آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

سی و یک شهریور 59، نقطه عطف تاریخ انقلاب اسلامی محسوب میشه، روزی که مسیر انقلاب، مسیر کشور، و خیلی مسیرهای دیگه تغییر کرد. فرهنگ جدیدی وارد ادبیات انقلاب شد، که بعدها اسمش رو فرهنگ دفاع مقدس گذاشتن، بدعت هایی شکل گرفت و اتفاقاتی افتاد که همه چیز دستخوش تغییر شد. شاید اگر جنگ نمیشد، کشور مسیر بهتر و حاکمیت دموکراتیک تری داشتیم.

از سی و یک شهریور 59 قطعاً خاطره ای ندارم، چون هشت سال بعد و آبان 67 به دنیا اومدم، مادرم میگفت وقتی به دنیا اومدی آخرهای جنگ بود و هنوز هواپیماهای عراقی تهران رو بمباران میکردن، بقول خودش وسط بمباران به دنیا اومدم! سالهای 70 به بعد که میرفتیم خونه مادربزرگم، هنوز چسب های ضربدری روی شیشه هاشون رو نکنده بودن، حال و هوای شهر تا چند سال بعد از جنگ هم هنوز بوی جنگ میداد، سال 74 که به مدرسه رفتم، تیپ و قیافه های بزرگترها و شعارها و سرودهایی که اجرا میشد، حال و هوای دفاع مقدس داشت. مردها همه ریشو و خانم ها همه با مقنعه چونه دار و چادر! نزدیک خونه ما یه شهرک مسکونی مخصوص کارکنان سپاه بود که هر سال هفته دفاع مقدس یه نمایشگاه برپا میکردن که وقتی از مدرسه برمیگشتیم، از وسط نمایشگاه میومدیم و عکس شهدا و حال و هوای جنگ رو تماشا میکردیم. یه سری خاطرات مبهم در خصوص آزاده ها دارم، چون تو کوچه ما هم یه آزاده اومده بود و کوچه رو چراغونی و آب و جارو کرده بودن. انقدر تعداد داوطلب برای اعزام به جبهه زیاد بود که نوبت به پدر من نرسید برای اعزام به جنگ، اما داییم دو سال آخر جنگ جبهه بود و برامون از روزهای سخت جنگ میگفت. جنگ برای ما که نسل اول بعد از جنگ بودیم هنوز تموم نشده بود، بقول میرزا، بازی بچگی هامون جنگ بازی بود و با چوب تفنگ میساختیم و تو جبهه خیالی خودمون با هم میجنگیدیم! فرهنگ جنگ هنوز تو خونه ها، کوچه ها و خیابون ها جاری بود.

ما دهه شصتی ها بچه های نسل کوپن و صف روغن و قند و شکر بودیم، کپسول گاز قل میدادیم تا دم خونه، تانکرهای شرکت نفت میومدن کوچه و به پشت بوم ها شلنگ مینداختن و بشکه نفت پر میکردیم، ما نسل صفویان بودیم، صف نون، صف شیر، صف ... . تو مدرسه ها همه بچه ها با نمره 4 کچل میکردیم و فضا، فضای پادگان بود! شلوار جین که جزو تابوها بود، آستین کوتاه هم جزو گناهان کبیره! بزرگترها و دهه پنجاهی ها یادشونه، آستین کوتاه میپوشیدی، دستاتو رنگ میکردن! دخترها حق نداشتن جوراب سفید بپوشن! یه کم قدیم ترش حمل ساز و آلات موسیقی جرم بود! داشتن دستگاه ویدئو ممنوع بود! دیگه کم مونده بود نفس کشیدن هم ممنوع بشه!! این فضایی که براتون ترسیم کردم، نه خیال بود، نه قصه، فضای واقعی دهه شصت و نیمه اول دهه هفتاد بود!

