آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

صبح روز چهارم یعنی سه شنبه ساعت 4:00 با بیدارباش از خواب بیدار شدیم، اما من مثل شب های قبل هنوز نتونسته بودم یه خواب راحت داشته باشم، استرس خونه، اینکه راه های ارتباطی انقدر ضعیفه که نمیشه از حال و روز همسرم خبردار بشم، فکر و خیال تنهایی مادر، همه و همه ذهن منو پر کرده بود و اون روزها روی آرامش به خودم نمی دیدم، و صبح خسته تر از روز قبل بیدار میشدم و به جهنمی که انتظار ما رو می کشید سلام میگفتم. بعد از نماز و صبحانه، مثل روزهای قبل مراسم صبحگاه برگزار شد و بعد تمرین رژه و باقی قصه رو میدونید. عصر روز سوم هم از اون پسر بوفه ایه گوشی قرض گرفته بودم و یک تماس زیر یک دقیقه ای با خونه داشتم، اما روز چهارم، وقتی وارد بوفه شدم، اون پسر روشو از من برگردوند و به نوعی از مقابل شدن با من طفره رفت، و من ناامید بوفه رو ترک کردم و به طرف گروهان و خوابگاه رفتم. چهارمین روز از دوران آموزشی بود و برای من به اندازه چهل روز گذشته بود، و فقط فکر اینکه پنجشنبه خلاص میشم از این جهنم، بهم انگیزه میداد اون روزها رو تحمل کنم. تعداد حمام و سرویس بهداشتی با تعداد سربازها هیچ تناسبی نداشت، و صبح ها به محض بیدارباش باید خودتو میرسوندی به سرویس بهداشتی تا فرصت رو از دست ندی! چرا که همه امور روزانه باید دقیق و مو به مو انجام میشد و تو نمی تونستی خارج از چارچوب کاری انجام بدی! به این دلایل، من چهار روز بود که دوش نگرفته بودم، و تبدیل به موجود کثیفی شده بودم که تحمل خودش رو هم نداشت. این موقعیت فقط شامل من نمیشد، و بدون اغراق 80 درصد بچه ها چنین وضعیتی داشتن. روز پنجم یعنی چهارشنبه هم مثل روزهای دیگه گذشت و ما وارد روز پنجشنبه یعنی روز موعود شدیم، از صبح یک جنگ روانی علیه ما ترتیب داده بودن و تهدید میکردن اراشد کوپه (همون سمتی که روز اول بهم دادن) به دلیل بی نظمی کوپه ها به مرخصی نمیرن و آخر هفته رو تو پادگان بازداشت میمونن. همین کافی بود تا من تنفری در دلم شکل بگیره که هنوز هم از اون شخص (یکی از کادری ها که از نظر سنی، همسن شاگردهای گذشته من بود) دلگیر باشم. بالاخره بعد از کش و قوس های فراوان با کوله و وسایل شخصی به صف شدیم تا دفترچه مرخصی بگیریم و پادگان رو ترک کنیم. وقتی وارد خیابون جلوی پادگان شدم، حس زندانی ای رو داشتم که بعد از سالها آزاد شده :). تا مراحل خروج طی بشه و سوار تاکسی بشم و برسم به خونه، نزدیک های عصر شده بود، و همسرم و خانواده از سه شنبه هیچ خبری از من نداشتن، وقتی رسیدم و کلید انداختم، دیدم در ورودی خونه قفل نیست، فهمیدم همسرم خونه ست. در رو باز کردم و تو قاب چارچوب همسرم رو دیدم. بعد از ترک تشریفات دوری و هجران، تن کثیف و خاک گرفته ام رو به حمام سپردم و خستگی یک هفته رو از تنم رها کردم..

ادامه دارد...

