آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

یه وقتایی که فکر میکنی همه چیز درست شده و روی روال افتاده، یهو یه خبر، یه تصمیم از بالادستی ها، همه چیزو تغییر میده و سرنوشتی که انتظارش رو داشتی به شکل دیگه ای رقم میخوره... نمیدونم این روزهای سخت قراره کی تموم بشه، که نفس راحتی بکشیم و دلخوش باشیم به آینده، و گذشته نه چندان خوبی که داشتیم رو جبران کنیم.. خسته شدم از اضطراب این سالها، سالهایی که قرار بود جوونی کنیم و بهترین سالهای عمرمون باشه، اما تو اوج جوونی پیر شدیم.. کشوری که برای هیچ کدوم از استعدادهاش هیچ زمینه ای ایجاد نمیکنه و هر سال هزاران نفر تحصیل کرده دانشگاهی به زمره بیکارها اضافه میشن، و بدون امید به آینده تباه شدن زندگیشون رو تماشا میکنن.. نزدیک بیست سال درس بخونی و آخرش هیچی به دست نیاری! و بر حسب شانس اگر کاری هم پیدا کنی (باید بذاری روی سرت و روزی هزار بار خدا رو شکر کنی) ربطی به رشته تحصیلیت نداره و همه مهارت هایی که خارج از دانشگاه یاد گرفتی فقط به کارت میاد! بماند که باید ماهها صبر کنی تا حق و حقوقت رو بگیری!!

ما نسلی هستیم که هر روز با تصمیم مدیرانی که سلیقه ای عمل می کنن، سرنوشتمون دستخوش تغییر میشه، و در کشوری زندگی میکنیم که هیچ کس به فکر منافع ملی نیست و روزانه دزدهای جدیدی معرفی میکنیم! میتونیم در این زمینه به همه کشورها دزد هم صادر کنیم!

نمیخواستم از این ناله نویسی ها کنم، اما جایی بهتر نیافتم که احساساتم رو تخلیه کنم! شما به بزرگی خودتون ببخشید...

  • حمید آبان

(عکس اینترنتی)

یک - مقدمه

به تاریخ یکم اردیبهشت 95 رفتم دفتر خدمات پلیس به اضافه 10 و فرم اعزام به خدمت رو پر کردم (قبل تر یعنی سال 91 که لیسانس رو گرفته بودم و از فرجه بعدش هم جهت استراحت استفاده کرده بودم دفترچه پست کرده بودم و معلوم شده بود یکم آبان 91 عازم به خدمتم (به مقصد نامعلوم) که کارشناسی ارشد قبول شدم و مسیر زندگی تغییر کرد) و برخلاف قدیم تر ها که طول می کشید تاریخ اعزامت مشخص بشه، همون لحظه کاغذو گذاشت کف دستم و گفت (مسئول اونجا رو میگم) یکم شهریور امسال تاریخ اعزامه! البته اگه عجله داری میتونی تعجیل بزنی و دو ماه زودتر بری! من هیچ، من نگاه! اومدم بیرون و با همسر گرام که اون موقع عقد بودیم صحبت کردم که تعجیل بزنم یا نه، که نه! چون تیر ماه عروسی گرفتیم و رفتیم سر خونه و زندگی!! حالا بگذریم که من چه دل گنده ای داشتم قبل از خدمت رفتم سر خونه و زندگی و چه مشکلاتی رو نه تنها برای خودم که برای همسر گرام هم رقم زدم! البته اینم اضافه کنم که دوست نداشتم برم سربازی، اما شرط پدر خانم گرام کارت پایان خدمت بود و من چاره ای هم نداشتم جز این تصمیم! شغلم رو بخاطر تموم شدن درسم و اعزام به سربازی از دست داده بودم و برای امرار معاش تو یک آژانس مشغول به کار بودم تا اینکه رخت نظام بر تن کردم و رفتم سربازی، و بقیه ماجرا در شماره بعدی... (این پایین رو میگم)

