آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

+

خطاب می رسید که:«ای آدم! در بهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی می خور و می خسب و با هر که خواهی انس گیر».
هر چند که می گفتند،او می گفت:
حاشا که دلم از تو جدا داند شد / یا با کس دیگر آشنا داند شد
از مهر تو بگسلد که را دارد دوست / وز کوی تو بگذرد کجا داند شد
چون وحشت آدم هیچ کم نمی شد و با کس انس نمی گرفت، هم از نفس او حوّا را بیافرید و در کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد.
آدم چون در جمال حوّا نگریست پرتو جمال حق دید، بر مشاهده حوّا ظاهر شده، که «کُلُّ جَمیلٍ مِن جمالِ الله». ذوق آن جمال باز یافت. گفت:
ای گل تو به روی دلربایی مانی / وی می تو ز یار من به جایی مانی
وی بخت ستیزه کار هر دم با من / بیگانه تری به آشنایی مانی


(مرصادالعباد)

+

حافظ انسان عجیبی است، همه ذرات وجودش از عشق می گوید، از عشق می نویسد، و در عشق می میرد. لسان الغیب است، گاهی که دلت می گیرد و از برای هم صحبتی به سراغش می روی، گویی هزار سال تو را می شناسد، مانند آدم های دور و برت نیست که هر چه بگویی سر آخر حرفی برای گفتن ندارند. حافظ را چون موسیقی می توان شنید، گویی استاد لطفی برایت سه تار می زند، می توان چون نگاری خوش چهره دید، می توان در آوازی دلکش شنید. حافظ مرد روزهای عاشقی است، مرد شاعرانه ها، مردی که خدا را در سیمای زنی، زیبا می بیند. واژه هایش سرشار از اعجاز است، و تو ققنوس وار از نو متولد می شوی در هر بیت و مصراع غزل هایش، غزل هایی که رنگ می زند بر دنیای خاکستری کلمات...

حمید آبان
۲۷ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۴۴ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۵ نظر

از هفته دوم همه چیز شکل و ظاهر منظم تری به خودش گرفت، صبح بعد از بیدارباش تمرین رژه، بعد کلاس های عقیدتی تا ظهر، وعده نماز و ناهار، کلاس های شناخت و معرفت جنگ و دوباره تمرین رژه و باقی ماجرا... بهترین قسمت دوران آموزشی برای بچه ها کلاس های عقیدتی بود، چون می تونستن چرت بزنن! یادمه یه روز یه استادی با سرعت اومد داخل کلاس و با صدای بلند چرت همه رو پاره کرد. مدرس های کلاس های عقیدتی بازنشسته های نیرو هوایی بودن اغلب که برای ما از احکام و دین حرف میزدن. برگردیم به اون آقاهه که با یه انرژی عجیبی کلاس رو گرفت دستش و شروع کرد از معجزات حرف زدن، بیشتر حرفاش احساسی و از جنس سر به راه شدن آدم بدهایی بود که مثلا خواب یکی از معصومین رو دیده بودن و توبه کرده بودن.. یه بوفه خیلی خوب هم داشت ساختمان عقیدتی، پر از خوراکی و ساندویج، که به جاذبه های اونجا اضافه می کرد.

از هفته دوم ما کار با اسلحه رو هم شروع کرده بودیم، و ژ3 های چهل پنجاه سال پیش ارتش (تاریخ روی بعضی اسلحه ها به قبل از انقلاب برمیگشت) رو هر روز تحویل می گرفتیم و با گازوئیل و سمبه اجزاء باز شده اسلحه رو تمیز می کردیم. تو یک تاریخ مشخصی ما رو به میدون تیر بردن و وسط بیابون خدا تیر در می کردیم! یه بنده خدایی بود که وقتی اصول به دست فنگ و پافنگ رو اجرا میکرد، تفنگ به سر و صورتش میخورد و موجبات خنده گروهان میشد (دلم براش میسوخت). روز میدون تیر، همه از این میترسیدن که کنار این بنده خدا قرار بگیرن، که به کمک فرمانده گردان از شلیک صرف نظر کرد و از دسته جدا شد! بماند که یکی دیگه جای خالیشو پر کرد :)