در قسمت های بعدی از ماجراهای جالب کلاس های عقیدتی خواهم گفت، و برای خلاصه تر شدن ماجرا، بعدش خاطرات اردوگاه و تمام :)

روز اول | روز دوم | روز سوم

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۰۸:۴۳
حمید آبان

ترس احساسی معمولاً ناخوشایند اما طبیعی است که در واکنش به خطراتِ واقعی ایجاد می‌شود. ترس را از دلشوره و اضطراب، که معمولاً بدون وجود تهدید خارجی رخ می‌دهد، باید جدا دانست. علاوه بر این ترس به رفتارهای خاصِّ فرار و اجتناب مربوط است، در حالی که اضطراب، ناشی از تهدیدهایی خواهد بود که مهارناپذیر و غیرقابل اجتناب تلقی می‌شوند. ترس معمولاً با درد ارتباط دارد. مثلاً کسی از ارتفاع می‌ترسد، چه، اگر از ارتفاعی بیفتد آسیب جدی خواهد دید یا حتی خواهد مرد. بسیاری از نظریه‌پردازان، چون جان برودس واتسن و پال اکمن، پیش نهاده‌اند که ترس یکی از چند احساس بنیادین و فطری است (نظیر شادمانی و خشم). ترس از سازوکارهای بقا است و معمولاً در پاسخ به یک محرک منفی خاص روی می‌دهد.

منبع: ویکی پدیا

خیلی از ما همواره ترسی با خود به همراه داریم که گاهی اوقات آرامش رو از ما می گیره، مثل ترس از دست دادن عزیزان، ترس از دست دادن موقعیت شغلی، ترس از فقیر شدن و ...، و با اضطراب این موقعیت ها که اصلاً وجود ندارند، اوقات خودمون رو تلخ می کنیم، و از زندگی لذتی نمی بریم. وقتی دانش آموز هستیم، با ترس امتحان و آزمون و کنکور از نوجوانی خودمون بهره ای نمی بریم، وقتی دانشجو هستیم، از بیم آینده و شغل جوانی خودمون رو تباه می کنیم. بزرگ تر که میشیم، از ترس فراهم نکردن اسباب آسایش زندگی و مسئولیت هایی که بر دوش ماست، دوران رو به میانسالی خودمون رو با فکر و خیال مشغول میکنیم. به نوعی از بدو تولد در حال تلاش کردنیم، تا وقتی که دار فانی رو وداع بگیم! حال این وسط از تجربه لذات زندگی محروم موندیم و یک دنیا حسرت باهامون هست که چرا به این شکل گذشت...

چند سال پیش همکاری داشتیم با سن حدود 50 سال، که در شرف بازنشستگی قرار داشت، آدمی همواره پر استرس که بقول معروف اگر بهش می سپردی کلاه بیار، سر طرف رو برات میاورد. همین قدر مطیع و تابع حرف رئیس بود. و همین ویژگی سبب میشد، این رئیس ما هر سمتی تو اداره (*) داشته باشه، اونم همراه خودش ببره. با سواد کمی که داشت، اما هر لحظه نگاهش می کردی، در حال نوشتن یادداشت بود، و کوچک ترین اتفاقات مجموعه رو مو به مو گزارش می کرد. یک روز از طرف اداره به مهمونی افطار دعوت شده بود، که به کمک بچه های ساختمان مرکز چند تا کارت دعوت اضافی براش فراهم کرده بودیم، تا بتونه با خانواده در اون ضیافت شرکت کنه، از ترس اینکه مبادا مجموعه رو زودتر ترک نکرده باشه و رئیس بهش خرده نگیره که چرا تا بوق سگ نموندی، دست دست کرد تا اینکه بعد از افطار به مراسم رسید و خانواده اش تنها در اون مراسم شرکت کردن، و به قول خودش کلی حرف از همسرش شنیده بود سر اون ماجرا. روزی هم که رئیس ما سمت بالاتری گرفت و مجموعه ما رو ترک کرد، اون شخص هم با خودش برد. وقتی رفت، همه اون یادداشت های روزانه رو با خودش نبرد، و ما متوجه شدیم، ریز ترین حرکات ما هم گزارش میشده! تو گویی دوربین مدار بسته بودن ایشان! این مرد به نقل از همکاران قدیمی ترش سی سال به همین منوال کار کرده بود، و همیشه احمقانه ترین روش رو برای انجام کارهاش انتخاب می کرد. چرا این ماجرا رو تعریف کردم؟ راستش نمیدونم، شاید به خاطر ربطش به موضوع ترس باشه، ولی اگر روزی دست به قلم بشم و کتابی بنویسم، یک از شخصیت های رمانم قطعاً خصوصیات اخلاقی این آدم رو خواهد داشت.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۴۰
حمید آبان