از همه این حرف ها که بگذریم، نسلی که تا پای جونشون با غیرت از خاک میهن دفاع کردن، قابل تقدیر و ستایش هستن، نسلی که بدون ترس و دلاورانه جلوی دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردن، و یک وجب از خاک وطن رو به کسی ندادن. به نقل از فرماندهان دوران سربازی، صدام طبق تحلیل هایی که از وضعیت نابسامان اول انقلاب داشت و ارتشی که انسجام خودش رو از دست داده بود، به پشتوانه غرب و تجهیزات جنگی پیشرفته فکر میکرد یک هفته ای تهران رو فتح کنه! و اولین ضرب شست رو هم از نیروی هوایی خورد، که طی عملیات کمان 99 همه تحلیل ها زیر سوال رفت. با دست خالی حصر آبادان رو شکستیم، خرمشهر رو پس گرفتیم، و همه اینها رو مدیون رزمنده ها، شهدا و جانبازان هستیم. مردانی که ترجمان مردانگی بودن...

Related image

پ ن: بهانه نوشتن این حرف ها، پست هایی بود که شباهنگ خانم (عادت نکردیم دردانه اش خطاب کنیم) و میرزا مهدی نوشتن. 

۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۴۰
حمید آبان

آخرین انسان روی زمین، در اتاقی تنها نشسته بود، صدای در زدن آمد.

۱۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۳۵
حمید آبان

این روزها که همه چیز گرون شده و خرجمون به دخلمون نمیاد، کتاب دیگه به کل از سبد خانوار حذف شده و جاشو به یه کم نون و پنیر بیشتر داده! اما در کنار جسممون که به غذا احتیاج داره، روح ما هم تغذیه میخواد، که با کتاب خوندن و مطالعه میتونیم رحمون رو اغنا کنیم و آدم های بهتری برای جامعه باشیم، و خب جامعه با آدم های بهتر، همون مدینه فاضله یا آرمانشهریه که همگان به دنبالشیم...

این قصه ها رو سر هم کردم که بگم نشر علمی و فرهنگی به سبب دولتی بودن قیمت کتاب هاش افزایش نداشته در این سالها، و اگر هم بالا رفته، خیلی ناچیز روی کتاب ها آورده. کتاب های خوب با نویسندگان و مترجمان خوبی هم چاپ میکنه و تو این آشفته بازار گرونی ها میشه نیم نگاهی هم به این انتشارات انداخت و کتاب خرید. لینک فروشگاه اینترنتی شهر کتاب آنلاین رو براتون قرار میدم، اگر تمایل داشتید از اینجا و یا هر کتابفروشی در سطح شهر میتونید با قیمت مناسب کتاب بخرید.

فروشگاه اینترنتی شهر کتاب آنلاین

۱۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۵۶
حمید آبان

پست قبل دلنوشته ای بود که سالها پیش نوشته بودم و در وبلاگ شام آخر منتشر شده بود، بین همه شعرها و دلنوشته هایی که اغلب تو اون فضای مجازی بدون داشتن حق کپی رایت منتشر و خوانده می شد. پیدا شدن دوباره دلنوشته ی پله باعث شد تا دوباره به موضوع حق کپی رایت توجه کنم، و بیش از پیش باور کنم که در این سرای بی کسی، کسی حق کپی رایت رعایت نمی کند!

جناب شاعر، گروس عبدالملکیان رو حتما می شناسید، با اشعار و نوشته های زیبایی که به سبب معروفیت و حضور ایشان در نشر چشمه آثار تالیفی و ترجمه بسیاری در کارنامه خود دارند که بر همگان روشن و مبرهن است و تعریف و تمجید حقیر در وصف این جوانمرد شاعر جز به گزافه گویی نمی انجامد. پس با نگاهی به این شعر متوجه هدف این پست خواهیم شد؛

این سمت یا آن سو
فرقی نمی کند!
انسان
به سایه درخت عادت می کند
به آتش نه.
اما
آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و ...
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ...
شاید هم نمی شناسی اش
اما ...

این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:

در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی

پ ن: سطر هجدهم شعر جناب گروس و سطر پانزدهم دلنوشته بنده، "و ..." بعدها و پس از شام آخر در اصلاحیه ای حذف شده بود که ایشان به نسخه قبلی دسترسی داشتند و همانطور منتشر کردن!

پ ن: باشد که جملگی رستگار شویم!!

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۱۲:۴۱
حمید آبان

اما ...

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

گاهی پای برهنه راه بروی

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله...

پله...

پله...

