آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۲۱ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

بوی مرگ می دهد سکوت بیشه

آن هنگام که کرکس ها به صف شده اند

و در انتظار آخرین نفس شیر از پا افتاده

آماده ضیافتی عظیم اند

جشنی به بهانه مرگ شیر

مرگی که این سو پایان

و آنسوی بیشه زندگیست

یک زندگی به طعم خون

...

تو اما کجای این قصه ایستاده ای

که بی پروا مرگ را نظاره می کنی

و نمی دانی کی باران بارید

و کجا اشکی جاری شد

...

زمین را بوی خون فرا گرفته

بیشه را سکوت مرگ

و ساییدن از سر خشم دندان کفتار ها

که به زخم های شیر می خندند

...

اما دریغ

که جنگل جای جولان کفتارها نیست

و دیری نمی پاید

که خون شیر دامن گیر شود

و آن روز پایان همه ناسپاسی هاست

پ ن: این دل نوشته به وقت 26 خرداد 98 نوشته شد، بخاطر نمی آورم چرا، اما آن زمان بصورت پیش نویس ذخیره شد تا زمانی مناسب منتشر شود، و آن زمان مناسب هرگز فرا نرسید. این که چرا اکنون، باز هم نمی دانم چرا!

  • حمید آبان

برای آسمان باران

برای زمین درخت

و در قلب من به پیکار عشق می روی

به کدامین مسلخ می کشی

روح رنجور مرا

که دیگر تابش نیست در این عرصه ناسپاس

که دیگر یادش نیست به خاطر روزگار

یادت نیست

که بر ما چه گذشت

و فریادمان در گلو ماند

استخوان شد و جانمان را گرفت

سکوت پیشه کردیم

و در اندیشه صعود به انتهای تاریخ سقوط کردیم

آنجا که دیگر یادی از ما نیست

آنجا که دیگر دردی دوا نمی شود

و همه فراموشی است و فراق

ای کاش اینجا هم باران بزند

و خشک زمین سالهای انتظار را تر کند

ای کاش اینجا هم اشکی جوانه بزند

و باغ دل گلستان شود

  • حمید آبان

در نگاهت تبلور اندیشه ایست
که از آنسوی کهکشان بی نشان می آید
قصه ها نهفته درون برق چشمانت
و در سکوت هزارساله پاییز
واژه ها صف کشیده اند
و مومن به کلامی که روزی
از دهان تو متولد می شوند
روایتگر فاصله ها
و دنیای پر رمز و نیاز آنسوی حادثه هاست
قاب چشمانت
آه از آن قاب چشمانت
به وسعت آسمان حرف می بارد
حرف هایی از جنس نگفتن
که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و تنها دو سطر دیگر
کافیست تا عبور
عبور از این ثانیه های بی حساب
که پشت تپش های بی ثمر گم شده اند
بسان روزگار بعید
به طرز بی قاعده جهان
که هربار غروب را به رخ می کشد
که هر بار سکوت را انتخاب می کند

  • حمید آبان

همه داستان از آنجایی شروع شد که جادوی تبسم نگاه آسمانیت دل زمینی مرا لرزاند، نگاهم به لب هایت دوخته شده بود که شاید حرفی بزنی، و مرا از این برزخ گفتن و نگفتن رها کنی، اما تو نیز سکوت را انتخاب کردی، سکوتی که جای مرهم، زخمی بود بر تن رنجور و قلب تیپا خورده ام. نمی دانم در کدامین غروب دلگیر پاییز، در اندیشه چشمانت فنجای چای ام سرد شد، نمی دانم در کدامین سحرگاه سرد زمستان دلسرد از دنیا و آدم هایش دیگر دلگرم نشدم به وعده بهار و اردی بهشت. یادت نمی آید گوشه چادرت به خارهای روی قلبم گرفت و تکه ای از تو درون من جا ماند. نمی دانی با فرود پلک هایت آیه ای نازل شد بر زمین، و من مومن به سوره نگاه تو، ایمان آوردم به خداوند درون چشمانت، که چون خورشید می درخشید و گرم می کرد این سرزمین افسون گرفته را، و من به محراب قدم هایت سجاده پهن کردم، دو رکعت نماز به نیت قربت تو، که به وسعت سالها و قرن ها از من دوری. چه آمد بر این دشت ویران سالهای انتظار، که ترتیب زندگی را در قامت آن نهال نورس اقاقیا گم کرد، و پشت پا زد بر قدمت و اصالت سپیدارهای سر به فلک کشیده.. تو را در آخرین طوفان سهمگین آبادی گم کردم، وقتی که چلچله ها دیگر در حیاط ما لانه نساختند، تو را درست وقتی که باید باشی گم کردم، وقت طلوع مهر و ماه، که از وقتی که تو نیستی، غربت گرفته این دیار را، و مردمان بالادست ترک آبادی کرده اند. به سکوت این کوچه های متروک دل بسپاری، صدای ناموزون ضربان قلبی را می شنوی که از هجرت تو از اینجا سالهاست ناکوک میزند، و صدای سه تار شکسته ای می دهد که به زحمت شور می زند، همچون دلشوره سالهای رفتن، سالهای نبودن...