به دیوار اتاق تکیه داد و چشمانش را بست، وارد دنیای خیال شد، آنجا که اندیشه پرواز می کند، و از کالبد و محدودیت خبری نیست. دورترین خاطره زندگی اش را بیاد آورد، شاید چهار یا پنج سالش بود که در دنیای کودکانه خویش پا به جهان حقیقت گذاشته بود. روزی که مادر برای کاری بیرون از خانه بود و دخترک مشغول بازی با عروسک ها. بی آنکه بداند گام هایی غریبه زمین خانه را لمس می کند، مردی شبیه به همه مردهایی که تا بحال دیده بود، با نگاهی نافذ و ریش و موی قرمز که آرام و بی صدا به حریم خانه وارد می شد. حریم خانه را مأمن و آرامه ایست که نباید خدشه دار کرد، آرامش را در آنجا باید جستجو کرد، هرچند کوچک باشد و محقر، اما گرم باید منزل را، به نگاهی و تپش قلبی که انتظارت را می کشد. باید که تشویش و تلاطم جهان را پشت در خانه جا بگذاری، و رخت شادمانی به تنش کنی، بی آنکه اهل خانه بدانند دنیای بیرون چقدر طوفانی است. مرد ریش قرمز متوجه حضور یک نفر در خانه شد، صدایی که از اتاق دخترک به گوش می رسید، صدایی کودکانه مشغول بازی با عروسک ها. سایه سنگین مرد فضای خانه را درد آلود می کرد، و بی خبر از حال و احوال دوران، دخترک سر برگرداند و آنچه را که نباید می دید با چشمان کوچک و معصومش نظاره کرد. در نگاهش ترس موج می زد و از ترس هیبت مرد در جایش میخکوب شده بود. سیاهی ها و پلیدی ها به دنیای کودکانه اش هجوم آورده بودند و اکنون جهان دیگری در انتظارش بود، جهانی ناشناخته، که مردی با ریش قرمز برایش رقم خواهد زد.

شاید آن مرد راه آمده را برگردد، شاید در اتاق را ببندد و به دزدی خود ادامه دهد، شاید اما فاجعه هولناک تری رقم بزند.. اما کوچک ترین اثر حضور آن مرد، ربودن آرامشی بود که دنیای کودکانه ای را می ساخت، به وسعت عروسک ها و اسباب بازی ها، و کنون حس ترس و اضطراب نگاه هر دو را آکنده بود.

ادامه دارد...

پ ن: در این مسیر قصه رو پیش ببرم، یا نظر دیگری دارید؟

صورتک ها (یک)

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۷ ، ۱۴:۲۲
حمید آبان

همونطور که در پست قبل قول داده بودم درباره نظام آموزشی کشورهای پیشرفته بیشتر بگم، الوعده وفا. برای شروع هم از کشور ژاپن شروع میکنم، کشوری که به نظم و وجدان کاری شهرت دارن، همینطور تسلط به تکنولوژی های روز دنیا. شما رو به خواندن این پست اکیداً توصیه میکنم...

به نظر ژاپنی‌ها همه کودکان توانایی یادگیری مطالب را دارند و تلاش، پشتکار و انضباط شخصی، موفقیت تحصیلی را تعیین می‌کند نه توانایی علمی ، در واقع به عقیده آنان مطالعات و عادت‌های رفتاری آموزشی هستند .

به گزارش ایسنا، سیستم آموزشی ژاپن شامل دوره 6 ساله ابتدایی، سه ساله متوسطه اول، سه ساله متوسطه دوم و چهار ساله دانشگاه است. آموزش اجباری 9 ساله بوده و شامل 6 سال ابتدایی و سه سال متوسطه اول است. سیستم مدارس مقطع ابتدایی 6 ساله و سال تحصیلی سه دوره سه ماهه است. اولین دوره از اول آوریل تا ماه ژوئن بوده و سه ماهه دوم از ماه سپتامبر تا ماه دسامبر و سه ماهه سوم از ماه ژانویه تا ماه مارس است. تعطیلات تابستانی حدود 40 روز بین اولین و دومین سه ماهه تحصیلی و تعطیلات زمستانی 14 روز بین دومین و سومین سه ماهه تحصیلی و تعطیلات بهار نیز 10 روز بین سه ماهه سوم و اول است. روزهای شنبه و یکشنبه نیز مدارس تعطیل هستند.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۱۷
حمید آبان