آن قدر که می بینی

کسانی نشسته اند

سیاه و سپید

بعضی گریه می کنند

بعضی آواز می خوانند

ناگهان کسی را می بینی

انگار که می شناسی اش

اما ...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۴۲
حمید آبان

از اینجا بخوانید این حدیث


راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۵۰
حمید آبان

  بنام آنکه مرا آزاد آفرید

نمیدونم روز وبلاگ نویسی از کجا اومده و از کی وارد تقویم ایرانی شده، یا اصلا شده یا نه رو نمیدونم. ولی به تازگی فهمیدم که روز وبلاگ نویسی داریم، اونم 16 شهریور هر سال! حالا از کجا شروع کنم؟ خب یه گریزی بزنیم به تاریخچه وبلاگ نویسی خودم و چی شد که از اینجا سر در آوردم! البته تو پست های مختلف اشاراتی به این تاریخچه داشتم که خب باید ببخشید اگر بعضی قسمت هاش تکراریه...

سال 84 کامپیوتر وارد خونه ما شد، من 17 سالم بود و کلاس سوم دبیرستان، از همون ماههای اول شروع کردم به فکر اقتصادی و پول در آوردن از کامپیوتر، ولی اون وقت ها کسی پول نمیداد، این شد که تحقیق زیست شناسی همه بچه های کلاس رو در ازای کارت اینترنت انجام میدادم. بخشی از ساعات اون کارت ها به تحقیق بچه ها اختصاص پیدا میکرد و بخش دیگه اش سود من از این معامله بود، یعنی چند ساعت کارت اینترنت مجانی! (بماند که تلفن خونه مشغول میشد و سر ماه پول قبض تلفن صدای پدر و مادرم رو در میاورد که این چه وضعشه!) من از سوم دبیرستان با مفهوم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میشه یه وبلاگ داشت، اونم مجانی،  مطالبی که دلت میخواد می نویسی تا بقیه بخونن. اولین وبلاگم "عشق به خدا" نام داشت، با بعضی مطالب عارفانه و مذهبی کپی از جاهای دیگه تامین محتوا میشد، اما اون وبلاگ خیلی برقرار نموند و جاشو به وبلاگ "شام آخر" داد، وبلاگی که سالها با من بود و با اینکه بعدها آدرسش تغییر کرد، اما خاطره ها و نوشته هام سالها با من همراه بود و به وقت ترک وبلاگ نویسی گاهی مرور خاطرات میکردم. شام آخر جایی بود که از شعر و هنر می نوشتم، و گاهی خط خطی های به اصطلاح شاعرانه خودم هم منتشر میکردم. شام آخر یک نقطه عطف در زندگی من بود، فصلی که عشق به سرزمین من هم اومد و دست مایه شاعرانه هام شد. شاعرانه هایی که متعلق به اون برهه تاریخی بودن و روزی که دستم روی گزینه حذف وبلاگ رفت، اون خاطرات هم از صفحه بی حد و حساب اینترنت به فراموشی سپرده شد. سالها وبلاگ نویسی نمیکردم و به نوعی از تداعی اون خاطرات گریزان بودم. تا اینکه با بیان آشنا شدم و سعی کردم وبلاگ نویسی رو از نو شروع کنم، "ردپای خاکستری زمان" آغاز دوران جدید وبلاگ نویسی منه، فصلی تازه با حرف هایی تازه تر. گاهی این حرف ها دستخوش خاطرات و گذشته میشه، گاهی از حال و احوال این روزها میگه، بزرگترین حسن بیان پیدا کردن دوستان وبلاگ نویسی بود که بعضی ها با سبقه خیلی طولانی می نوشتن و بعضی تازه دست به قلم شده بودن، و از هر دو نسل وبلاگ هایی دیدم و خواندم که میتونم بگم به خودم افتخار می کنم از خوندن این دوستان. واژه های آمیخته با طنز میرزا مهدی از اون وبلاگ هاییه که اگه تا الان نخوندینش بهتره سری بهش بزنید، یا حرف های جنون آمیز و جسورانه سمیرا خانم در دارالمجانین چنان در دلت غوغا میکنه که دوست داری ساعت ها پای حرف هاش بشینی. حرف های خیلی خوندنی و قلم زیبای خانم نویسنده (نسرین خانم) در زمزمه های تنهایی، نگاه متفاوت دچآر باید بود به همه چیز، قلم نرم و لطیف و حریرگونه حریری به رنگ آبان، حرف های خوندنی دختری از نسل حوا، روزنوشت های هیوا خانم که با پاراگراف های اول هر پست تو رو به دنیای جدیدی وارد میکنه، قلم محکم و مردونه آ سِد جواد علوی و تحلیل های خوبش، خاطرات خوندنی و پر از درس خانم دکتر هوپیان، سفرنامه های شباهنگ (دردانه)، نامه ها و داستان های خوندنی "هواتوکردم"، حرف های حساب آقاگل، نگاه متفاوت شرلوک، قلم عجیب و خاص ریحانه خانم، پست های استخون دار و حرف های بجای محال، هاتف و پادکست ها و چالش هاش، تجربیات کتابخوانی کتابخوار، ترجمه ها و خاطرات تماشاگر، قلم در حال رشد و البته زیبای پرنیان، تنفس صبح و حرف های قشنگش، تجربیات و اکتشافات خوب فاطمه خانم در بلاگی از آن خود، دکتر صفائی نژاد و تجربیات ارزشمندشون، آسوکا و خاطراتش (حیف که هیچ وقت کامنت هاش باز نیست، ما هم کمتر مزاحم خلوت واژه هاش میشیم)، ماجراهای جالب دو مهندس، و خیلی دوستان دیگه ای که ممکنه از قلم افتاده باشن، و یا هنوز افتخار دنبال کردنشون رو نداشتم. اینها موهبت های وبلاگ نویسی در بیان بود، دوستانی که میشه از خوندن حرف هاشون درس گرفت و تجربه کسب کرد.

