آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

واژه های سکوت پیشه
نیستند زمانی که باید باشند
و تو نقشی صامت می زنی
بر اکران سپید زندگی
یک زندگی پر از مونولوگ های خاکستری
که آرام سیاه میکند نقش رنگین کمان را
بسان ابری پر از بغض آسمان
که نور می رباید از بهار
بهار
ای موسم رنگ و رونق عشق
خبرت هست که سالهاست
در دی مانده ایم
خبرت هست که یک عمر
اردی بهشت را ندیده ایم
روزگار این حوالی
می شکند قامت نحیف نهال را
که به امید سخاوت خورشید
دل می کند از خاک
دل می سپارد به آسمان
و به حرمت واژه ها
جوانه می زند
شاید بشکند
طلسم این سکوت هزار ساله
و شاید شکوفه دهد
در این بستان به خواب رفته
.
پ ن: این مدت به قدری سرم شلوغ بود که فرصت حضور در بیان برام فراهم نمیشد و دلتنگ اینجا و شما دوستان منتظر فرصتی بودم تا همه چراغ های روشن رو بخونم و حرف بزنم درباره حرف هاتون.. این پست هم بین مشغله ها به اصطلاح قاچاقی میذارم و امیدوارم دوستان بزرگوارم منو ببخشند. در اولین فرصت با اشتیاق همه را میخوانم...
۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۳۲
حمید آبان

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

- هوشنگ ابتهاج (سایه)

- محمدرضا شجریان

 

پ ن: بشنویم:


۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۴۸
حمید آبان

کریستف نه تنها با گفتگو ، بلکه با سکوت و حتی با نگاه خود در دیگران اثر می گذاشت . بعضی انسانهای نیک نفس با صفای درونی خود فضای اطرافشان را روشن می سازند . کریستف نیز روشنایی قلب و روح خود را در اطراف می پراکند و این روشنایی مثل حرارت جانبخش بهار ، حتی از دیوارها و درهای بسته ی خانه ها می گذشت و در دل و جان کسانی که اندوه تنهایی و ناتوانی آزارشان می داد تاثیر می گذاشت و راستی که انسانها چه قدر می توانند در همدیگر تاثیر بگذارند . هم کسی که اثر می گذارد و هم کسی که اثر می پذیرد ، از این تاثیر بی خبرند با این وصف جاذبه های مرموز را نمی توان نادیده گرفت ....کریستف نسیم زندگی را از آپارتمان کوچک زیر شیروانی خود ، به همه جا روانه می کرد ، این جوان هنرمند چراغ زندگی را افروخته بود که روشنایی آن به هر سو می تافت .

- ژان کریستف | رومن رولان

آدم ها درست زمانی که باید تو را از پستوی تنهایی خویش با یک پس گردنی به خودت بیاورند، درست زمانی که سکوت پر تمنای تو را باید بشنوند و دست مهر به سویت دراز کنند، اما نیستند، تو را در میان انبوه افکار پرخروش و بی رحم تنها می گذارند، نمی دانی سکوتت را کجای این جهان فریاد بزنی، نمی دانی بغض سالها سکوت و انزوا را کجا به اشک تبدیل کنی، این فقط تو هستی که صدای خرد شدن غرورت را می شنوی، این فقط تو هستی که تپش های ناموزون قلبت را سمفونی سکوت و تنهایی خویش می کنی، تپش هایی از برای دلی آنسوی حادثه ها، گاه به رنگ سمفونی پاییز، گاه به صدای ناموزون باد سرد زمستان، ناگهان توقف می کند و تو را به خواب می برد، خوابی به درازای تاریخ، محبوس در کابوس و تشویش.. غزلی تازه باید تا جان بخشد این جسم خواب گرفته را، از آنها که تو را مهر می نامد، از آنها که تو را با یک پس گردنی به خودت می آورد و صدای سکوتت را می شنود...

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۲۳
حمید آبان

این سوالی است که دغدغه این سالهای جامعه ماست، مردم چطور به دام جهل می افتند و مرز بین جهل و دانایی کجاست؟ این جهل گاهی به بیشعوری می انجامد، و گاه به ترویج و اشاعه جهل در جامعه، اما چرا سرعت انتشار جهل همواره از سرعت پیشرفت دانایی بیشتر بوده است؟ بیایید با چند مثال ادامه دهیم؛ بعنوان مثال من درون غاری نشسته ام، از بیم وقایع بیرون از غار جرئت سربرگرداندن هم ندارم، هر سایه ای که بر روی دیوار غار می افتد را بر اساس تصورات خودم به موجودات ترسناکی تعبیر میکنم که ممکن است به من آسیب برسانند. به یکباره بر ترسم غلبه میکنم و به بیرون از غار قدم میگذارم و می بینم سایه ها چیزی نبودند جز شاخه های در حال تکان درختان که باد به حرکتشان درآورده است! چه چیزی باعث شد من از نادانی به دانایی برسم؟ غلبه بر ترس از ناشناخته ها و جسارت کشف و شهود. انسان در طول تاریخ آنچه از دانستن آن عاجز بوده را به وقایع عجیب و معجزه گونه تعبیر کرده است و حتی نسخه ای تجویز کرده که آدم در کار خدا(یان) دخالت نمیکند و ممکن است مورد غضب آنها قرار بگیرد. در پست قبل که به بررسی کتاب "مرگ در آند" پرداخته شد، به نمونه هایی از جهل انسان و پناه بردن به خرافات اشاره گردید. مردمان قوم آزتک (مایاها) که در فیلم Apocalipto ساخته مل گیبسون هم به تصویر کشیده شد، برای آرامش روح خدایان انسان ها را قربانی کرده و قلب آنها را از سینه هاشان در می آوردند! یا قبل از ظهور اسلام و در سرزمین حجاز می دانیم که دختران زنده به گور می شدند! و مثال های متعدد دیگری از جهل و نادانی انسان ها که در طول تاریخ وجود دارد. حال با پدیده ای روبرو هستیم که به آن جهل مدرن می گویند، فردی که تحصیلات عالیه دانشگاهی نیز دارد، هنوز به خرافات معتقد است و بعد از وقوع هر اتفاق ناگوار به آدابی همچون شکستن تخم مرغ و دود کردن اسپند روی می آورد. فرقی نمیکند دکتری دانشگاه تهران داشته باشد یا سواد خواندن و نوشتن، اما هنوز برای درمان بیماری خود به جادو و جمبل اعتقاد دارد و از افرادی که با دنیای ماوراء در ارتباط هستند طلب امداد میکند! یا خانم های به ظاهر متشخص و تحصیلکرده و اغلب ثروتمندی را می بینیم که به انواع فال ها مانند فال قهوه و تاروت و ... اعتقاد دارند، و هزینه های هنگفتی را صرف این امور خرافی می کنند!

ردپای جهل در اعتقادات دینی ما هم دیده می شود، و بجای پرداختن به اصل دین، اسیر خرافه ها و اعتقادات نادرست شده ایم. مثال های متعدد آن را در ایام سوگواری امام حسین (ع) مشاهده می کنیم، علامت های صلیبی شکل و بزرگ با زرق و برق و تزئینات چشم نواز که با هزینه های زیادی ساخته می شود و نشانه ای برای قدرت نمایی هیئات بشمار می رود! طبل و دهل های چینی و گران قیمتی که آلودگی صوتی کمترین اثر این ابزار است، یا قمه زدن و خودزنی و آسیب به جسم و روح که الحمدلله به لطف فتوای رهبری از حالت علنی خارج شده، ولی هنوز وجود دارد! در این باب خواندن کتاب "شیعه علوی، شیعه صفوی" دکتر علی شریعتی را پیشنهاد میکنم و گریزی به گذشته و برگزاری آبرومندانه مراسم سوگواری سیدالشهدا می زنم، آن زمان ها که مردم در حسینیه ها و مساجد و هیئت ها با نظم و اصول مناسبی به سوگ می نشستند و با نوای مرثیه و روضه دلی سبک می کردند، بی آنکه لباس از تن در بیاورند و بر جسم خود آسیب برسانند، بی هیچ خودنمایی و گرایش به تجملات و اسراف و ریخت و پاش!

مثال بسیار است و از حوصله این مجال خارج، اما بیاییم برای رهایی از جهل و خرافات جسارت بیرون آمدن از غار داشته باشیم، بیاییم بر غلط بودن باورهای غلط سرپوش نگذاریم، بیاییم با انحراف مقابله کنیم، دین اسلام پر از شگفتی های علمی و منطقی است که ما به اشتباه حواسمان را به فرعیات معطوف کرده ایم، فرعیاتی که آبستن خرافات و اعتقادات نادرست است.

سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنْفُسِهِمْ وَمِمَّا لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۶﴾

پاک [خدایى] که از آنچه زمین مى ‏رویاند و [نیز] از خودشان و از آنچه نمى‏ دانند همه را نر و ماده گردانیده است (۳۶)

وَآیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُمْ مُظْلِمُونَ ﴿۳۷﴾

و نشانه‏ اى [دیگر] براى آنها شب است که روز را [مانند پوست] از آن برمى ‏کنیم و بناگاه آنان در تاریکى فرو مى ‏روند (۳۷)

وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ﴿۳۸﴾

و خورشید به [سوى] قرارگاه ویژه خود روان است تقدیر آن عزیز دانا این است (۳۸)

وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ ﴿۳۹﴾

و براى ماه منزلهایى معین کرده‏ ایم تا چون شاخک خشک خوشه خرما برگردد (۳۹)

لا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَکُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ ﴿۴۰﴾

نه خورشید را سزد که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشى جوید و هر کدام در سپهرى شناورند (۴۰)

التماس دعا...

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۳۲
حمید آبان

مهربانی را نشر دهیم

اینجا

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۳۹
حمید آبان

***

به لطف یکی از دوستان اهل قلم بیان که همگی به قلم توانمند ایشان واقف هستیم، من با کتاب، این دیرینه دوست مهجور مانده آشتی کردم، و با وجود مشغله های ذهنی فراوان این کتاب خواندنی از یوسا رو دست گرفتم و دیگه نتونستم از بند مطالعه رها بشم، و این چند روز بخصوص دیروز وقت مناسبی رو برای مطالعه این کتاب در نظر گرفتم. سالها پیش و به وقت نوجوانی با ادبیات آمریکای لاتین و کتاب صد سال تنهایی مارکز آشنا شدم، و بر خلاف تعریف و تمجیدهایی که از این کتاب شده بود، نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم و تعدد و تکرار اسامی و سیر تغییر نسل در داستان منو فقط سردرگم می کرد و داستان برای من جذابیتی نداشت! این تجربه نخست و نافرجام، من رو از ادبیات امریکای لاتین دور کرد و دیگه فرصت نشد قلم بزرگان دیگر این جغرافیای پر از نویسنده رو بخونم. مرگ در آند اما اینطور نبود، در دل داستان حرف های تازه ای میشد دید که پرده از فرهنگ مردم یک کشور بر می داشت، اعتقاداتی که در عین شگفت انگیز بودن، بسیار ترسناک می نمودن و برای من ظرفیت بالای حماقت و خباثت انسان دوباره نمایان شد! دوست بزرگوارم خانم نسرین، نویسنده توانای وبلاگ زمزمه های تنهایی به تفصیل و بسیار عالی به جنبه های مختلف این کتاب پرداختن و عرایض بنده تکرار مکررات خواهد بود، اما برای خالی نماندن عریضه، به نقل از وبلاگی دیگر پرداختن به بخش هایی از کتاب رو نقل قول میکنم تا شاید برای دوستانی که تا به حال این کتاب و حتی قلم یوسا رو نخوندن علاقه ای ایجاد بشه تا برای خوندن این کتاب وقت بگذارن. کتاب با این جمله آغاز میشه که؛

(در ادامه خطر لو رفتن داستان وجود دارد!)

شهر قابیل با خون آدمی بنا شد نه خون ورزا1 و بز . (ویلیام بلیک , شبح هابیل)

گروهبان لیتوما و معاونش کارنیو در یک پاسگاه پلیس در منطقه کوهستانی آند در کشور پرو مامور ایجاد نظم و امنیت هستند. منطقه کوچکی که در آن سرخپوست ها و بومی های محلی و کارگرهای کارگاه احداث جاده در آن زندگی می کنند و طبیعتی سخت و خشن دارد. مردمی که کار زیادی انجام می دهند و درآمد کمی دارند و تنها تفریح و سرگرمی آنان حضور در میخانه محل است. محیطی دلهره آور با آب و هوای عجیب و غریبش که آدم هایش نیز همانند طبیعتش شده اند.

در ابتدای داستان خبر گم شدن یکی از کارگرها به پاسگاه می رسد و این فرد , سومین نفری است که طی سه هفته اخیر بدون هیچ ردی ناپدید شده اند و گروهبان به سبب وظیفه اش و البته مسئولیت پذیری بالایی که دارد پیگیر این ماجراست...

اولین مظنون, با توجه به شرایط سیاسی اجتماعی منطقه گروه تروریستی راه درخشان (سندریست ها که یک گروه چریکی مارکسیست هستند) است. گروهی که به صورت مسلحانه در کوهستان های آند مشغول مبارزه با دولت فاسد است... و همینطور که داستان گام به گام جلو می رود حیرت خواننده از ظرفیت آدمی! بیشتر می شود. نویسنده نیز تکه هایی که بعضاً ابتدا بی ربط به نظر می رسد را در کنار هم قرار می دهد و با هنرمندی آنها را به یکدیگر متصل می نماید...

ما در سیر داستان ابتدا با دو منبع خشونت مواجه می شویم; دولت و مخالفان مسلح , که رقابت این دو گروه بر سر قدرت مردم را تحت فشار قرار می دهد و به سمتی سوق می دهد که آنجا نیز منبع سوم خشونت است.

فساد و خشونت دولتی را در صحنه های مختلفی از داستان می بینیم; فرمانده عالیرتبه پلیس نقشی همچون پدرخوانده دارد و افراد خود را برای محافظت از یک قاچاقچی اعزام می کند, یا ارتشی ها فرد لال بیگناهی را شکنجه آنچنانی می دهند تا اعتراف کند و...خلاصه اینکه وجود فردی شریف مانند گروهبان لیتوما که از قدرتش سوء استفاده نمی کند مایه تعجب همگان است.

در طرف مقابل چریک ها هستند که به نام آزادی مردم و مبارزه با فساد, عرصه را بر مردم تنگ می کنند. با دلایل واهی و مسخره آدم می کشند و همزمان شعار اعتلای ارزش های انسانی را سر می دهند. برای اینکه گلوله را برای کشتن نیروهای ضد خلقی حرام نکنند آنها را سنگسار می کنند! هر منطقه ای را که آزاد! می نمایند , دادگاه های خلقی تشکیل می دهند و هرکس کوچکترین وابستگی به دولت داشته باشد اعدام می کنند و کاری می کنند که مردم علیه یکدیگر شهادت بدهند و حتی مجازات ها را با قساوت علیه یکدیگر به کار بگیرند تا به قول خودشان آنها را از قربانی بودن خلاص کنند تا آزادیبخش شوند.

جالب این است که در قسمتی از داستان که چریک ها این اعمال را انجام می دهند و بعد شهر را ترک می کنند, ارتش وارد شهر می شود و آنها نیز دادگاهی برپا می کنند و نهایتاً عده ای را به عنوان مجرم با خود می برند و همزمان سربازان تمام اموال مردم را غارت می کنند و هیچکس جرات اعتراض را ندارد. بعدها که خانواده مجرمین پیگیری می کنند اثری از آنها نمی یابند, گویی اصلاً وجود نداشته اند.

برخی نظیر آن توریست های فرانسوی یا به خصوص آن زن اکولوژیست با خوش خیالی فکر می کنند به دلیل بی گناهی و حتی خدمات مثبتشان قربانی خشونت تروریست ها نمی شوند, اما واقعیت چیز دیگریست , با کسانی که ترجیح می دهند به جای آنکه در بحث با شما مجاب شوند, شما را به گلوله ببندند نمی توان بحث عقلانی راه انداخت و ناکجاآبادیان اینگونه اند!

چنین فضایی البته نتایج اسفناکی دارد. از جمله اینکه مردم به قساوت عادت می کنند و حد تحمل خشونت در جامعه بالا می رود! ترس در وجود مردم نهادینه می شود که خود موجب تشدید خشونت است چراکه یک ریشه آن در ترس های درونی شده آدم آب می خورد.و نهایت امر اینکه راه را برای احیای خرافات و سنتهای خرافی باز می کند.