هفته آخر هم تو اردوگاه و تو چادر سر کردیم، و من همون روز اول که به نصب چادر و هزار کوفت دیگه گذشته بود و جانی در تن نداشتم، برای شب نگهبان (پاسدار) شدم، چادر پاسدارخونه دو وجب از زمین فاصله داشت و کفش هیچی نبود جز زمین خدا، و ما برای دو ساعت میتونستیم اونجا بخوابیم! اواخر مهر ماه بود، هوای روز هنوز گرمای تابستون رو داشت، اما شب های کویر سرد استخوان سوز بود! شب رو با لرز سر کردیم و بعد از نگهبانی، بدون استراحت و خواب روز دوم اردوگاه رو پیش گرفتیم، و هیچی بدتر از این نبود که ما آب کافی حتی برای شستن صورت و سرمون هم نداشتیم! یک هفته با کوله باری از خاک و عرق زندگی کردیم و وقتی رسیدیم تهران یه مشت سرباز از جنگ برگشته بودیم که مردم از دیدن ما وحشت میکردن!

بعد از چند روز استراحت پایان دوره، مراسم سردوشی برگزار شد و هر کدوم تقسیم شدیم و رفتیم پی زندگیمون...

پایان

پ ن: کل دوران سربازی من از شهریور 95 تا خرداد 97 بود، و این خاطرات مربوط به شهریور و مهر 95 هست که از نظر ارزشمندتون گذروندید.

پ ن: سربازی با همه خاطرات تلخ و شیرین، تنها حسنی که داره اینه که شخصیت آدم زیر سخت گیری های نظامی خرد و له میشه و از نو آدم دیگه ای ساخته میشه، گاهی این آدم جدید آدم بهتریه و گاهی نه...!

پ ن: تمام این دوران روی تقویم 21 ماه بود، اما برای من مثل خواب اصحاب کهف گذشت، و دوران قبل از سربازی و بعد از سربازی من به اندازه ده سال تغییر داشت! تغییراتی که جملگی بهش واقف هستید..

روز اول | روز دوم | روز سوم | روز چهارم

حمید آبان
۲۲ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۵۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

ما دهه شصتی ها خوب یادمونه که بیشتر خونه ها با کالای ایرانی پر میشد، یادمه کسی دنبال یخچال خارجی نبود، تلویزیون ها غالبا پارس و شهاب بود، کفش ملی و بلا می پوشیدیم، یادمه کفش ملی یه کفشی داشت به اسم کیکرز، از این کفش های بادوام و به اصطلاح خرکار، محصولاتش حتی به خاورمیانه و اروپا هم صادر میشد. یه دوستی داشتم خانوادگی توی کار تولید سماور بودن، سماورهای ما رو کشورهای منطقه میخریدن! راسته دماغتو میگرفتی و جاده مخصوص کرج رو از میدون آزادی تا کرج میرفتی، پر بود از کارخونه و کارگاه های فعال، که همگی توی کار تولید بودن، و از کنار این رونق تولید آدم های زیادی سر کار بودن و زندگی مردم با کم و زیاد به خوبی می چرخید. محصولات کارخونه ارج نه تنها داخل ایران خریدار داشت، که کشورهای منطقه هم خواهان اون محصولات بودن. وقتی ارج و کفش ملی تعطیل شد، فاتحه صنعت و تولید کشور هم همون موقع خونده شد، وقتی تلویزیون های الجی و سامسونگ جای برندهایی مثل پارس و شهاب رو گرفتن، فاتحه تولید خونده شد، وقتی دیگه کسی یخچال فیلور و قندیل و ... نخرید و همه به برندهای کره ای اعتماد کردن، فاتحه تولید خونده شد.

