالشان در واژه ها نمی گنجد، که دنیایی دارند به گستردگی آسمان، به سبزی بهار... اما خو گرفته اند به خزان، و دل بسته اند به زمستان.. در شمارش معکوس زندگی، هر لحظه تیری خلاصشان می کند، و تکه ای بجا می ماند، در قلب زنی که فرسنگ ها آنسو تر می تپد به یاد صدای مردانه ای که چون آهنگ زندگی قرص می کند دلش را، گرم می کند دَمَش را... برگ ها زرد می شوند، از بلندی سقوط می کنند، و لاله ای جان می دهد زیر باران آتش و دود...

پ ن: "تنگه ابوقریب" فیلمی که چهره زشت جنگ را به خوبی نشان داد و خنجری بود بر قلب هامان، سوزاند و آتش زد...

پ ن: مدیونیم، زندگی را به مردانی که پای این خاک ایستادند و به خون خویش خفتند

حمید آبان
۲۲ دی ۹۷ ، ۱۳:۳۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

بخوان، به نام پروردگارت، آنکه تو را خلق کرد...

یه وقتایی به عقب که نگاه میکنی و افت و خیز ها و سختی ها رو مرور میکنی، به طرز شگفت انگیزی به معجزه ایمان میاری! حالا این معجزه شفای کور و گلستان شدن آتش منظورم نیست! همین اتفاقات به ظاهر پیش پا افتاده زندگی و مشکلاتی که حواست نیست چطور حل شدن رفتن پی کارشون، یه معجزه ست.. همین که نمی فهمی تو یک سال گذشته چطور همه قسط ها رو دادی و زندگی به روال مطلوبی گذشته خودش یه معجزه ست! اینکه تو سخت ترین روزهای زندگیت یهو پشت سر هم شاگرد داری و یکی پیداش میشه دو سال تمام به پسرش درس میدی، اینکه یکی بهت زنگ میزنه برای تدریس تو فلان مدرسه و تو بخاطر اینکه سربازی و نمیتونی صبح ها جایی تدریس کنی جواب رد بهش میدی، اما فرداش دوباره بهت زنگ بزنه بگه نمیتونی یه کاریش کنی؟؟ و فرمانده ات با یک روز مرخصی در هفته موافقت کنه و تو یک سال تو مدرسه درس بدی، معجزه نیست؟؟ این سه سال خیلی سخت گذشته، به سختی هرچه تمام تر، اما غیر از خدایی که همیشه حواسش بهم بوده، یه فرشته مهربون هم این پایین آروم جونم بوده و هست، کسی که تا آخر عمرم بهش مدیونم و هرکاری کنم جبران فداکاری هاش نمیشه.. زندگی رویایی که قرار بود با اسب سفیدم براش رقم بزنم، با سختی شروع شد، با سختی های زیاد، با دلهره و اضطراب زیاد.. و این عقبه منو وادار میکنه تا هر روز قوی تر بشم.....

پ ن: عنوان این پست و به یاد آوردن اون بالا سری رو مدیون پست یکی از دوستان وبلاگی هستم، باشد که رستگار شود...

حمید آبان
۱۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

گاهی وقت ها باید سر برگردونی و به عقب نگاه کنی، به اینکه از کجا اومدی و الان کجایی.. گاهی وقت ها باید بشینی روی نیمکت پارک و به کارهایی که کردی فکر کنی، به حرف هایی که زدی، به دوستت دارم هایی که گفتی و شاید شنیدی... گاهی وقت ها باید بایستی کنار پنجره و به رفت و آمد ماشینها و آدم ها نگاه کنی، به اونی که چله تابستون کت پوشیده و اونی که چله زمستون یه لباس نازک.. گاهی وقت ها موقع قدم زدن باید به زمین و قدم ها نگاه کنی و بدون دیدن صورت آدمها توی ذهنت تصورشون کنی.. گاهی وقت ها باید رادیو گوش بدی، قصه شب رو دنبال کنی و دل بدی به صدای دلنشین گوینده رادیو که بیتی از حافظ میخونه.. گاهی وقتها باید یه فنجون چای بریزی برای خودت و لم بدی روی مبل و کتاب بخونی.. گاهی وقت ها باید شجریان بزاری و چشماتو ببندی و روحتو به پرواز در بیاری، گاهی وقت ها هم دل بدی به پیانوی لاچینی و معروفی، یا شاید ایروما و آرنالدز.. گاهی وقت ها باید توی پاییز قدم بزنی، زیر بارون خیس بشی.. گاهی وقت ها باید آشپزی کنی، خونه رو تمیز کنی، لباس ها رو روی بند پهن کنی..

گاهی وقت ها باید دل بدی و دل بکنی، به بعضی آدما و از خیلی آدما... گاهی وقت ها باید گریه کنی، یه دل سیر تو تنهایی.. گاهی وقت ها باید بری به اونایی که دیگه تو این دنیا نیستن سر بزنی و به یاد بیاری همه خاطرات رو، تا فراموش نکنی رفته ها رو...
پ ن: قرار بود چیز دیگه ای بنویسم، اما نمیدونم چرا اینجوری شد!!
پ ن: اون که میخواستم بنویسم عنوانش این بود: آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید...
پ ن: شاید پست بعدی راجع به این عنوان نوشتم
پ ن: بخوانید و واژه ای به یادگار بگذارید...
حمید آبان
۱۲ دی ۹۷ ، ۰۸:۴۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

دست هایش را داخل جیب هایش مخفی می کند، و مسیر پیاده رو را آهسته گز می کند، به انتهای افق خیره شده و رد برف روی قله را تماشا می کند، ذهن مشوش خود را ورق می زند، به خاطره ها فکر می کند، و به آینده مبهم پیش رو، آینده ای که امیدی به روشنی آن نیست، امیدی به تماشای آن نیست... قصه این نسل پر است از بیم و امید، بیم از آینده و امید به آینده! ناگهان می ایستد تا نفسی تازه کند، در این سرمای خاکستری، و گنجشکی تیره بخت فرو می نشیند تا جرعه ای به کام کشد از آب سیاه کنار جدول، بی خبر از دنیای اطراف، و بعد پر می کشد و می رود، برای جوجه ای که انتظارش را می کشد، در پستوی لانه ای کوچک، آنسوی دیوارهای بلند.. بسوی افق گام بر می دارد، این بار کمی تند تر از قبل، و زیر لب اخوان زمزمه می کند، زمستان، سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است...