آره وبلاگ نویسی به من یک دنیا خاطره هدیه کرد، و من با وبلاگ نویسی بزرگ شدم و شکل گرفتم.

پ ن 1: این حرف ها قرار بود جای دیگه ای نوشته بشه و بیان رو با همه خوبی ها و بدی هاش ترک کنم. اما یه چیزی نذاشت ردپای خاکستری زمان به شهر خاموش سفر کنه، یه چیزی مثل حس تعلق داشتن به یک مکان خاص...

پ ن 2: این پویش، چالش یا هرچیزی که بشه اسمش رو گذاشت هم همونطور که میدونید هاتف (این پست) به پا کرده، ما هم به دعوتش بله گفتیم :)

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۸ ، ۱۶:۰۶
حمید آبان

ماه محرم برای من یعنی خاطرات کودکی و نوجوانی، کوچه بن بستی که فضای خالی سر کوچه محل برپا کردن تکیه بود، و ما بچه هایی که از یک ماه مونده به محرم نقشه میکشیدیم هیئت خودمون رو چطور و کجای کوچه با چادرهای مادرامون برپا کنیم. از چند روز مونده به محرم یه سینی با یه پارچه مشکی یا پرچم روش دوره میفتادیم تو کوچه و زنگ خونه ها رو میزدیم و کمک به هیئت جمع میکردیم، و با پولش نهایت یه پرچم میخریدیم یا یه کم بیشتر. اون وقتا هزار تومان پول زیادی بود برای ما، و فقط یک بار یک نفر روی سینی ما هزار تومان گذاشت و ما سرمست از این اتفاق تا مدت ها درباره سخاوت و دست و دلبازی اون آقا حرف میزدیم. یادمه خیلی دوست داشتیم پول می داشتیم و داربست میزدیم و مثل تکیه بزرگ سر کوچه ما هم تکیه می داشتیم، اما هیچ وقت پولمون به این کارها قد نمیداد. با چوب و تیر و تخته علامت درست می کردیم و تو حال خودمون علامت میکشیدیم! به هیئت کوچیک کوچه بغلی دسته میرفتیم پنج شش نفری و اونا به هیئت ما دسته میومدن! یادمه یبار اونا یه علامت کوچیک اما واقعی ساخته بودن و سرزده به هیئت ما اومدن و ما مثلاً ازشون پذیرایی کردیم، تو تکیه چادری بدون چراغمون!

