آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

امروز صبح برنامه منهای نفت رادیو جوان، به سرمایه جوان کشور پرداخته بود، و اینکه چطور میشه از سرمایه انسانی بخصوص نسل جوان و متخصص در مدیریت کشور بهره برد. چند مثال جالب هم آورد که مثلاً میانگین سنی پرسنل شرکت های بزرگ دنیا مثل فیسبوک و گوگل و اپل و ادوبی و ... بین 28 تا 32 ساله، و همونطور که میدونید سرمایه این شرکت ها معادل بودجه سالیانه چند کشور از جمله خود ماست! حالا در نظر بگیرید شرکت هایی با این حجم از گردش مالی چقدر به نیروی جوان خودشون اعتماد کردن و خب نتیجه هم گرفتن. به نقل از استیو جابز، دیگه دوران سلسله مراتبی گذشته و یک جوان میتونه با ایده ها و فکرهای نابی که داره در سن پایین تبدیل به یک مدیر موفق بشه. این تئوری جابز موافقان (نسل جوان) و مخالفان (نسل پا به سن گذاشته) زیادی داره که هر کدوم دلایل خودشون رو دارن. نقش تجربه رو نمیشه نادیده گرفت و از دانش پا به سن گذاشته ها باید استفاده کرد، اما دنیای امروز که به سرعت در حال پیشرفته و تسلط به فناوری های جدید از نون شب واجب تره، خیلی راحت میشه با گذروندن چند ماهه یا چند ساله اما کوتاه نسل جوان با تجربه ای تربیت کرد که مدیریت کلان کشور رو برعهده بگیرن، و جا داره از شایسته سالاری هم یادی کنیم و این نشه که داماد رئیس جمهور یا نوه عمه ی معاون وزیر از رانت دولتی استفاده کنن و مدیر مجموعه های بزرگ کشور بشن، بله شایسته سالاری مهم ترین اصل در همه اموره! ما تو ارگان ها و سازمان های دولتی تمایل به جوان گرایی نمی بینیم و تقریبا 99% مدیران ما افراد پا به سن گذاشته ای هستن که حاضر نیستن صندلی خودشون رو به کسی تقدیم کنن، و چنان بهش چسبیدن که گویی از ازل این صندلی برای وی بوده است!!

اگه به تاریخ انقلاب نگاه کنیم، چهل سال پیش یک نسل جوان و پرانرژی با نیت تغییر و بهبود اوضاع دست به انقلاب زدن و فارغ از اینکه اوضاع بهبود پیدا کرد یا نه، همون نسل جوان با سعی و خطا مدیریت کشور رو هم برعهده گرفتن، همون جوان ها با دست خالی هشت سال جلوی با تجربه ترین ژنرال های عراقی جنگیدن و تاکتیک های نظامی رو خنثی کردن، همون جوان ها اما حالا پیر شدن، و همونطور که یک ملت به اونها اعتماد کرد و نتیجه مثبت هم گرفت، حالا باید میدون رو به نسل ما بدن، یک نسل مثل همون دوران پرانرژی، حتی با تجربه و کار بلد...

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۸ ، ۰۸:۴۸
حمید آبان

قدیم تر ها که بچه بودیم، مردم نسبت به حفظ اموال عمومی هیچ حس مسئولیتی نداشتن و کوچک ترین امکانات شهری رو تخریب می کردن! مخصوصا اون پایین های شهر که ما هم از دل همون مردم بودیم. این که میگم تعریف از خود نیست و قصد ندارم خدای ناکرده خودم رو بهتر جلوه بدم، اما به همین کلمات قسم من در تخریب اموال عمومی هیچ وقت مشارکت نمی کردم. القصه که مردم به شدت احساس میکردن هرچی شهرداری برای رفاه ما نصب میکنه رو باید خراب کرد، یا روش یادگاری نوشت و خلاصه یه زخمی زد! یادمه داخل اتاقک های تلفن عمومی زباله میریختن! یا صندوق های پست پر بود از روزنامه و یه مشت آشغال، توالت عمومی های بین راهی و پارک ها رو انگار یه سری موجودات ساکن جنگل اومده بودن رفع حاجت کرده بودن، یعنی طرف به طهارت خودش هم زحمت نمیداد، بماند که شلنگ ها و شیرهای آب دزدیده میشد! اون وقت ها توی خیابون ها بین هر هزار تا پیکان یکی دو تا تویوتا و بنز و بی ام و دیده میشد که اگر جایی پارک میکردن مورد عنایت تیزی چاقو قرار میگرفت! خلاصه که همیشه از آسیب رسوندن به اموال عمومی و حتی اموال دیگران عقب نمی موندیم! هرچند که به میزان خیلی بالایی دیگه شاهد این ناهنجاری ها نیستیم، اما چرا باید به اموال عمومی آسیب بزنیم؟ جز اینه که همه این امکانات با پول خودمون از محل درآمدهای مالیاتی برای رفاه خودمون فراهم شدن؟ دلیل همه این کنش های تلخ اجتماعی چی میتونه باشه؟