بعضی وقتها بصورت اتفاقی و در حین عوض کردن کانال های تلویزیون روی شبکه آموزش متوقف میشم، یک یا چند آقا رو می بینم که در حال شعبده بازی هستن! کنجکاو میشم ببینم از کلاهشون خرگوش در میارن یا از داخل حلقه آتش رد میشن. اما متعجب تر از قبل میبینم که نه، ایشان معلم های کنکور هستن که با لطایف الحیلی در حال آموزش هستن، حالا چی آموزش میدن؟ الله اعلم! دیروز که با یکی از این برنامه ها برخورد داشتم، دو تا آقای جوان بودن که مثل اندی و کوروس یک بند (Band) آموزشی تشکیل داده بودن و هر کدوم یک بخشی از مبحث ژنتیک در درس زیست شناسی رو گرفته بودن دستشون و با آب و تاب در حال به اصطلاح تدریس بودن! من که شیفته حرکات بدن و ریتم صبحت هاشون شدم و احساس کردم در حال تماشای یک استندآپ کمدی از برنامه خندوانه هستم. صدا و سیما تو این سالها تریبون های بزرگی رو به آدم های کوچیک داده، و جای اساتید برجسته در همه رشته ها، از اشخاصی برای تدریس دعوت میکنه که شایسته این تریبون های میلیونی نیستن! و بدتر و تباه تر از اون این که چیزی به علم و سواد دانش آموزان اضافه نمیشه، و هرچی تو مدرسه یاد گرفتن رو هم از یادشون میبرن و ذهنشون رو پر میکنن از فرمول ها و میان بر های کنکوری! خلاصه که با اجرا کردن شو (Show) توسط یک تعداد شومن (Showman) بجای بالا بردن سطح سواد و آگاهی، فقط بازار کار این افراد و موسسات رو داغ تر میکنن، و براشون هم مهم نیست، چرا که هر کدوم از این آدمها که در تلویزیون حاضر میشن، هزینه های زیادی رو به صدا و سیما میدن، چرا که این هم به نوعی سرمایه گذاری و تبلیغات حساب میشه، و از فرداش خانواده ها و دانش آموزها صف میکشن دم در آموزشگاه این آقایون و جیبشون رو پر میکنن با پول های کلان!

سیستم آموزشی ما چنان بیمار و درگیر مافیاها شده که هیچی جز منافع مالی براشون اهمیت نداره، انتشارات های مختلف با کتاب های رنگارنگ، آموزشگاه ها و ... همگی دست به دست هم دادن تا در این بازار مکاره از رقابت پول در آوردن عقب نمونن!

خانواده ها هم بچه ها رو با رویای پزشکی و مهندسی وارد رشته های نظری میکنن و بدون توجه به توانایی و استعداد بچه ها، آینده اونها رو تباه میکنن. پس میبینیم برای همه اون عرضه های رنگارنگ، تقاضا هم وجود داره!

نظام آموزشی در کشورهای پیشرفته پر از نکاتیه که میشه ازشون بعنوان الگو استفاده کرد، که در پست های بعدی به بعضی از این نکات اشاره خواهم کرد.

خداوند عاقبت همه ما را بخیر کند...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۵۰
حمید آبان

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور

گر به گوش آید صدایی خشک؛

استخوان مرده می لرزد درون گور

دیرگاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور

خواب دربان را به راهی برد

بی صدا آمد کسی از در

در سیاهی آتشی افروخت

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت

گرچه میدانم که چشمی راه دارد با فسون شب

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش؛

آتشی روشن درون شب...