پ ن: آشفتگی های ذهن خسته و به خواب رفته من

عنوان: تفأل به حضرت حافظ

  • حمید آبان

اما ...

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

گاهی پای برهنه راه بروی

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله...

پله...

پله...

آن قدر که می بینی

کسانی نشسته اند

سیاه و سپید

بعضی گریه می کنند

بعضی آواز می خوانند

ناگهان کسی را می بینی

انگار که می شناسی اش

اما ...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

  • حمید آبان

مرا باید در این آشفته راه

مرهمی باشد از جنس دل

آسمانی که شاید

گاه از پس ابر سیاهش

بر این عرصه باران بزند

کدورت گرفته این سرزمین را

در دل حادثه ها عشق جوانه نمی زند

و در سکوتی هزار ساله

مهر نمی روید

و حرفی از دوست داشتن نیست

برف سالها پیش هنوز

بر حس به خواب رفته این مردمان نشسته

مردمانی که در حصار تنهایی خویش

در انتظار قطره ای احساس

به عشق موعود می اندیشند

تو را در بین کدام اساطیر می توان یافت

که با اعجاز نگاه خورشید گونه ات

آب کنی حس یخ بسته این سالها را

تو را در دل کدام قصه ها می توان دید

که لیلی وار دلهای جنون زده را

به نگاهی شیدا کنی

تو همان عشق موعود

همان معجزه سیبی

که به فرمان دل

چشم بر همه معجزات می بندی

تو همان طلوع پررنگ نمازی

که معبود همه ناامیدی هاست

...

  • حمید آبان

سلام واژه هایم را بپذیر
که در تب نگاه تو
به پرتگاه سکوت می روند
تو اما
بسان خورشید
تازه می کنی زمزمه بهار را
که چندیست خو کرده به نغمه زمستان
از خروش نگاهت
عشق فرو می ریزد
و جاری می شود
در این سرزمین بی نام و نشان
تو را اعجازی می بینم
بسان دم مسیحا
که کالبد خاکستر گرفته را
به سلام صنوبرها زنده می کند

پ ن: ندارد.

  • حمید آبان

جادوی چشمانت

به عمق لایه های تاریخ می برد

روح سرگردان مرا

آن هنگام که

سیب سرخ حوا

معجزه ای رقم زد

"عشق و نافرمانی"

و چه زیباست بوسه های از سر عشق

و ضربانی که در حرارت نفس هایت بالا می رود

هزاره سال طعم شیرین لبانت را

به وعده بهشت نمی دهم

حوای من

تو ای بهانه شکفتن شکوفه ها

دیار دلواپسی ها

تنها به نقش چشمانت گل می دهد

بتاب بسان خورشید

و ببار بر این وسعت بی جان

  • حمید آبان

نگاهم را بسوی تو پر می دهم

شاید کبوتر دلم جلد دستان تو شود

و در انتظار دانه ای احساس

به حرم کبریایی تو پرواز می کنم

...

دیگر زمین جای من نیست

من آسمانی شده ام

به درازای تاریخ در آسمان نگاهت می مانم

شاید اشک چشمی بهانه پایین آمدن باشد

اما باز بسوی تو پر می کشم

...

قصه ما از دلدادگی شروع شد

تو دلم را گرفتی و من رضای تو را

رسم قشنگی بود

از بلندای متبرک دستانت

از نردبان تقرب بالا می روم

اکنون که با تو ام

بوی خدا به مشام می رسد

در عطر گل های یاس

گویی نفس هایم پر از عطر خداست

...

فواره احساسم را باز می کنم

تا در این دریای بی کران سهمی داشته باشم

اما با تو بودن سهم من است

سهمی از یک دنیا خوشبختی

که ذره ای از آن را به دنیا نمی دهم

...

افسوس که رویاهای من صادقانه سخن نمی گویند

با تو بودن را مگر در رویا ببینم

چه رویای شیرینیست

رویای با تو بودن...

پ ن 1: تقدیم به ساحت مقدس حضرت رضا (ع) | 15 شهریور 1391

  • حمید آبان

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور

گر به گوش آید صدایی خشک؛

استخوان مرده می لرزد درون گور

دیرگاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور

خواب دربان را به راهی برد

بی صدا آمد کسی از در

در سیاهی آتشی افروخت

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت

گرچه میدانم که چشمی راه دارد با فسون شب

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش؛

آتشی روشن درون شب...

- سهراب سپهری

پ ن: گاهی باید سکوت پیشه کرد و کنج تنهایی خویش به حال بد روزگار گریست.. آری حال روزگار خوب نیست...

  • حمید آبان