دو - روز اول

چند روز قبل تر از اعزام (یعنی یکم شهریور همان سال) رفته بودم گیس های بلندم رو که شبیه موجود پشم دار خوش صدا شده بود تراشیدم و به نوعی کچل کردم، حالا چرا به نوعی، چون از نظر اونها (فرمانده گروهان) باید با نمره چهار کچل می کردیم (طوری که سفیدی سر دیده بشه)، حالا بماند که کم بودن افرادی که مثل من روز اول کچل کرده باشن! رفتیم داخل پادگان (کله سحر، همان وقت که کله پزی ها اجاقشان را روشن می کنند!) و پس از ساعت ها نشستن روی آسفالت روبروی گروهان که هنوز نمی دانستیم کجا هستیم (آنقدر نشستیم که تاریکی سپیده دم رخت بر بست و جای خودش رو به صبح و آفتاب سوزان شهریور داد)، آمدند و پس از مقداری افاضه فضل و خوشامدگویی به سبک خودشان، لباس رزم (چند شماره کوچک تر از سایز) دستمان دادند با یک ساک چندمنظوره سورمه ای رنگ و یک جفت پوتین (باز هم چند سایز کوچک تر) و گفتند بروید لباس هم سایز خود پیدا کنید و تغییراتی مثل دوخت نام و نشان و نوار آبی رنگ کنار شلوار بدهید و یک هفته بعد بیایید پوستتان را بکنیم (اینو نگفتن ولی بعداً خودمون فهمیدیم!). رفتم خونه گفتم یک هفته دیگه میرم سربازی، باید لباس ها و پوتین ها رو تعویض کنم و باقی ماجرا.. چند روز بعد هم همین کارو کردم و با اضافه کردن آیتم های دیگه ای مثل لوازم شخصی و مقداری خوراکی و بیسکوئیت، با حس عجیبی که وجودم رو گرفته بود منتظر تاریخ شروع سربازی بودم...

ادامه ماجرا و ماجراها رو در پست های دیگر عرض خواهم کرد.

امیدوارم بین خاطرات بتونم حرفی هم برای گفتن داشته باشم.

  • حمید آبان

00

"عبور گیج رهگذری"

رهگذری با کوله باری از واژه ها

واژه هایی از جنس نگفتن

که به مسلخ سکوت می روند

سکوت هزار ساله ای

که اساطیر تاریخ بدان دچارند

و کنون جاریست در رگ و پی

که فاصله هاست ارمغان سکوت

بهر تمنای دلی می تپد ضربانی ناموزون

که از برای سکوت می شکند

در این طلوع ظلمت شکن

دلی که به پرتگاه سکوت دل بسته

ای کاش نسیمی بوزد

بسان اردی بهشت

و دلتنگی ها را باد با خود ببرد

ببرد به آنسوی سرنوشت

آنجا که نفس ها سرد و حرف ها به خواب رفته اند

و عشق قصه بعیدیست

که شامگاهان نقل می شود

سینه به سینه نسلی که فراموش کرده اند

کجای این روایت تو را گم کردم

که اینگونه ام دیوانه می پنداری

دیوانه ای خو کرده به تنهایی

و اسیر کالبد واژه ها

واژه هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

پ ن: واژه هایی که از برای "عبور گیج رهگذری" خلق شدند...