- سهراب سپهری

پ ن: گاهی باید سکوت پیشه کرد و کنج تنهایی خویش به حال بد روزگار گریست.. آری حال روزگار خوب نیست...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۱۵
حمید آبان

نمیدونم چه سالیه، یا چند سال از امروز گذشته... مثل همیشه صبح خیلی زود از خواب بیدار میشم و بعد از روشن کردن زیر کتری و آماده کردن اسباب صبحانه، میرم دوش میگیرم و بعد همسرم و دخترم رو از خواب بیدار میکنم. جانان 9 سالشه و کلاس سوم دبستانه، مثل بچگی های خودم بچه سر به زیر و آرومیه و همه نمراتش عالیه. همسرم چای میریزه و جانان خانم بابا هم لباس های مدرسه اش رو پوشیده و آماده و مرتب میاد سر میز و صبحانه اش رو میخوره. بهم میگه؛ "بابا، کتابی که هفته پیش بهم داده بودی رو تموم کردم، حالا یک کتاب دیگه میدی بخونم؟" (همیشه دوست داشتم عادت کتاب خوندن خودم رو بچه ام هم داشته باشه و با هم دیگه کلی کتاب بخونیم و کیف کنیم). نگاهم برق میزنه و با خوشحالی میگم، بله عزیزم، امشب که برگشتم یه کتاب جدید بهت میدم که بخونی. توی اتاقم یه کتابخونه بزرگ دارم که پر از کتابه، اونهایی که به سن جانان میخوره میدم بخونه و بیشتر وقت ها هم از کتابفروشی کتاب های جدید براش میخرم. پدرسوخته خودش هم یه کتابخونه داره و همه کتابهایی که براش خریدم رو مرتب توی قفسه چیده. همسرم که شاهد گفتگوی پدر و دختری ماست، با لبخند میگه خوب مثل خودت شده ها! جفتتون لنگه هم شدید، خوره کتاب. با خنده میگم مگه عادت بدیه؟ خوبه بچمون فقط بازی های کامپیوتری انجام بده و سرش تو گوشی و تبلت باشه؟ میز صبحانه رو جمع میکنیم و با همسرم خداحافظی میکنم. مثل هر روز جانان رو به مدرسه اش میرسونم و بعدش میرم به محل کارم. الان دوازده سالی میشه که خارج از تهران و تو مزرعه خودم کار میکنم. یه مزرعه بزرگ کشت و صنعت که محصولات کشاورزی و دامی تولید میکنیم. به مزرعه میرسم و بعد از سرک کشیدن به همه جا، توی دفتر کارم به گزارش ها رسیدگی میکنم. روزها اینطور پیش میره که یک یا دو جلسه کارشناسی در روز داریم و اگه مهمون هم داشته باشیم این جلسات تعدادش بیشتر میشه، چند ساعتی هم توی مزرعه هستم و به همه قسمت ها نظارت میکنم. ساعت برگشتنم به خونه هم بستگی به حجم کار در روز داره، و بعضی روزها تا دیروقت تو مزرعه هستم. وقت هایی که تو دفترم کار خاصی ندارم هم برای اینجا مینویسم و خیلی از بچه های وبلاگ نویس هم الان در آینده خودشون زندگی میکنن و همونی شدن که میخواستن..

پ ن: این چالش رو یکی از دوستان خوش قلم وبلاگ نویس (عقاید یک رامین) ترتیب دادن و این افتخار نصیب من هم شد. طبق قانون این چالش من باید سه نفر از دوستان رو هم به این چالش دعوت کنم. از همه دوستانی که نگاه ارزشمندشون این وبلاگ رو میبینه و میخونه دعوت میکنم، اگر دوست دارند به چالش "تصور من از آینده" تشریف فرما بشوند.

۱۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۲۲
حمید آبان

زن

مردی ثروتمند یا زیبا

یا حتی شاعر نمی‌خواهد

او مردی می‌خواهد

که چشمانش را بفهمد

آنگاه که اندوهگین شد

با دستش

به سینه‌اش اشاره کند

و بگوید:

اینجا سرزمین توست

- نزار قبانی

به بهانه هشتم مارس، روز جهانی زن (البته با تاخیر یک روزه) بر خود واجب می دانم از زحمات و فداکاری های عزیز ترین زن های زندگی ام قدردانی کنم، و از این پنجره اعلام کنم که بدون حضور ایشان هیچگاه به معنای واقعی انسانیت پی نمی بردم.

مادر عزیزتر از جانم که تمام عمر و جوانی اش را به پایم گذاشت تا همواره آسوده باشم و پله های موفقیت زندگی را یک به یک بالا بروم، مادری که همراه و پشتیبان من بوده و هست و یک لحظه نبودنش را نمی توانم تصور کنم، که بدون او هیچم و دنیا جای خوبی برای زیست نیست.

همسر عزیزم که در این سالها همدل و همراه من بوده و هست و در این طریق عشق جز از خودگذشتن و برای زندگی کوشیدن از او ندیدم. در این سالهای سخت که زندگی روی ناملایم و عبوس خود را به ما نشان می داد، لبخندش آرام جانم بود و حمایت هایش پشت و پناهم، که اگر جز این بود، این سالها به تلخی و ناکامی می گذشت. آنچه در من امید به زندگی را تشویق می کند، جبران همه زحمات و فداکاری هاییست که تا کنون فرصت و مجالش فراهم نشده است.

زن ها حس طراوت و شاعرانگی زمین اند

زمینی به وسعت تاریخ

که در هجوم حادثه ها خاک گرفته

کدورتی هزار ساله

از پس کینه های غبارآلود دلهای خشمگین

به آوای دلنشین زنی آرام می گیرند

و دامنی که بر آن می شود گریست

گریست و به درازای عمر انسانیت آرام گرفت...

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۷ ، ۱۴:۲۲
حمید آبان

مرا می باید که در این خم راه

در انتظاری تاب سوز

سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم

چرا که سرانجام

امید

از سفری به دیر انجامیده باز می آید

به زمانی اما

ای دریغ

که مرا

بامی بر سر نیست

نه گلیمی

به زیر پای

از تاب خورشید

تفتیدن را

سبوئی نیست

تا آبش دهم

و بر آسودن از خستگی را

بالینی نه

که بنشانمش

مسافر چشم به راهی های من

بی گاهان از راه بخواهد رسید

ای همه امید ها

مرا به برآوردن این بام

نیروئی دهید

+ احمد شاملو

روزنوشت:

امروز صبح سوار تاکسی شدم که مثل هر روز به محل کارم برم. مکالمه من و راننده تاکسی:

(یک اسکناس ده هزار تومنی به راننده دادم و گفتم من سر تقاطع بعدی پیاده میشم، و راننده هفت هزار تومن به من پس داد)

- ببخشید آقا کرایه این مسیر دو هزار تومنه

+ نه آقا سه هزار تومنه

- این مسیر هر روز منه، من همیشه دو هزار تومن میدم

+ نه آقا من هر روز دارم این مسیر رو میرم و سه هزار تومن میگیرم، دروغ که ندارم بگم!

- منم دروغ ندارم بگم، من همیشه دو هزار تومن میدم. (خانم کناری من هم شرایطی مشابه من داشت و گفت ما هر روز دو هزار تومن میدیم)

+ الان من باید چقدر به شما بدم؟ 

- هزار تومن باید بدی

+ اصلاً اونو بده من بیا این هم ده هزار تومن خودت!!

- نه آقا من پول خودم رو میخوام نیازی به بذل و بخشش نیست.

بدون اینکه هزار تومن رو بگیرم پیاده شدم و گفتم من که راضی نیستم.