به نظر من بالا رفتن سطح سواد و تحصیلات توی این سالها از میزان این ناهنجاری ها کم کرده، بالاخره نمیشه تاثیر مثبت تحصیل رو نادیده گرفت، چرا که تو مدرسه و دانشگاه یک سری هنجارها آموزش داده میشه، اما فرهنگ سازی فقط در تحصیلات خلاصه نمیشه، و بسترهای مختلفی برای پرورش اخلاق وجود داره که میشه به مساجد، فرهنگسراها، به تازگی سراهای محله و ... اشاره کرد.

همه این ناهنجاری های اجتماعی در جامعه ما هم خلاصه نمیشه و همین آمریکای متمدن هم روزگاری بازخوردهای خیلی بدتری از جانب شهروندان دریافت میکرد، اما خب همه اینها با آموزش صحیح و فرهنگ سازی طی چند دهه برطرف شد و ما انسان ها یاد گرفتیم چطور کنار هم زندگی کنیم و از امکانات شهری ای که برای رفاه حال ما فراهم شدن محافظت کنیم.

آگاهی حلقه گمشده جوامعی مثل جامعه ماست که با مطالعه و تفکر بدست میاد، با فداکاری و ایثار، با بی تفاوت نبودن، با احساس مسئولیت کردن، با مطالبه گر بودن و جسور بودن بدست میاد....

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۸ ، ۰۹:۰۰
حمید آبان

همه ما دیرترین زمانی که با شعر نو، آن هم نیما آشنا شدیم، به وقت مدرسه بود، آن هم با این شعر:

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم...

درست زمانی که شعر نو با روح و جانمان پیوند خورده بود، پای سهراب به میان آمد؛

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم

با این اشعار قد کشیدیم و بزرگ شدیم، به وقت تنهایی و عاشقی فروغ زمزمه کردیم؛

در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من
برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی تو ام به هر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزینمش به جای تو

شادی و غم منی بحیرتم
خواهم از تو، در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم، دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه، مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو

ره مبند، بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو"

شاملو خواندیم و درد کشیدیم از درد زمان، و چهره خاکستری آدم ها را در کالبد کلمات درک کردیم، گویی شاملو نگاهت را نشانه می گرفت، نگاه درونت را که چه وقت آن است که از عشق و عاشقی بگوییم، حال آنکه دنیا را درد فرا گرفته..

شب
سراسر
زنجیرِ زنجره بود
تا سحر،

سحرگه

به‌ناگاه با قُشَعْریره‌ی درد
در لطمه‌ی جانِ ما
جنگل
از خواب واگشود
مژگانِ حیرانِ برگش را
پلکِ آشفته‌ی مرگش را،
و نعره‌ی اُزگَلِ ارّه‌ زنجیری
سُرخ
بر سبزیِ‌ نگرانِ دره
فروریخت.

 تا به کسالتِ زردِ تابستان پناه آریم

دلشکسته
به‌ترکِ کوه گفتیم

اینچنین به دنیای واژه ها وارد شدیم، با کلمات نفس کشیدیم، به شعر خو کردیم، در تنهایی خویش کاغذ سیاه کردیم، حال و هوای شاعری برمان داشت! نوشتیم و پاره کردیم، نوشتیم و خط کشیدیم، نوشتیم و دل دادیم، نوشتیم و جان دادیم، به وقت جوانی پیر شدیم، درد کشیدیم و به یکباره مردیم، آری دنیای زنده ها را بدرود گفتیم، و همچون مردگان متحرک فقط نفس می کشیم، گویی چنان زنده ایم...

پ ن: پوزش از همه دوستان برای این تغییر قالب ها، امیدوارم تا تعویض قالب بعدی زمان زیادی طول بکشه، حداقل یک سال!

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۸ ، ۱۱:۱۶
حمید آبان

روزی از روزها بود

فرشته ای از غروب احساسم در من طلوع کرد

به روشنایی خورشید، به پاکی باران، و به تقدس یک خیال کودکانه

با یک سبد واژه های شیرین

به نگاهی به وسعت آسمان

و یک بغل لاله های سرخ و زرد و ارغوانی

و ذهن خسته من

پر از تردید

در ازدحام پرغبار بی قراری ها

به غروب نزدیک می شد

شراره های گیسوانش بر روح یخ بسته ام می تابید

و لطافت دستانش خراش جانم را مرهم بود

دستانی به نرمی شاعرانه ها

که آرام، آرامه‌ی جانم شد

...

در سکوت به پرواز پرستوها خیره می شدیم

و به لخند صبحگاهی لاله ها لبخند می زدیم

ژرفای نگاهش حکایت سالها باران بود

که پشت حرف هایی ناشناس به ترنم ترانه ها رنگ می زد

...

رویای گمشده

رویایی که در عبور خاطرات

در میان فاصله ها دلبرانه دور می شود

و این حس محکوم به تباهی را سوگوارانه می شکند

لحظه های عمیق این رویا

پر از وحشت و اضطراب می گذرند

و من تنهاتر از قبل، از این خواب شیرین

به این دنیای خاکستری رجعت می کنم

...

کجایی ای رویای گمشده من

وقتی که قصه ها از تو می گویند

وقتی که رویاها تو را می جویند

و سکوت مرگبار من

در گذر زمان

در آرزوی هم کلامی با تو

بی هم نفسی را زمزمه می کند

مرا بخاطر بسپار

لبخند بزن در جستجوی خاطرات من

.

پ ن: به وقت فراموشخانه

.

بعد نوشت: شاید هنوز آنقدر بزرگ نشدم که مراقب زبانم باشم...

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۸ ، ۲۰:۳۰
حمید آبان

هجده تیر برای من یادآور دو واقعه مهم است، که هر کدام به فاصله ده سال از هم اتفاق افتادند، یکی تیر ماه هفتاد و هشت، و دیگری تیر ماه هشتاد و هشت. در اولی فقط یازده سال داشتم، و جهان بینی ام نسبت به محیط پیرامون، در چارچوب درس های مدرسه خلاصه می شد، اما گاه کمی فراتر می رفت، و وقایع عجیب آن سالها را نمی شد نادیده گرفت، وقایعی که نقطه عطف تاریخ انقلاب را پس از حدود بیست سال رقم می زد، وقایعی که مانند یک دمل چرکین سر باز زده و بغض سالهای خفقان را فریاد کرد. اما ده سال گذشت و هجده تیر هشتاد و هشت، اولین روز زندگی بدون پدر آغاز شد، و باز دوره ای پر از وقایع عحیب، اما این بار بیست و یک سال داشتم، و جهان بینی ام به کتاب و درس محدود نمی شد، یک دوره پر التهاب در دانشگاه، فریادهایی که از نای نی بیرون می آمد و باز بغض سالها خفقان را فریاد می کرد، تو گویی این هشتمین سالهای هر دهه باید آبستن حوادثی باشند تا به خود بیاییم و فراموش نکنیم گاهی باید از سکوت رهید و به فریاد رسید. نمی دانم آیندگان در مورد ما چه قضاوت می کنند، اما قطعاً از ما بعنوان بی عرضگان تاریخ یاد خواهند کرد، نسلی که در احقاق حقوق خود ناتوان بود...


اطلاعات پادکست:

نام فیلم: پارتی
کارگردان: سامان مقدم
بازیگران: هدیه تهرانی، علی مصفا، سروش گودرزی، مهدی خیامی، سعید بزرگی، اسماعیل شنگله، سیدابراهیم بحرالعلومی، محمدرضا قومی

خلاصه داستان فیلم:
امین حقی تصمیم دارد وصیت نامه برادر شهیدش حسین در روزنامه چاپ کند. مخالفین امین که این اقدام را به ضرر خود می‌بینند پس از تهدید و شکنجه طی توطئه‌ای او را به دادگاه احضار می‌کنند. همسر امین (نگار) به همراه چند تن از دوستان امین از جمله آزاد تصمیم به تهیه پول برای آزادی او می‌گیرند. اما موفق نمی‌شوند. آن ها سرانجام با تصمیم آزاد منزل مسکونی خود را که متعلق به خواهر امین است جهت تهیه مبلغ وثیقه اجاره می‌دهند. امین که بطور اتفاقی پس از آزادی در جریان اجاره منزل برای جشن پارتی قرار می گیرد، آزاد را از منزل خود بیرون کرده و آزاد نیز تحت فشارهای روحی خودکشی می کند. امین پس از دستیابی به نامه آزاد که خطاب به او نوشته بود، در جریان ماجرا قرار می گیرد و می فهمد عمویش اکبر حقی که در آستانه برگزاری انتخابات مجلس درصدد بدست آوردن آراء بیشتر بوده، با فریفتن آزاد، متن وصیت نامه برادر امین (حسین) را بدست آورده و پس از متهم ساختن امین با دروغ پردازی نشر اکاذیب صاحب شهرت شده و امین نیز به یکسال حبس محکوم می شود. امین که پس از آزادی از زندان تصمیم به ادامه فعالیت خود گرفته بود پس از تهدید توسط مخالفین کشته می شود.

