آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۸ ثبت شده است

برای آسمان باران

برای زمین درخت

و در قلب من به پیکار عشق می روی

به کدامین مسلخ می کشی

روح رنجور مرا

که دیگر تابش نیست در این عرصه ناسپاس

که دیگر یادش نیست به خاطر روزگار

یادت نیست

که بر ما چه گذشت

و فریادمان در گلو ماند

استخوان شد و جانمان را گرفت

سکوت پیشه کردیم

و در اندیشه صعود به انتهای تاریخ سقوط کردیم

آنجا که دیگر یادی از ما نیست

آنجا که دیگر دردی دوا نمی شود

و همه فراموشی است و فراق

ای کاش اینجا هم باران بزند

و خشک زمین سالهای انتظار را تر کند

ای کاش اینجا هم اشکی جوانه بزند

و باغ دل گلستان شود

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۸ ، ۰۸:۱۳
حمید آبان