حالا چرا این ماجرا رو تعریف کردم؟

ما هر روز با اتفاقاتی شبیه این ماجرا روبرو میشیم، ممکنه یک روز تاکسی سوار بشیم، ممکنه برای خرید به یک فروشگاه یا مغازه بریم و یا هر کار دیگه ای که درش پول رد و بدل میشه، و ما بعنوان مصرف کننده یا خریدار یا خدمت گیرنده مبلغی رو به طرف مقابل پرداخت کنیم. این راننده تاکسی طبق اظهار خودش هر روز اون مسیر رو سه هزار تومن میگرفته و هیچ کسی بهش اعتراض نکرده و نگفته که داری بیشتر میگیری، و این براش عادی بوده که از من هم سه هزار تومن بگیره، و وقتی با اعتراض من روبرو شده بهش بر خورده که مگه هزار تومن چیه و این حرفها! آره هزار تومن پول زیادی نیست توی این دوره و زمونه، اما چیزی که اهمیت داره اینه که ما به ناحق کردن حقوقمون دامن میزنیم با این سکوت. من خودم به دلایلی در یک بازه زمانی از زندگیم به کار رانندگی (آژانس و اسنپ) مشغول بودم، و با سختی رانندگی، اون هم توی ترافیک وحشتناک تهران کاملاً آشنا هستم. اما زمانی که مسافری رو سوار می کردم، و برای پس دادن باقی کرایه مسیر دچار کمبود پول خرد میشدم، از مسافر درخواست می کردم بصورت آنلاین پرداخت کنه، یا از حق خودم میگذشتم و کرایه کمتری میگرفتم، غالباً مسافرها از حق خودشون میگذشتن و از باقی کرایه صرف نظر می کردن. این اتفاق برای من بعنوان مسافر هم بسیار پیش اومده و بخاطر کم بودن کرایه مسیر از پس گرفتن باقی پولم صرف نظر کردم. اما چیزی که اهمیت داشت این بود که هم من بعنوان راننده یا مسافر و هم مسافر یا راننده مقابل من از این موضوع آگاهی داریم که داریم کرایه بیشتری میگیریم یا میدیم، و این بخشش یا صرف نظر کردن از باقی پول با آگاهی و رضایت طرفین صورت گرفته، پس نه حقی ضایع شده، و نه حقی ایجاد شده. ماجرای امروز به برخورد راننده برمیگرده، اینکه خودش رو محق میدونه بیشتر از حقش دریافت کنه، و این ناشی از سکوت ماست که چنین حق نادرستی در ذهن اون راننده ایجاد شده.

حالا این ماجرای کوچیک رو که بارها هر روز باهاش برخورد داریم و تجربه میکنیم، به برخورد ما نسبت به عملکرد مسئولین کشور میتونیم نسبت بدیم. در مقابل بی کفایتی مدیران و مسئولان کشور سکوت می کنیم، از حق و حقوق خودمون میگذریم، و مطالبه گر نیستیم. نتیجه این کارمون هم میشه بقای مدیران بی کفایت بر مسند قدرت! پس مقصر اصلی همه این نابسامانی ها خود ما هستیم که روش مطالبه گری و احقاق حق رو یاد نگرفتیم و دوست هم نداریم یاد بگیریم.

چند درصد از ما (تحصیلکرده های دانشگاه رفته) قانون اساسی و قانون مدنی کشورمون رو خوندیم؟ چقدر به قوانین و حقوق خودمون آشنایی داریم؟

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۰
حمید آبان

یک - توهم خود بزرگ بینی!

اصولاً ما ایرانی ها بسیار خودمان را دست بالا می گیریم، و هر کجا که می نشینیم پُز فرهنگ و تمدن چند هزار ساله مان را می دهیم که ما در فلان چیز اولین بودیم و در بهمان چیز شهره عالمیم. اما آنچه بر زبان می آوریم سخن از ماضی بعیدی است که به سن ما که نه، به سن چند نسل قبل از ما هم قد نمی دهد چنین چیزهایی را دیده باشند! و همواره به گذشته ای که هیچ نقشی در آن نداشتیم افتخار می کنیم و چشم به روی کاستی های اکنون بسته ایم.

دو - نقد ناپذیری

و مجدداً اصولا ما ایرانی ها حوصله شنیدن نقد نداریم، و اگر کسی خدای ناکرده لب به نقد ما بگشاید، با پشت دست چنان بر دهانش می کوبیم (حالا نه فیزیکی، بعضی وقت ها با رفتارمان چنین کاری می کنیم!) که دیگر هوس نقد ما به سرش نزند! خود را علامه دهر می دانیم و بدون اینکه در زمینه خاصی مطالعه ای کرده باشیم، در کسوت صاحب نظران ظاهر می شویم و ژست همه چیزدان ها را به خود می گیریم. از منشاء پیدایش کره زمین تا علل افزایش قیمت نفت برنت شمال و سقوط سهام دو جونز وارد گفتگو می شویم و جالب تر از آن به نتیجه هم می رسیم! اما خدا نکند کسی به ما بگوید داداش داری اشتباه می زنی (چیز، اشتباه میکنی!).