شاید یکی از دلایل حذف برندهای ایرانی عدم برابری با تکنولوژی برندهای خارجی باشه، اینکه برندهای ما خودشون رو به روز نکردن و از غافله پیشرفت فناوری عقب موندن، اما باید دید برندهای ما از حمایت دولتی برخوردار بودن؟ چقدر از این شرکت ها حمایت شد؟ چقدر به ورود تکنولوژی به کشور اهمیت داده شد؟ چقدر با دنیا تعامل برقرار کردیم تا علم وارد کشور کنیم؟ تا این کارخونه های ما مثل شرکت های کره ای برندهای بزرگ لوازم خانگی تولید کنن.. چقدر به بخش خودروسازی ما اهمیت داده شد؟ چرا هنوز ماشین های از رده خارج دنیا رو تولید می کنیم؟ چرا کسی به لوازم خانگی ایرانی اعتماد نداره؟ چرا کیفیت ها انقدر پایینه؟ همه این سوالات و خیلی سوالات دیگه تو سر ما وجود داره که بعضی ها پاسخ دارن و اغلب بی پاسخ هستن...

اقتصاد یک کشور با تولید سر پا میمونه، تولید اشتغال ایجاد میکنه، اشتغال رونق بازار ایجاد میکنه و این چرخه تکرار میشه و به رونق اقتصادی می رسیم. اما دریغ که منافع بعضی از رجال ما مغایر با منافع ملی ماست. این اقتصاد بیمار، که سرمایه دار رو ترغیب به دلال بازی میکنه و از سرریز شدن سرمایه اش توی بخش تولید ممانعت میکنه، باعث رکود اقتصادی میشه. پولی که وارد تولید نشه و به خرید ماشین و خونه و دلار و سکه هزینه بشه، باعث راکد موندن سرمایه میشه، سرمایه ای که میتونه ده ها و صدها و هزاران شغل ایجاد کنه، اما تبدیل به ارز و سکه و مسکن میشه.

یک زمانی سرمایه دارها اغلب کارخونه دار بودن، در کنار تولید و سود کلانی که می بردن، هزاران نفر صاحب شغل میشدن، و این تبدیل میشد به میلیون ها خانواده ای که با دست پر به بازار می رفتن، خرید می کردن و چرخه اقتصادی رو زنده نگه میداشتن..

ما تو زمینه های بسیار زیادی میتونیم تولید کننده برتر منطقه باشیم و با یک چشم انداز ده ساله کالاهای با کیفیت ما میتونن سر از بازارهای اروپایی و حتی آمریکایی در بیارن، اما هزاران مانع بر سر این اقتصاد وجود داره که مهم ترین اونها تحریم هاست. تحریم هایی که یک طرف اون ما هستیم، و چند سال پیش خیلی راحت میتونستیم مهر پایان بزنیم بهش...

القصه این حرف ها بخشی از دلیل حال بد این روزهای ماست...

حمید آبان
۲۱ خرداد ۹۸ ، ۱۰:۳۴ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۷ نظر

دیکتاتور ها میخواهـند:

شما کتاب نخوانید
و همیشه در ترافیک بمانید
مواد و الکل بزنید
و سر موضوعات کوچک به جان هـم بیافتید
زمان و آگاهی را آرام آرام از دست بدهـید
و چیزی بزرگ در درون شما به نام " اُمید " را نابود کنند!