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد!

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

حمید آبان
۱۰ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

خیلی سال میگذره از وبلاگ نویسی من! از روزهای اول که یکی از دوستان (هنوزم بعد از 15 سال دوستیم!!) منو با دنیای وبلاگ نویسی آشنا کرد خیلی سال میگذره، سالهایی پر از خاطره های تلخ و شیرین... چند وقتیه دوباره به سرم زده وبلاگ نویسی کنم، البته برای دل خودم، چون یجای دیگه یه وبلاگ (وبسایت) کاری هم دارم که هنوز داره کار خودشو میکنه.. امروز به چند تا وبلاگ خوب و قلم خیلی خوب برخوردم و حس و حال اون روزها دوباره در من زنده شد، گویی در زمان سفر کردم!! حکایت "رد پای خاکستری زمان" از "شام آخر" و "سرزمین رنگین کمان" میاد، جاهایی پر از خاطره و شب بیداری هایی که تبدیل به یک نوشته میشد، یا بعضی وقت ها چند خط شعر! تا یکی که فرسنگ ها اون طرف تر و با اختلاف ساعت بیشتر نشسته، بخونه و القصه... همه اون خاطرات رفت به صندوقچه تاریخ و فقط یک روایت شفاهی ازش بجا مونده.. روایتی که سالهای قبل یک بار دیگه هم پاک شده بود، اما به دلایل مشکلات فنی سرورها!! دوباره بازیابی شده بود، ولی الان دیگه نیست، و بعید میدونم هم دوباره اون نوشته ها رو ببینم!!

سرتون رو درد نیارم، اینجا قراره دنیای تازه ای باشه، با واژه های تازه.. بعضی ها شیرین و بعضی ها تلخ..
ممنون از دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن، دنبال می کنن و احیانا نظر میدن..
همونطور که همه وبلاگ نویس ها میدونن، دلخوشیم به کامنت دوستان
در پناه حق پایدار و برقرار باشید
حمید آبان
۰۹ دی ۹۷ ، ۱۰:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

در هجوم خون و فشنگ

و از میان ناله های سربازی که سر نداشت
ندایی به آسمان نمی رسید
گویی خدا هم نمی شنید
دعای مادری فرسنگ ها آن طرف تر
که بی تاب فرزند خویش
نمازش قضا نشد...
باران خمپاره و گلوله
ظلمت شب را می شکست
و مرگ آنسوی خاکریز
انتظار شکوفه هایی را می کشید
که به بهار لبخند می زدند
کابوس شب
دلهره لحظه های انتظار بود
که به مسلخ می برد
تن های خسته ای را
که پر پر می شدند
زیر خروارها خاک
با دستانی بسته...
- آبان
حمید آبان
۰۹ دی ۹۷ ، ۰۸:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
این روزها آدم هایی پیدا می شن که شدیداً معتقد و خداشناس جلوه می کنن! اما پشت پرده اتفاقات دیگه ای رقم می خوره، گاهی حق مردم خورده میشه، گاهی خون بی گناهی ریخته... نمی دونیم تقاص این همه تزویر و ریا رو کی میخواد بده!! قطعاً خدایی بالای سر ما هست و روز جزایی، اما کو تا اون روز برسه و به چه درد ما میخوره تقاص اون همه ظلم!! گیرم کردنش تو آتیش دوزخ و مذاب داغ ریختن تو حلقش! اینا برای من یکی نون و آب نمیشه، من اینجا بمیرم از گرسنگی و طرف اون دنیا چوب تو آستینش کنن! نه تنها دلم خنک نمیشه، که بیشتر دلم میسوزه، به حال خودم... یه وقتایی میگم منم باید ظلم رو با ظلم جواب بدم، اما تو کتم نمیره حال بدی که دارم رو برای یکی دیگه بسازم!
راستی چرا اینجوری شدیم؟؟؟؟ چرا درد روی درد میاریم؟! چرا نمک روی زخم شدیم؟!
بلد نیستیم مثل آدم زندگی کنیم؟
بلد نیستیم به هم محبت کنیم؟
از کی تا حالا گرگ صفتی امتیاز محسوب میشه؟
بابا ما همون بچه هایی هستیم که تو کوچه هفت سنگ بازی می کردیم!
راه دزدی رو کی بهمون یاد داد؟ ما که از دزد می ترسیدیم!
روزگار همیشه بد بوده، اما این روزگار یه سر و گردن بدتره.. میشه گفت رکورد درد کشیدن رو داریم میشکنیم!!!!!!!!!
قصه آدما و زندگی و عشق و وفاداری داره به تاریکخونه تاریخ کشیده میشه، تا فراموش بشه همه چیز..
دیگه نه پهلوونی می شناسیم، نه جوونمردی!
شهر پر شده از دیو و دد و دژخیم!
رستم باید تا رد شد از این هفت خوان تاریک!!!!
تازه ادعای اعتقاد به خدا و پیغمبرشون هم میشه................
حمید آبان
۰۸ دی ۹۷ ، ۱۱:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر