آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

بشنویم با جان و دل...


محمدرضا شجریان | کیهان کلهر | حسین علیزاده

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۵
حمید آبان

دنیای خیلی از ماها به قبل از اینترنت و بعد از اینترنت تقسیم بندی میشه، اما این روزها انقدر درگیر شدیم با این فضای مجازی، که دوران ماقبل اینترنت به خاطراتی دور و کمرنگ از زندگی ما تبدیل شده، و به سختی به یاد میاریم که قبل از ورود به دنیای اینترنت چه میکردیم و چطور زندگی می کردیم. نسل من از نوجوانی با دنیای اینترنت آشنا شد، و دوران خوش بی اینترنتی من در کودکی و نوجوانی سپری شد. دورانی آمیخته با نوستالژی های تلخ و شیرین که به بازی و شیطنت توی کوچه ها میگذشت. به وقت تابستون و فراغت از سال تحصیلی دوچرخه ها رو از انباری بیرون میاوردیم و برای یک سه ماهه پرماجرا آستین بالا میزدیم و این رخش خسته مدل قناری قرمز رنگ رو تیمار میکردیم. آتاری و میکرو که 9 ماه تو جعبه و داخل کمد داشت خاک میخورد رو بیرون میکشیدیم و سرمست و خوشحال مهیای بازی می شدیم. تیم فوتبال محله هم از فردای آخرین امتحان خرداد آماده مسابقه با تیم های دیگه بود و به وقت کارتون و فوتبالیست ها، دیگه هیچ بچه ای تو کوچه پر نمیزد! کاردستی درست میکردیم و همیشه سر ظهر که جماعتی خواب بودن مشغول نجاری با تیر و تخته برای درست کردن یه وسیله بی نام و نشون بودیم و صدای چکش من رو مورد غضب مادر قرار میداد. برای فهمیدن یک موضوع یا رسیدن به پاسخ یک پرسش هم گوگل نداشتیم تا در کسری از ثانیه به جواب برسیم، از بزرگ ترها می پرسیدیم یا به چند تا کتاب و مجله رجوع می کردیم. بازی می کردیم، دعوا می کردیم، زمین می خوردیم، زخمی می شدیم، اما کنار هم بودیم، کنار هم خوشحال بودیم.

پ ن: دنیای امروز که به شدت دیجیتالی و به اینترنت وابسته شده، قطعاً بدون دسترسی به اینترنت امکان زندگی و کار سخت و ناممکن به نظر میاد، بطوریکه در قطعی چند روزه اینترنت کشور، همگی با مشکلات عدیده ای روبرو شدیم که زندگی و شغل ما رو تحت تاثیر قرار داد و ارتباط ما رو با دنیای آنسوی مرزها و حتی با آدم های اطرافمون قطع کرد. بطوریکه نمی تونستیم یک ایمیل بفرستیم یا دریافت کنیم، و خیلی ماجراهای دیگه ای که همگی بهش واقف هستیم.

پ ن: هدف از نوشتن این پست یا چالش، اینه که به یاد بیاریم بدون اینترنت چه می کردیم و زندگی چطور می گذشت، و با مدیریت دسترسی به این شبکه جهانی میتونیم زندگی قشنگ تری داشته باشیم. این روزها اینستاگرام و تلگرام و خیلی برنامه های دیگه ما رو از کارهایی که قبلاً انجام می دادیم دور کرده، مثل کتاب خوندن، بازی کردن با هم، به هم زنگ زدن و به دیدن هم رفتن، نقاشی کشیدن، قلم و کاغذ دست گرفتن و ...

پ ن: از همه دوستانی که این متن رو میخونن دعوت میکنم در این باره برای ما بنویسن تا بیشتر با جنبه های زندگی بدون اعتیاد به اینترنت آشنا بشیم.. به سیاق گذشتگان از کسی اسم نمی برم، اما همه شما که "ردپای خاکستری زمان" رو از نظر ارزشمندتون میگذرونید دعوت میکنم برای ما بنویسید...

 

۱۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۸ ، ۱۰:۱۹
حمید آبان

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

- حافظ جان

بشنویم...

آهنگساز: علینقی وزیری

شعر: رهی معیری | حافظ

صدا: غلامحسین بنان

دستگاه بیات اصفهان

رهبر ارکستر: روح الله خالقی

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰
حمید آبان

وقت هایی بوده در زندگی مان که برای کسی ارزش زیادی قائل بوده ایم، پای همه حرف هایش نشسته ایم، کلامش برایمان حجت بوده، و جز راستی و درستی از او انتظاری نداشتیم. به حرف های دیگران که زیر سوالش ببرند، واکنش نشان داده ایم و سر آخر او مراد بوده و ما مرید مرام و منش او... اما یک روز، یک روز بخصوص رشته تمام افکارمان پاره شده، تورم باد به غب غب افتاده اش که از اهمیت ما به حرف هایش نمایان شده، پشیمانمان می کند که چه کرده ایم و چه بزرگش کرده ایم، که حال برایمان بزرگی می کند. روزگاری مرید تواضع و فروتنی اش بودیم و اکنون به غرور و تکبرش نفرت می ورزیم. به راستی چرا اینگونه ایم؟ چرا قامت مان به کلام تحسین برانگیز دیگران روزی کوچک می شود؟ در مقام قضاوت قرار می گیرد، و چکش حکیمانه اش را بر فرق سرمان می کوبد.. برای ما راه زندگی تعیین می کند، از آنچه او بدان می اندیشد باید تبعیت کنیم، و چون از مسیرش برون شویم، مورد قضاوت قرار می گیریم. گاهی تمسخر می شویم، گاهی در هجوم حرف هایش گوشه ای کز می کنیم و در خود فرو می رویم. انگار نه انگار که روزی خود بزرگش کرده ایم...

نوشته شده در بیستم خرداد 98

پ ن: این روزها دست و دلم به نوشتن نمیره،

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

- سایه

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۲:۰۰
حمید آبان