  • حمید آبان

دیشب بعد از حرص خوردن ها و استرس کشیدن های فراوان، در عین ناباوری در مقابل ژاپن باختیم! اونم با سه تا گل!!! به قول محمدرضا احمدی نخوردیم نخوردیم یهو الان سه تا خوردیم!!! فوتبال همیشه جذاب ترین ورزش در کشور ما بوده و در هر دوره ای خاطرات زیادی باهاش داریم. از جام جهانی 98 و حماسه ملبورن! گرفته تا همین جام ملت های اخیر.. اما چیزی که فوتبال ما رو از بقیه کشورها متمایز کرده، همیشه استعداد ها بودن، و ما در هر دوره ای با نخبه هایی روبرو بودیم که تعیین کننده نتایج بازی ها بودن، ولی حلقه گمشده فوتبال ما یا بهتره بگم سیستم ما، برنامه ریزی های میان مدت و بلند مدته، اینکه فارغ از نتایج کوتاه مدت به فکر تشکیل یک آکادمی بزرگ با شعب مختلف در همه استان ها باشیم و استعدادها رو کشف کنیم، و از همون سنین نوجوانی پرورش بدیم تا در هر دوره دچار کمبود نیروی جوان با استعداد نباشیم.. اینطور نشه که یک بازیکن با سی و چند سال سن هنوز جایگزینی نداشته باشه در حد و اندازه های خودش! ژاپن تیمی رو به این تورنمنت فرستاده بود که همگی جوان و تازه نفس بودن، و هدف بلند مدت اونها المپیک و جام جهانی بعدی هست، یعنی یک تغییر نسل برای آینده ای بهتر... یه زمانی رویاهاشون رو تو کارتون فوتبالیست ها دنبال می کردن، و حالا بیش از دو دهه ست که حرفه ای ترین فوتبال آسیا رو دارن، هم در لیگ قهرمانان اول میشن و هم در جام ملت ها! این وسط حالا چرا ما همیشه اول آسیا هستیم برمیگرده به ابتدای عرایضم، یعنی استعدادها و تعداد زیاد نیروی انسانی در کشور که عاشق فوتبال هستن.. اگر برنامه ریزی ژاپنی ها رو ما هم داشته باشیم، بی شک قوی ترین تیم آسیا خواهیم بود و چه بسا که در جام های جهانی مدعی باشیم. نکته دیگری که دیشب از دیده ها پنهان نبود، اخلاق بود، که اون هم باختیم متاسفانه...

کی روش با همه زحمت ها و تاثیرات مثبت زیادی که برای فوتبال ما به یادگار گذاشت، رفت.. با اومدن مربی بزرگ تر از کی روش هم فوتبال ما همینه و ممکنه در یک تورنمنت هم بدرخشیم اما در دراز مدت حریف کشورهای با برنامه نمیشیم..

نظر شما چیست؟

  • حمید آبان

در این مدت کوتاهی که وبلاگ نویسی رو از نو شروع کردم و امیدوارم بین راه رها نکنم و سالها اینجا بنویسم و از خوندن نوشته های دیگران لذت ببرم، دوستان وبلاگ نویس خوبی یافتم که با خوندنشون حس خوبی میگیرم، که این یقیناً از حال خوب اونها سرچشمه میگیره..

به تازگی با دوستی هم آشنا شدم با سواد، با سواد به معنای واقعی، کسی که منو با کتاب خوندن آشتی داد و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و میگیرم و امیدوارم خواهم گرفت! قصه های هزار و یک شب رو همیشه دوست داشتم یه روز شروع کنم، اما مثل کلیدر دولت آبادی و ژان کریستف رومن رولان می ترسیدم برم سمتش!! حالا چرا می ترسیدم، چون فکر میکردم باید بشینم ته یک کتابخونه نمور و تاریک و بعد از یک هفته نخوردن و نخوابیدن تمومش کنم بیام بیرون! فیلم هندی هم زیاد نمی بینم، ولی قدرت تخیل بالیوودی دارم!! هزار و یک شب نثر شیوایی داره و پر از قصه های زیباست، برای مایی که قصه های تلخی رو داریم تجربه می کنیم و روزگار خوبی نیست، قصه خوندن حال خوبی داره، حداقل میتونیم در آینده برای فرزندانمون حرفی برای گفتن داشته باشیم و قصه ای برای شنیدن... کتاب خوندن یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست که غرق میشی تو بطن داستان و همه چیزو به شکلی که دلت میخواد تصور میکنی، و این باعث میشه قصه خوندن هر کس خاص باشه با فضایی متفاوت..

ای کاش کتاب خوندن بشه عادت روزمره همه ما، ای کاش به آگاهی برسیم، ای کاش همه متحد باشیم و برای بهتر زیستن به هم کمک کنیم...

پ ن: شما هم کتاب میخونید؟ (چه سوالیه! معلومه که میخونید)

پ ن: لطفاً درباره کتابی که در حال خوندنش هستید، سطری بنویسید...

  • حمید آبان