پ.ن: این اپیزود بدلیل نزدیکی مضمون فیلم پارتی با  اتفاقات تلخ دهه هفتاد خورشیدی و جوی که  فضای مطبوعاتی ایران را در آن دوره تحت تاثیر قرار داده بود طراحی و تدوین شده است و با احترام تقدیم می شود به محمد مختاری، شاعر، نویسنده و مترجم که روز پنج‌شنبه ۱۲ آذر ۱۳۷۷ پیش از غروب برای خرید از منزلش خارج شد و دیگر بازنگشت ... روحش شاد و یادش گرامی.

منابع:
ایستگاه حکمت (کانال آپارات)
شبکه علوی (کانال آپارات)
مستند خاکسپاری محمد مختاری ساخته آرمان نجم (کانال دکتر جواد مجابی)
موزیک دقیقه چهارم از: ماهان فرزاد @mahanfarzad
شعر پایان اپیزود: محمد مختاری

ارادتمند،
مهدی ستوده،
یازده آبان ماه  1396

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۸ ، ۰۸:۳۴
حمید آبان

گاهی آدم رمانی نیمه‌تمام دارد، می‌رود خانه، چای دم می‌کند، سیگاری زیر لب می‌گذارد، تکیه به بالشی می‌دهد و نرم‌نرم می‌خواند. خب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد، اما بدبختی این است که هر شب نمی‌شود این کار را کرد.
آدم گاهی دلش می‌خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است، حرف بزند. درست انگار دارد دوره‌اش می‌کند. اما کو تا یکی این‌طور و آن‌همه اُخت پیدا بشود؟!

- هوشنگ گلشیری

کتاب بخونیم، با هم کتاب بخونیم، درباره خوانده ها و نخوانده ها حرف بزنیم، به حرف هم گوش بدیم، به اندیشه های هم احترام بذاریم، سعی نکنیم عقایدمون رو به کسی تحمیل کنیم، تلاش نکنیم همدیگه رو تغییر بدیم، فقط در یک طیف یا موضوع خاص کتاب نخونیم، یک بار هم که شده قرآن رو از اول تا آخر به زبان فارسی بخونیم و بفهمیم، یک بار هم که شده به فلسفه وجودی خدا فکر کنیم و نترسیم از اینکه ممکنه باورهامون تغییر کنه، نترسیم از اینکه ممکنه منکر و کافر وجود خدا بشیم، تاریخ بخونیم، فلسفه بخونیم، رمان بخونیم، بیشتر بخونیم، کمتر حرف بزنیم، کمتر بخوریم، کمتر بخوابیم، راه بریم، قدم بزنیم، بازی کردن بچه ها رو تماشا کنیم، به پدر و مادرهامون سر بزنیم، به پدربزرگ و مادربزرگ هامون سر بزنیم، به خواهر و برادرمون زنگ بزنیم و حالشو بپرسیم، به هم پیام بدیم و بگیم که چقدر دلمون برای هم تنگ شده، زندگی کوتاه تر از اونیه که نخوای اونطوری که دوست داری زندگی کنی، وقت کمه و باید خوشحال زندگی کنیم، یک بار بیشتر شانس زندگی کردن نداریم، فقط یک بار...

+ به کارهایی که به فکر من رسید و نرسید، شما هم اضافه کنید...

۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۸ ، ۱۸:۴۵
حمید آبان

کدام ریش‌سفیدی بود که جلوی پای من نیم‌خیز نشود؟
چرا؟ چون سر آستینم نو بود!
چرا؟ چون جیبم پر از سکه بود و سفره‌ام پر نان!

اما حالا جواب سلامم را نمی‌دهند.
انگار که من را نجس می‌دانند!
نجس هم هستم؛ این را خودم می‌دانم!
برای اینکه محتاجم.

آدمِ محتاج، نجس است.
این را خودم باور دارم.
آدمِ پاک و مطهر فقط آن کسی‌ست که قدرت دارد، قدرت.


- محمود دولت‌آبادی
- کلیدر

این روزها مردهای زیادی هستند که زیر این آفتاب سوزان و گرمای طاقت فرسا مشغول پول در آوردن از سنگ (1)، قطره قطره جانشان آب می شود، گاهی در گیر و دار کلاچ گرفتن و دنده عوض کردن، گاهی به وقت آجر بالا انداختن، گاهی بار و اثاث جابجا کردن، گاهی کندن و جان کندن از برای تکه ای نان حلال که زن و دختر و پسری شب هنگام انتظار دستانش را می کشند، تا شاید لباسی شود، کتابی و دفتری، و از همه مهم تر نانی که سیر کند آنچه به وقت سیری می شناسد دین و ایمان را! اما سر خم نمی آورند و همچون کوه تکیه گاه اند، دست احتیاج به روی هیچ مرد و نامردی دراز نمی کنند، آهسته می آیند و بی صدا می روند، خشمشان زیر گرمای جانسوز تموز می خشکد، و با کلامی از روی نکوهش می شکنند، خرد می شوند، می میرند و باز زنده می شوند، اما بی صدا، و در تنهایی خویش همچون ققنوس از خاکستر بر می خیزند و جای خالی تکیه گاه را پر می کنند. مردانی از جنس پولاد، مردانی به رنگ انسانیت، مردانی با قلبی رئوف، که پشت خشم نگاهشان پنهان می ماند آن همه مهر، و تو نمی دانی چه شب هایی به نغمه بنان گریه کرده اند، و چه آتشی درونشان شعله می افکند، خاموش می پنداری شان، سرد و عبوس، اما دریغ که گنجینه مهر اند و بر قلبشان عشق حک شده است. مردانی با لباس کهنه، جوراب پاره، و کفش هایی که لب به سخن باز کرده اند، و زیر پوست شهر تمام می شوند گاهی، بی آنکه بدانی نامشان و نشانشان را، و حتی مرگ نیز بر ایشان اندوه است و آغازیست برای تا ابد آوارگی و گریستن در غم نداشته ها...

(1) یک مثل آذری که به احوال مردان سخت کوش اشاره دارد و می گوید از سنگ پول در می آورد!

+ این شعر از استاد شهریار هم حسن ختام این پست که پدرم همیشه به وقت حیات زمزمه می کرد:

قوی مرام اوسته سارالسین یاز بئجردن گولشه نی 
آنلاماز دوستی رها ات ، ساخلا عاقل دوشمه نی

دوغری سوزدور ، بو گئچنلردن قالیبدور یادگار
گشمه نامرد کورپوسونن ، قوی آپارسین سئل سنی

خلق ائدوب خلاق عالم ، بیر گوزل انسان سنی
قویما دونیا ائیله سون ، قلاده لی، حیوان سنی

دوز یاشا، آزاد یاشا ، نامرده ایمه باشیوی
یاتما تولکی دالداسیندا ، قوی یئسین اصلان سنی

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۸ ، ۱۸:۰۳
حمید آبان

به تاریخچه وبلاگ نویسی در جهان، ایران و حتی خودم اشاره نمیکنم! (اینجا رو بخونید)، اما از کوتاه نوشته های بعضی دوستان که بیشتر شبیه توئیت کردن هست غصه ام میگیره، ما برای به اشتراک گذاشتن عکس اینستاگرام داریم، برای کوتاه نویسی های روزانه توئیتر داریم، در کل شبکه های اجتماعی متنوعی هست که میشه مطابق با نوع نوشته ما در اون مطلب گذاشت یا نقطه نظرات رو نوشت. اما فضای وبلاگ نویسی و بلاگر بودن کمی فضای متفاوت تری نسبت به سایر شبکه های اجتماعی داره. ما در کنار نوشتن روزمره ها و خاطراتمون، باید به ارتقای معرفت و آگاهی هم کمک کنیم، این به این معنا نیست که حتما مقالات یا مطالب آموزنده به اشتراک بگذاریم، بلکه در دل خواندن روزمره ها و خاطرات هم میشه یاد گرفت و به آموخته ها اضافه کرد. خوشبختانه بیشتر دوستانی که دنبال میکنم در مسیر وبلاگ نویسی قرار دارن و از خوندن نوشته های تلخ و شیرین دوستان در کنار اینکه لذت می برم بسیار به جهان بینی و آگاهی من افزوده میشه. ما اینجاییم تا حرفی برای گفتن داشته باشیم، کلامی برای نوشتن داشته باشیم، غیر از این بود، اینجا نبودیم، اینجا نمی نوشتیم..

یک بلاگر دردمند باید دنیای پیرامونش رو با دقت بیشتری ببینه، مشکلات اجتماعی رو رصد کنه، اخلاق و رفتار آدم ها رو زیر نظر بگیره، به دور از وابستگی های سیاسی واقعیت ها رو منعکس کنه، و آزادانه اندیشه های کوچک و بزرگش رو به رشته تحریر در بیاره، دنیا پر از وقایع به ظاهر بی اهمیتیه که آبستن اتفاقات بزرگی هستن، و این یک وبلاگ نویس رو مکلف میکنه نه تنها با چشم سر که با چشم دل به همه چیز نگاه کنه...

من بعنوان عضو خیلی کوچکی از بلاگرهای فارسی زبان با اذعان به اینکه هیچ ادعایی در این زمینه ندارم، صرفاً آنچه در ذهنم میگذشت رو نوشتم، بقول معروف بلند بلند فکر می کردم :)

پ ن: نکته ای در دنیای ما وبلاگ نویس ها وجود داره، و اون اینکه جملگی دلخوشیم به شنیدن یا بهتره بگم به خوندن حرف های هم زیر پست هایی که میگذاریم، خواه نقد و نکوهش، خواه پند و اندرز، خواه تعریف و تمجید، خلاصه هرچه از دوست رسد نکوست... حتی دوستانی که کامنت همه پست ها رو هم میبندن، دلخوش به خواندن پیام دوستان از قاب پیام خصوصی هستن! وقتی پیامی و یا پاسخی به حرف های هم ندیم، وقتی راهی برای شنیدن و خواندن حرف های هم باز نگذاریم، اینجا چه می کنیم؟ می شد تو دفتر خاطرات یا سررسید بنویسیم، بی آنکه کسی بخونه، پس هستیم تا بخونیم، تا خونده بشیم، و حرف های همدیگه رو بشنویم..

۲۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۸ ، ۱۲:۰۱
حمید آبان

سلام واژه هایم را بپذیر...

آسمان اینجا گرفته، آنجا را نمی دانم! حرفهای تکراری پشت یک نگاه مرطوب ماسیده، آنجا را نمی دانم. قصه بود... همه آن بی پروایی ها، همه آن بی قراری ها. قصه بود... تک واژه های بی دلیل تنهایی هایم، دوستت دارم های بی صدای خستگی هایم. سلام واژه هایم را بپذیر، که بی هدف به سوی تو پرواز می کنند... یادت باشد روز، روزگار خوش است، و همه چیز بر وفق مراد... یادت باشد این حرفها را جایی نگویی.. سرنوشت این واژه ها جوخه سکوت است! یک سکوت ابدی، بی صدا، بی نگاه، بی قرار...!

برای رفتنت دلتنگ نشدم.. یادت در عبور واژه هایم حس می شود. شاخه گل های خشکیده در گلدان بی قواره این حادثه جا خشک کرده اند... نمی دانم در آن نیمه شب سکوت بود که فریاد می شد، یا هبوط یک احساس بی سر و ته! اما هرچه بود فاصله ای انداخت میان من و آهستگی تکرار...!

زمان اینجا کند می گذرد، آنجا را نمی دانم! غروب اینجا رنگ ندارد، آنجا را نمی دانم! دروغ بود نغمه های بی بدیل هزار، دروغ بود زمزمه های بی پناه چلچله ها! شور غزل واره ها به انتهای کابوس می رسند.. و در تقدس خیال به سوی رنگین کمان بافته می شوند! آرزوی رود دریا بود، اما میانه های راه به پای درختی بزرگ به آسمان رسید.

آسوده رنگ بزن.. به روی بوم پرغرور خیال! نقش بزن.. تنهایی را نقاشی کن، پشت میله های خاکستری. پرواز کبوتر ها را بخاطر بسپار.. و تبلور غروب را در درخشش قندیل ها ببین.. کوچ پرستوها را از یاد مبر، که یادآور غریو واژه ها در سلام صنوبر است! و از روی پل دوستی گذر کن، که دستهایی آشنا نگهدار این فاصله اند...

پ ن: به وقت فراموشخانه، به سالهای دور...

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۸ ، ۱۴:۲۱
حمید آبان