عکس تزئینی (چرا از این صحنه ها تو مترو و اتوبوس کم می بینیم؟)

بچه که بودم، با خوندن کتاب هایی مثل قصه های خوب برای بچه های خوب، شیرشاه، جادوگر شهر اُز و ... احساس خوبی داشتم، اما ته دلم میخواستم کتاب های بزرگتر ها رو هم بخونم و البته بفهمم! فکر می کردم کتاب هرچی قطر بیشتری و تعداد صفحات بیشتری داشته باشه، کتاب بهتریه، بخاطر همین دلم میخواست تو قفسه کتابام بجای اون کتاب داستان های مربعی شکل که وقتی می چیدی انگار به صفحه کاغذ گذاشتی تو قفسه (از بس که نازک بود) کتاب های قطور و حجیمی بذارم که جلوه بهتری داشته باشه! یادمه یه کم بزرگتر شده بودم و به بابام گفته بودم برام یه کتاب علمی بگیره، نمی دونستم هم درباره چی باشه، اما علمی باشه! مثلا دلم میخواست در مورد نجوم و ستاره ها باشه (تصورات ذهنی خودم)! بابام هم رفته بود کتابفروشی گفته بود برای پسرم که مثلاً شیش هفت سالشه کتاب علمی چی دارید؟ آقاهه هم یه کتاب داده بود به اسم "سفرهای علمی"! اونایی که هم سن و سال من هستن یادشونه، شبکه 2 یه کارتون نشون میداد به اسم سفرهای علمی، یه خانم معلمی بود با اتوبوس جادوییش بچه ها رو در حد میکروسکوپی کوچیک می کرد و مثلاً می برد تو بدن انسان و بصورت میدانی بهشون درس میداد! این کتابه داستان یکی از قسمت های اون کارتون بود! قیافه من اولش مثل سیامک انصاری بود که به دوربین نگاه می کرد :| منو باش که منتظر بودم در مورد نیل آرمسترانگ و یوری گاگارین و سفینه ها و آدم فضایی ها کتاب بخونم، اما دریغ که خانم فریزر و سفر به درون بدن انسان نصیبم شده بود!! خلاصه از خیر سپردن اینکه برام کتاب علمی بخرید گذشتم و تصمیم گرفتم بزرگتر که شدم خودم کتابایی که دلم میخواد بخرم و بخونم. بعضی اوقات از کتابخونه مدرسه هم کتاب قرض می گرفتم که بیشترش کتابهای منتشر شده کانون پرورش فکری کودکان بود. یه جای دیگه گفته بودم که چقدر به ادبیات علاقه داشتم، و بخاطر همین دوست داشتم داستان های شاهنامه و گلستان و حافظ هم بخونم، اما تو نوجوانی معنی شعرها و کلمات رو نمی فهمیدم، بخاطر همین هیچ وقت از خوندن اونها لذت نمی بردم، اما از شنیدن تعابیر این اشعار از زبان معلم ها بی نهایت کیف می کردم. یادمه تو دوران راهنمایی ما رو از مدرسه بردن نمایشگاه کتاب (اون وقتا هنوز تو محل دائمی برگزار میشد)، از دیدن اون همه کتاب های رنگارنگ به وجد اومده بودم، اما پول توی جیبم کفاف خرید کتاب هایی که دوست داشتم رو نمی داد، برای همین به خرید یکی دو تا کتاب راضی شدم، موقع برگشتن یکی از همکلاسی ها داخل اتوبوس یه کتاب بهم نشون داد که بخشی از قصه های شاهنامه به زبان ساده نوشته شده بود، یک دوره چند جلدی بود که این فقط یکیش بود. ازش گرفتم و چند ضفحه ای خوندم همونجا، چشمام برق می زد، قصه رستم بود و نبردش با سهراب، و چند تا قصه دیگه، ازش خواستم بهم قرض بده، اما گفت پیداش کرده و بهم گفت اگه دوسش داری هزار تومن بده کتاب مال خودت (از این بچه شرهای مدرسه بود که داشت مثلاً تجارت می کرد، اونم با کتابی که وسط محوطه پیداش کرده بود)، منم خریدمش و عذاب وجدان مال خری تا ابد به گردنم موند!! همینقدر که مردد بودم این قسمت رو بنویسم یا نه! اون کتابه هنوزم تو کتابخونه اتاقم تو خونه مادرم هست و هر بار با دیدنش به این فکر می کنم که کارم درست بوده یا نه!!! چون همیشه شک داشتم پیداش کرده بود یا ...؟