اون وقت ها برپایی مراسم سوگواری مثل امروز نبود، ساعت 9 شب شروع میکردن عزاداری رو، ساعت 11 در هیئت رو میبستن میرفتن خونه هاشون، یه مداح داشتیم هر سال یه مرثیه یا روضه رو تکرار میکرد و ما بچه ها دل خوشی از صداش نداشتیم. یه کم که بزرگتر شدیم، به واسطه یکی از بچه محل ها یه آقا سیدی میومد شب ها هیئت ما مداحی میکرد، مثل مداح های امروزی میخوند و گریه آدم رو در میاورد، اما به واسطه کارش شبها حدود 11 و 12 میومد هیئت ما و تا 1 و 2 برنامه داشتیم. این برای ما بچه ها یه کم سخت بود پا به پاش تا آخر مراسم همراهمی کنیم، اما عشق به حسین (ع) و مداحی پرسوز و جگرسوز آقا سید ما رو تا آخرش پای منبر نگه میداشت. حضور آقا سید نقطه عطفی بود برای هیئت ما تا سبک و سیاق سوگواری رو تغییر بده، و بعد از آقا سید دیگه اون مداح که اول پاراگراف عرض کردم کمتر به هیئت ما میومد. این تغییر در سبک سوگواری باعث شد بعضی جوون های محل به سبک آقا سید مداحی کنن برای هیئت.

سالهای اخیر خیلی کم به هیئت رفتم، و سعی کردم مجلس هایی برم که سخنرانش چیزی به شعور و آگاهی من اضافه کنه، راستش دلیل فاصله گرفتنم با هیئت ها جو نامطلوب و خودنمایی هاییه که این روزها به شدت تو ذوق میزنه، هزینه های هنگفتی که برای ساختن علامت ها و خرید طبل های خیلی بزرگ میشه تا مثلاً بگن ما خیلی خفنیم و امام حسینی هستیم، به نظر من بزرگ ترین لطمه رو به فرهنگ عاشورایی میزنه. عزاداری باید قاعده مند باشه، افراط تو هر کاری آفت اون کاره و عزاداری برای امام حسین هم از این قاعده مستثنی نیست. رفتن زیر علامت بیست و چند تیغه و کوفتن به طبل بزرگی که چند تا چهارراه اون طرف تر هم صداش میاد نشونه خلوص و حسینی فکر کردن نیست، جز بند آوردن خیابون ها و ایجاد آلودگی صوتی و لعن و نفرین چند تا بیمار که آسایش و آرامششون رو مختل میکنه عواید دیگه ای نداره. بچه که بودیم خیلی دوست داشتیم علامت هیئت ما بزرگ ترین علامت ایران باشه یا طبل و دهل هامون بزرگترین و خوش صدا ترین باشه، اما این افکار یه بچه ست، بچه ای که بزرگی و قهرمان بودن رو در این چیزها میدید، اما بزرگ ترهای این روزها هم دارن بچه گانه فکر میکنن؟ یعنی بزرگ ترهای امروز همون بچه های دیروز هستن که دارن افکار و آرزوهای بچگی هاشون رو جامه عمل می پوشونن؟

پ ن: حرف و گلایه از بیراهه رفتن های محرم بسیار است و میشه ده ها پست درباره آفت های فرهنگ عاشورایی نوشت، از همه دوستان دعوت میکنم به نوشتن درباره فرهنگ صحیح عاشورایی، و اینکه چطور میشه به حقیقت قیام امام حسین (ع) رسید... بنده کمترین نیز از همه شما می آموزم.

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۰۳
حمید آبان

مرا باید در این آشفته راه

مرهمی باشد از جنس دل

آسمانی که شاید

گاه از پس ابر سیاهش

بر این عرصه باران بزند

کدورت گرفته این سرزمین را

در دل حادثه ها عشق جوانه نمی زند

و در سکوتی هزار ساله

مهر نمی روید

و حرفی از دوست داشتن نیست

برف سالها پیش هنوز

بر حس به خواب رفته این مردمان نشسته

مردمانی که در حصار تنهایی خویش

در انتظار قطره ای احساس

به عشق موعود می اندیشند

تو را در بین کدام اساطیر می توان یافت

که با اعجاز نگاه خورشید گونه ات

آب کنی حس یخ بسته این سالها را

تو را در دل کدام قصه ها می توان دید

که لیلی وار دلهای جنون زده را

به نگاهی شیدا کنی

تو همان عشق موعود

همان معجزه سیبی

که به فرمان دل

چشم بر همه معجزات می بندی

تو همان طلوع پررنگ نمازی

که معبود همه ناامیدی هاست

...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۲۰
حمید آبان