سه - بیشعوری

آنچه در این بند گفته خواهد شد، برآیند دو بند قبلی است، چرا که ما با توهم خود بزرگ بینی و نقد ناپذیری وارد جنبه ای از رفتارهای اجتماعی می شویم که به آن بیشعوری می گویند. آدم های خودخواهی می شویم که فقط طرز فکر خودمان را قبول داریم و هیچگاه نواقص خود را نمی بینیم.

بیشعور ها اعتقاد دارند که تمام آدم های روی کره زمین وظیفه دارند خواسته های آنان را برآورده کنند. در کارهای دیگران دخالت می کنند، از اینکه دیگران به فکر خودشان باشند ناراحت می شوند، از مشکلات دیگران خوشحال می شوند، چرا که در این مواقع توجیهی برای اشتباهات خود می یابند.

بیشعوری | خاویر کرمنت | برگردان محمود فرجامی

چهار - تجربه شخصی

دیروز با یکی از دوستان که صحبت می کردم، متوجه شدم تجربه تلخی را گذرانده و در برخورد با یکی از ماها که ژست موقر و به ظاهر مرتبی داریم، دچار چالش شده است. فرد مذکور که از پله های کلینیک پایین می آمده، دستمال کاغذی مچاله در دستش را با خیالی آسوده به پیاده رو پرتاب می کند و خرسند و شادمان از کرده خویش قصد ادامه مسیر داشته که با زمزمه این دوست بی نوای ما "عجب آدمهایی پیدا میشن، زباله هاشون رو توی پیاده رو میندازن" چنان برافروخته و عصبانی می شوند که گویا نظریه علمی و اثبات شده شان در محافل علمی توسط چندی افراد بی سواد رد شده باشد، با قیافه ای حق به جانب به این دوست بی نوا حمله ور شده و با جملاتی بس قصار! رفیق ما را مورد تفقد و عنایت خودشان قرار می دهند! سپس همراه با همسر محترم تر از خودشان! با حرکاتی که از استاد چانگ آموخته بودند، وارد فضای زد و خورد می شوند، که چرا زیر لب زمزمه کردی عجب آدمهایی پیدا می شوند!

پنج - سرم سوت می کشد، لطفا کمی یخ بیاورید!

بعد از شنیدن این حرف ها، چنان سر دردی گرفتم و متعجب بودم از اینکه این همه بیشعوری را یک آدم چطور می تواند در خود داشته باشد و منفجر یا منتشر نشود!

شش - چه کسانی مقصرند؟

خب معلوم است، خود ما مقصریم که زحمت خواندن چند کتاب را به خودمان نمی دهیم، مایی که در مسیر آگاهی و تعالی خویش قدم بر نمی داریم، و همواره در این توهم هستیم که برترین ملت جهانیم، و حکومت و سیاست بازی هایش را فقط مقصر همه این نابسمانی ها می دانیم. دوربین به دست از نابسامانی ها فیلم میگیریم و برای شبکه های آن طرف آب خوراک خبری تهیه می کنیم که ببینید حکومت با ما چنین و چنان می کند، غافل از اینکه خود تیشه به ریشه خود می زنیم. نمونه اش را در صفوف طولانی خرید پراید و مایحتاج زندگی می بینیم که از بیم گران تر نشدن، به گرانی ها دامن می زنیم.

هفت - چاره چیست؟

چاره در این است که ابتدا قبول کنیم، ما فارغ از گذشته فاخر و تمدن چند هزار ساله، مردم خوبی نیستیم، و بیشعوری پنهانی در ما وجود دارد که باید در صدد رفع آن باشیم. همواره به خود تشر بزنیم و از قضاوت یکدیگر پرهیز کنیم، قانون مدار باشیم، و ختم کلام، امیرمان علی (ع) می فرمایند: فأحبب لغیرک ما تحب لنفسک و اکره له ما تکره لها (آنچه به خود نمی پسندی، به دیگران نیز روا مدار).

پ ن: سی ویژگی جهان سومی ها به قلم دکتر محمود سریع القلم

پ ن: به نظر شما چه قدم های دیگری باید برداشت تا به مدینه فاضله ای که انتظارش را داریم برسیم؟

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۰۳
حمید آبان