سالها گذشت و علاقه من به کتاب کم نشد، دوران دبیرستان تب خوندن بوف کور صادق هدایت بین بچه ها افتاده بود و از طرفی دیگه به توصیه معلم ها خوندن کتاب های دکتر شریعتی هم به فهرست علاقمندی های من اضافه شده بود، با صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو آشنا شده بودم، با کلیدر محمود دولت آبادی، چشم هایش بزرگ علوی، و خیلی کتاب ها و نویسنده های دیگه که اثرات اون روزها توی همون کتابخونه که گفتم مشهوده. خلاصه که کتاب و کتاب خوندن روزگاری جزء لاینفک زندگی من بود و این روزها بخاطر مشغله های ذهنی وقتی کتاب دستم می گیرم، بعد از چند صفحه نمی دونم چی خوندم و کجای داستانم، برای همین کنار میذارم و به این فکر میکنم داره چه بلایی سر من میاد؟

حمید آبان
۲۰ خرداد ۹۸ ، ۰۸:۰۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر

سلام

قبل از اینکه به این پویش بپردازم از خاطرات وبلاگ نویسی خودم بگم که از کجا شروع شد تا به اینجا رسید؛ سال سوم دبیرستان بالاخره پدرم رو راضی کردم برام کامپیوتر بخره، اون وقت ها دوستان و همکلاسی های من چند سالی زودتر از من به جرگه کامپیوتر داران پیوسته بودن و من هنوز از غافله عقب بودم. یادمه اصول اولیه کامپیوتر رو از داییم یاد گرفته بودم و وقتی کامپیوتر خریدم یه چیزهایی بلد بودم، بماند که تو همون ماه اول یه گندی زدم که مجبور شدم هارد کامپیوتر رو که به اصطلاح Bad Sector شده بود عوض کنم! اون وقتا همه روی کامپیوتر هاشون یاهومسنجر نصب میکردن و ساختن آیدی یاهو از نون شب واجب تر بود برای کسی که پا به عرصه تکنولوژی میگذاشت!! چند وقت بعد یکی از دوستان بهم گفت وبلاگ ساخته و مطلب می نویسه، به منم پیشنهاد کرد وارد این فضا بشم، اون وقتا در کنار وردپرس چند تا سرویس ایرانی وبلاگ نویسی بود که معروف ترینش پرشین بلاگ بود، و من اولین وبلاگم رو تو پرشین بلاگ استارت زدم. شاید خیلی هاتون یادتون باشه که پرشین بلاگ بعد از یک مدت هک شد و دوباره برگشت، اما دیر شده بود و ما به بلاگفا مهاجرت کرده بودیم. شاخص ترین وبلاگم توی بلاگفا اسمش "شام آخر" بود که سالها مینوشتم، بعد همین وبلاگ تغییر نام داد به "سرزمین رنگین کمان". و بعد از سالها ننوشتن توی اون وبلاگ، یه روز همه اون خاطرات و نوشته ها رو پاک کردم تا برای همیشه حتی از خاطر خودم پاک بشه.. چند سال پیش که با بیان آشنا شدم، دوباره سعی کردم وبلاگ نویسی رو شروع کنم، و این اتفاق از ماههای آخر سال 97 رقم خورد، و شد همه آنچه در این ماهها از نظر می گذرونید.. دوستان خوبی یافتم در این ماه ها که واقعا قلم توانایی دارند و از خواندن و دنبال کردن پست ها بی نهایت لذت می برم..

اما بریم سراغ پویش؛ دوستانی که با بلاگفا و سایر سرویس های ایرانی کار کردن میدونن که بیان به مراتب امکانات بیشتری داره، رابط کاربری خوب تو بخش پنل مدیریت، قالب های متنوع و مناسب و خیلی امکانات دیگه مثل سیستم آمارگیر و پیامک ... . ما قدیم ها از وبگذر و سایت های دیگه کد جاوا کپی میکردیم تا وبلاگمون آمار نشون بده، یا خیلی امکانات دیگه که تو گذشته نبود. در کنار همه این امکانات جای خالی امکانات زیر هم حس میشه که نمیشه همه رو به پای ضعف بیان گذاشت، و به نوعی درخواست های ما وبلاگ نویس ها برای بهتر شدن فضای وبلاگ نویسیه؛

1- اپلیکیشن موبایل برای پنل مدیریت؛ این ابزار خیلی کاربردیه و حتی اگه هزینه ای هم برای استفاده اش بخوان واقعا ارزش داره

2- مناسب سازی پنل مدیریت در گوشی و تبلت؛ این آیتم حتی میتونه نبود اپلیکیشن رو هم جبران کنه تا حدودی

3- امکان پشتیبان گیری؛ من فکر میکردم این امکان تو بیان وجود داره، اما ظاهرا نیست!! اگه دوستان میدونن همین امکان ناقص رو کجا میشه پیدا کرد راهنمایی کنن

4- اضافه کردن قالب های متنوع بیشتر؛ به نظرم سالی یکی دو تا قالب اضافه کنن خوبه

5- امکان پاسخ به کامنت ها و منشن کردن افراد؛ این خیلی به کار میاد و جملگی جای خالیش رو حس می کنیم :)

دیگه عرضی ندارم :)

از دوستی که این پویش رو به راه انداخته (جناب صفایی نژاد) و دعوت یکی از خوش قلمان بیان (فاطمه خانم؛ بلاگی از آن خود) هم ممنونم، امیدوارم این درخواست های مدنی در شاکله جامعه هم جدی تر گرفته بشه و مردمی باشیم که از مسئولین حقوق خودمون رو مطالبه کنیم، و اینطور نشه که هرکی مقام و منصبی گرفت، بدون توجه به نیاز مردم و با آگاهی از سکوت و بی تفاوتی ما هر کاری دلش خواست انجام بده.. امیدوارم پویش بعدی با این عنوان شروع بشه؛ "بیاییم سکوت نکنیم و بی تفاوت نباشیم"

از همه دوستانی که این پست رو میخونن هم دعوت میکنم در این پویش شرکت کنن، بی تفاوت بودن آفت اصلی جامعه ماست...

بعداً نوشت: دوستان از اتاق فرمان اشاره میکنن نام پنج نفر از دوستان باید ذکر بشه، لذا با احترام از دوستان زیر جهت شرکت در پویش دعوت به عمل میاد، امید که قابل بدانند و در این چالش شرکت کنن ...

دارالمجانین ، روزنوشت های یک کوالا ، تنفس صبح ، هواتو کردم ، یک مرد می نویسد 

بیشتر دوستان در وبلاگ های دیگه دعوت شده بودن، شاید این دوستان هم از قبل دعوت شده باشن و من ندیده باشم، ولی امیدوارم چه به دعوت من یا دیگر دوستان در این چالش شرکت کنن :)

حمید آبان
۱۹ خرداد ۹۸ ، ۱۰:۰۱ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳ نظر

سلام واژه هایم را بپذیر
که در تب نگاه تو
به پرتگاه سکوت می روند
تو اما
بسان خورشید
تازه می کنی زمزمه بهار را
که چندیست خو کرده به نغمه زمستان
از خروش نگاهت
عشق فرو می ریزد
و جاری می شود
در این سرزمین بی نام و نشان
تو را اعجازی می بینم
بسان دم مسیحا
که کالبد خاکستر گرفته را
به سلام صنوبرها زنده می کند

پ ن: ندارد.