سنت های خرافی همانند میخانه داستان, چاله ایست که مردم غم و غصه هایشان را در آن چال می کنند. همانطور که در مطلب درخت انجیر معابد نیز اشاره شد, در اوضاع نابسامان رجوع به خرافات بیشتر می شود ,اینجا نیز مردم معتقدند که وقتی اوضاع خرابتر می شود سر و کله "آل" پیدا می شود. آل نوعی آدمیزاد است که چربی آدم ها را می مکد! و از این چربی ها استفاده های مختلفی می کند: برای مالیدن به ناقوس کلیسا تا صدای خوش تری داشته باشد, روان تر کردن حرکت چرخ های تراکتور, یا خوشمزه تر ,دادن این روغن به دولت تا از این طریق قرض های خارجی اش را پس بدهد!!. کوه نشینان ساده لوح معتقدند که در پایتخت (لیما) کارخانه هایی هست که با روغن زن و مرد کار می کند! و یا می گویند این چربی به ایالات متحده صادر می شود چرا که هیچ گازوئیلی یا روغنی بهتر از چربی کوه نشینان به درد اختراعات علمی آنها نمی خورد!

اما این اعتقادات به همین جا ختم نمی شود! عدم آگاهی و توان مردم برای تبیین منطقی امور طبیعت و سختی و خشونت طبیعت این مناطق , باعث شده است که آنها در هر فاجعه طبیعی , دست قدرتهای بالاتر از انسان را ببینند و به دلیل ناتوان بودن در مقابل این عوارض طبیعی, سعی می کنند به نوعی این قدرت ها را راضی نگاه دارند. مثلاً آنها برای کوه , روحی متصور هستند و معتقدند این روح (موکی) از آدم هایی که از روی حرص و آز اقدام به تخریب کوه می نمایند (معدن یا جاده) انتقام می گیرد. لذا برای اینکه از خشم آنها در امان باشند قربانی می دهند و ظاهراً در اسطوره های آندی , داستان ابراهیم و اسماعیل ظهور پیدا نکرده است و یا حداقل اون گوسفنده نازل نشده است : ...قربانی کردن بچه ها و زن ها و مردها برای رودی که می خواستند مسیرش را تغییر بدهند, برای جاده ای که می کشیدند, برای معبد یا قلعه ای که می ساختند...

البته نباید به خودمان ببالیم , چون تقریباً پای همه اقوام باستانی در زمینه خونخواری و تعصب گیر است ولی یوسا برای نمایش عریان این قضیه به سیم آخر می زند و اسیر تعلقات ناسیونالیستی نمی شود و بیان می کند که همه به دلیل ثبت در تاریخ از خونخواری مکزیکی ها خبر دارند اما در مورد پیشینیان ما سکوت کرده اند:

همه خبر دارند که کاهن های آزتک بالای هرم می ایستادند و قلب اسیران جنگی را از سینه شان درمی آوردند,اما چند نفر از ما از حرص و ولع چانکاها و ئوانکاها برای احشای آدم ها خبر دارند, که با آن جراحی های ظریف و دقیق شش و مغز و قلوه آدم ها را در می آوردند و توی جشن هاشان می خوردند و با چند گیلاس عرق ذرت فرو می دادندش؟

به نقل از : میله بدون پرچم


1- گاو نر

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۰
حمید آبان

 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد



تو دل بردار و از این دیار برو، برو آنجا که مهرویان عتاب کنند بر این خسته و آشفته دل، خبرت هست که روزگار به عهد خویش وفا نکرد؟ خبرت هست که نغمه مستانه چلچله ها سالهاست به سکوت تعبیر می شود؟ حال گنجشک ها خوب نیست، هزاران سوزناک می خوانند، بهار بوی اردی بهشت نمی دهد، و در تمنای دلی، دیگر عاشقی آواز نمی خواند.. تو دل بردار و از این دیار برو، کوچ کن از این سرزمین خاک گرفته، و صدای ناموزون ضربان قلبی این سوی حادثه را از یاد ببر، فراموش کن چه آمد بر دل فرهاد کوهکن، آن هنگام که شیرین وار پای نهادی بر این احساس، آن هنگام که سارها به سوگ سقوط این احساس گریستند و از آسمان اشک بارید...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۳۸
حمید آبان

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

پ ن: هیچ نتوانم گفت...

گوش جان بسپاریم


دریافت

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۲۳
حمید آبان