حمید آبان
۱۲ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۶ نظر

تو را تمنا میکند
نگاهی به درازای تاریخ
و به مسلخ می کشد
حس غبار گرفته ی سالهای انتظار را
و رنگ زمستان گرفته
نفس هایی که به گرمای تموز پناه برده اند
دیگر آواز نمی خوانند چلچله ها
که گرفتارند به چنگ عقاب ها
و قصه ای نقل نمی شود
از پس هجوم احساسات بی حساب
تو را بهار تمنا میکند
به عطر اردیبهشت
تو را جویبار تمنا میکند
به وقت آرامش
...

پ ن: به وقت خرداد، به رنگ فراموشخانه...

حمید آبان
۰۹ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۴۸ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۷ نظر

دوم یا سوم راهنمایی بودم، حدوداً دوازده یا سیزده ساله، یه آقایی تو مدرسه ما بود که تو بخش آموزش کارمند بود، هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد! وقت هایی که معلم نداشتیم، میومد و کلاس رو مدیریت میکرد. نکته ای که در این مرد وجود داشت، علاقه به حرف زدن درباره عرفان و تصوف و مولانا و شمس و ... بود. برای ما از قصه های مثنوی معنوی میگفت، و تا آخر زنگ اون قصه رو باز می کرد و کلی حرف های قلبمه سلمبه می زد که نود درصد کلاس از روی نفهمیدن حرفاش خوابشون می گرفت. من اما با اینکه نصف حرفاشو نمی فهمیدم، بهترین ساعات مدرسه رو در کلاس این مرد میگذروندم. غرق میشدم توی دنیای مولانا و قصه های مثنوی معنوی رو با جان و دل گوش می کردم. اینکه میگم نمی فهمیدیم، دلیلش این بود که این بنده خدا بالای دیپلم حرف میزد و ما هنوز سیکل هم نگرفته بودیم. بهترین کلاس ها از نظر من کلاس ادبیات فارسی بود، همون سالها هم یه معلم جوان داشتیم که باز متاسفانه اسمش یادم نمیاد، اما برامون از شاهنامه و گلستان و بوستان میخوند و سعی میکرد ما رو با ادبیات فارسی آشتی بده، و باز این فقط من بودم که از این کلاس و حرف ها بی نهایت لذت می بردم. پیشینه نوجوانی و جوانی من ایجاب می کرد دوم دبیرستان رشته انسانی رو انتخاب کنم و ادبیات بخونم، رشته ای که عاشقانه دوستش داشتم. اما جبر جغرافیایی و جو خونه ما طوری بود که یا باید ریاضی فیزیک میخوندم، یا علوم تجربی، و از اونجایی که علوم رو بیشتر دوست داشتم، وارد رشته تجربی شدم، رشته ای که با رویای پزشک شدن پا به عرصه اش گذاشتم. اما همیشه ته دلم پیش بچه های انسانی و کلاس ادبیات بود. ادبیات بخشی از وجود من بود که نمی تونستم از خودم جدا کنم، چنانچه هنوز هم حسرت سالهایی رو میخورم که میتونستم تو کلاس های دکتر شفیعی تو دانشگاه تهران باشم و بجاش جایی بودم که بهش تعلق خاطر نداشتم. معلمی رو دوست داشتم، معلمی که سر کلاس برای بچه ها از گلستان و شاهنامه بگه، بچه ها رو غرق کنه تو دنیای خیال شعر و داستان، اما شدم معلمی که فرق کربوهیدارت و پروتئین و ساختار سلول ها رو به بچه ها یاد میده، و هیچ وقت از کارش لذت نمی بره، اما همینم غنیمته، میشد که خیلی دور تر بشم از دنیای آموزش و گذرم به نوشتن و خوندن نیفته...

پ ن: توصیه برادرانه من به بچه هایی که این روزها درگیر درس و مدرسه هستن اینه که مسیری رو انتخاب کنید که بهش علاقه قلبی دارید، هیچ وقت بخاطر خانواده یا هیچ کس دیگه ای مسیر زندگیتون رو تغییر ندید، آخرش هیچکس مسئولیت مسیری که طی کردید رو قبول نمیکنه و این خود شمایید که مسئول تمام تصمیم هاتون هستید.

پ ن: بین بچه هایی که بعنوان معلم باهاشون کار کردم، استعدادهای زیادی دیدم که هیچ ربطی به رشته تجربی و پزشکی نداشتن، اما به اصرار خانواده توی این مسیر بودن، و مطمئنم به اونچه که باید نمیرسن...

حمید آبان
۰۸ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۶ نظر

احساسم را به دار آویخته ام

انتظار برای لحظه ای نگاه تو

آب می کند شمع سوزان درونم را

واژه های دوست داشتنی

سالهاست که به حبس ابد محکوم شده اند

احساسم را به دار آویخته ام

هنگامه های دوست داشتنت

نگاهم کور می شود

پشت تبلور یک حس مبهم

و تو را تکرار میکنم

در آهستگی زمان

احساسم را به دار آویخته ام

سهم من از تمام تو

آرزوی تک واژه های پر از ابهام بود

حرف هایی که فاصله دار

حس بی جان مرا خراش می داد

پ ن: به وقت فراموشخانه

حمید آبان
۰۶ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۵۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲ نظر

بچه که بودم، یه عمه داشتم که در حقیقت عمه مادرم بود، البته دختر عمه مادرم بود، ولی همگی عمه صداش میکردیم، عمه دلشاد. خدا رحمتشون کنه، یه خانم پا به سن گذاشته بود که چهره مهربون و معصومی داشت. سه تا پسر داشت که بدون سایه پدر بزرگشون کرده بود. دو تا پزشک و یک مدیر موفق. از بازنشسته های کارخونه ارج بود. وقتی میومد خونه ما، صبح زود یکی از پسرها میاورد و خودش میرفت، آخر شب هم میومدن دنبالش. صبح های زودی که با اومدن عمه دلشاد شروع میشد خیلی دل انگیز بود، با کلی خوراکی های خوشمزه که منه بچه پنج شیش ساله رو به عرش میبرد از خوشحالی! یادمه نحوه کاشتن لوبیا و عدس و گندم رو بدون خاک بهم یاد داده بود، یه قندون فلزی داشتیم که دونه ها رو میریختم توش و یه دستمال کاغذی مرطوب روش میذاشتم و هر از گاهی که خشک میشد دوباره مرطوبش میکردم. بعد از چند روز جوونه ها دستمال کاغذی رو بلند میکردن و وقت برداشت محصول بود! من سه تا عمه تنی داشتم که هیچ وقت محبت حضورشون رو درک نکردم، خب دور بودنشون هم بی تاثیر نبود.

یه روز صبح به مادرم خبر دادن که عمه دلشاد مرد... تو عالم بچگی های خودم نفهمیدم "مرد" یعنی چی! بدو بدو رفتم و به خواهرم بدون هیچ مقدمه ای گفتم؛ عمه دلشاد مرد! خواهرم اولش شوکه شد و بعد زد زیر گریه... بازم نفهمیدم چی شده و من چه خبری رو به خواهرم دادم.

هنوز یادگاری هاش تو خونه مادرم هست و هر وقت از اون روزها حرف میزنیم، از مهربونی ها و قشنگی هاش تعریف میکنیم، عمه من نبود، اما مهربون ترین عمه دنیا بود، برای من که اینطور بود...

پ ن: بیاییم انقدر خوب باشیم و به همدیگه خوبی کنیم، که اگه یه روزی خبر مرگمون رو به بقیه دادن، همه ناراحت بشن و بعد از سالها که یاد ما میکنن، بگن خدا رحمتش کنه، چقدر آدم خوبی بود... همین کافیه، همین کافیه از این زندگی...

حمید آبان
۰۶ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۳۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر