آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۲۰ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

برای آسمان باران

برای زمین درخت

و در قلب من به پیکار عشق می روی

به کدامین مسلخ می کشی

روح رنجور مرا

که دیگر تابش نیست در این عرصه ناسپاس

که دیگر یادش نیست به خاطر روزگار

یادت نیست

که بر ما چه گذشت

و فریادمان در گلو ماند

استخوان شد و جانمان را گرفت

سکوت پیشه کردیم

و در اندیشه صعود به انتهای تاریخ سقوط کردیم

آنجا که دیگر یادی از ما نیست

آنجا که دیگر دردی دوا نمی شود

و همه فراموشی است و فراق

ای کاش اینجا هم باران بزند

و خشک زمین سالهای انتظار را تر کند

ای کاش اینجا هم اشکی جوانه بزند

و باغ دل گلستان شود

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۸ ، ۰۸:۱۳
حمید آبان

در نگاهت تبلور اندیشه ایست
که از آنسوی کهکشان بی نشان می آید
قصه ها نهفته درون برق چشمانت
و در سکوت هزارساله پاییز
واژه ها صف کشیده اند
و مومن به کلامی که روزی
از دهان تو متولد می شوند
روایتگر فاصله ها
و دنیای پر رمز و نیاز آنسوی حادثه هاست
قاب چشمانت
آه از آن قاب چشمانت
به وسعت آسمان حرف می بارد
حرف هایی از جنس نگفتن
که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و تنها دو سطر دیگر
کافیست تا عبور
عبور از این ثانیه های بی حساب
که پشت تپش های بی ثمر گم شده اند
بسان روزگار بعید
به طرز بی قاعده جهان
که هربار غروب را به رخ می کشد
که هر بار سکوت را انتخاب می کند

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۸ ، ۰۹:۵۶
حمید آبان

همه داستان از آنجایی شروع شد که جادوی تبسم نگاه آسمانیت دل زمینی مرا لرزاند، نگاهم به لب هایت دوخته شده بود که شاید حرفی بزنی، و مرا از این برزخ گفتن و نگفتن رها کنی، اما تو نیز سکوت را انتخاب کردی، سکوتی که جای مرهم، زخمی بود بر تن رنجور و قلب تیپا خورده ام. نمی دانم در کدامین غروب دلگیر پاییز، در اندیشه چشمانت فنجای چای ام سرد شد، نمی دانم در کدامین سحرگاه سرد زمستان دلسرد از دنیا و آدم هایش دیگر دلگرم نشدم به وعده بهار و اردی بهشت. یادت نمی آید گوشه چادرت به خارهای روی قلبم گرفت و تکه ای از تو درون من جا ماند. نمی دانی با فرود پلک هایت آیه ای نازل شد بر زمین، و من مومن به سوره نگاه تو، ایمان آوردم به خداوند درون چشمانت، که چون خورشید می درخشید و گرم می کرد این سرزمین افسون گرفته را، و من به محراب قدم هایت سجاده پهن کردم، دو رکعت نماز به نیت قربت تو، که به وسعت سالها و قرن ها از من دوری. چه آمد بر این دشت ویران سالهای انتظار، که ترتیب زندگی را در قامت آن نهال نورس اقاقیا گم کرد، و پشت پا زد بر قدمت و اصالت سپیدارهای سر به فلک کشیده.. تو را در آخرین طوفان سهمگین آبادی گم کردم، وقتی که چلچله ها دیگر در حیاط ما لانه نساختند، تو را درست وقتی که باید باشی گم کردم، وقت طلوع مهر و ماه، که از وقتی که تو نیستی، غربت گرفته این دیار را، و مردمان بالادست ترک آبادی کرده اند. به سکوت این کوچه های متروک دل بسپاری، صدای ناموزون ضربان قلبی را می شنوی که از هجرت تو از اینجا سالهاست ناکوک میزند، و صدای سه تار شکسته ای می دهد که به زحمت شور می زند، همچون دلشوره سالهای رفتن، سالهای نبودن...

پ ن: آشفتگی های ذهن خسته و به خواب رفته من

عنوان: تفأل به حضرت حافظ

۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۸ ، ۱۷:۲۹
حمید آبان

اما ...

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

گاهی پای برهنه راه بروی

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله...

پله...

پله...

آن قدر که می بینی

کسانی نشسته اند

سیاه و سپید

بعضی گریه می کنند

بعضی آواز می خوانند

ناگهان کسی را می بینی

انگار که می شناسی اش

اما ...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۴۲
حمید آبان

مرا باید در این آشفته راه

مرهمی باشد از جنس دل

آسمانی که شاید

گاه از پس ابر سیاهش

بر این عرصه باران بزند

کدورت گرفته این سرزمین را

در دل حادثه ها عشق جوانه نمی زند

و در سکوتی هزار ساله

مهر نمی روید

و حرفی از دوست داشتن نیست

برف سالها پیش هنوز

بر حس به خواب رفته این مردمان نشسته

مردمانی که در حصار تنهایی خویش

در انتظار قطره ای احساس

به عشق موعود می اندیشند

تو را در بین کدام اساطیر می توان یافت

که با اعجاز نگاه خورشید گونه ات

آب کنی حس یخ بسته این سالها را

تو را در دل کدام قصه ها می توان دید

که لیلی وار دلهای جنون زده را

به نگاهی شیدا کنی

تو همان عشق موعود

همان معجزه سیبی

که به فرمان دل

چشم بر همه معجزات می بندی

تو همان طلوع پررنگ نمازی

که معبود همه ناامیدی هاست

...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۲۰
حمید آبان

سلام واژه هایم را بپذیر
که در تب نگاه تو
به پرتگاه سکوت می روند
تو اما
بسان خورشید
تازه می کنی زمزمه بهار را
که چندیست خو کرده به نغمه زمستان
از خروش نگاهت
عشق فرو می ریزد
و جاری می شود
در این سرزمین بی نام و نشان
تو را اعجازی می بینم
بسان دم مسیحا
که کالبد خاکستر گرفته را
به سلام صنوبرها زنده می کند

پ ن: ندارد.

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۹
حمید آبان

جادوی چشمانت

به عمق لایه های تاریخ می برد

روح سرگردان مرا

آن هنگام که

سیب سرخ حوا

معجزه ای رقم زد

"عشق و نافرمانی"

و چه زیباست بوسه های از سر عشق

و ضربانی که در حرارت نفس هایت بالا می رود

هزاره سال طعم شیرین لبانت را

به وعده بهشت نمی دهم

حوای من

تو ای بهانه شکفتن شکوفه ها

دیار دلواپسی ها

تنها به نقش چشمانت گل می دهد

بتاب بسان خورشید

و ببار بر این وسعت بی جان

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۸ ، ۱۲:۵۰
حمید آبان

نگاهم را بسوی تو پر می دهم

شاید کبوتر دلم جلد دستان تو شود

و در انتظار دانه ای احساس

به حرم کبریایی تو پرواز می کنم

...

دیگر زمین جای من نیست

من آسمانی شده ام

به درازای تاریخ در آسمان نگاهت می مانم

شاید اشک چشمی بهانه پایین آمدن باشد

اما باز بسوی تو پر می کشم

...

قصه ما از دلدادگی شروع شد

تو دلم را گرفتی و من رضای تو را

رسم قشنگی بود

از بلندای متبرک دستانت

از نردبان تقرب بالا می روم

اکنون که با تو ام

بوی خدا به مشام می رسد

در عطر گل های یاس

گویی نفس هایم پر از عطر خداست

...

فواره احساسم را باز می کنم

تا در این دریای بی کران سهمی داشته باشم

اما با تو بودن سهم من است

سهمی از یک دنیا خوشبختی

که ذره ای از آن را به دنیا نمی دهم

...

افسوس که رویاهای من صادقانه سخن نمی گویند

با تو بودن را مگر در رویا ببینم

چه رویای شیرینیست

رویای با تو بودن...

پ ن 1: تقدیم به ساحت مقدس حضرت رضا (ع) | 15 شهریور 1391

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۸ ، ۰۲:۰۹
حمید آبان

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور

گر به گوش آید صدایی خشک؛

استخوان مرده می لرزد درون گور

دیرگاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور

خواب دربان را به راهی برد

بی صدا آمد کسی از در

در سیاهی آتشی افروخت

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت

گرچه میدانم که چشمی راه دارد با فسون شب

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش؛

آتشی روشن درون شب...

- سهراب سپهری

پ ن: گاهی باید سکوت پیشه کرد و کنج تنهایی خویش به حال بد روزگار گریست.. آری حال روزگار خوب نیست...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۱۵
حمید آبان

در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن است فریب بخورد؛ اما زن، زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد با حس نیرومند زنی، و اگر دبّه در می آورد از آن است که عشق هم برایش کافی نیست، او بیش از عشق می طلبد، جان تورا...

سلوک | محمود دولت آبادی

گاهی وقت ها به این فکر میکنم که عشق از برای چه در زندگی ما نقشی این چنین پررنگ ایفا کرده است، که بی وجودش نمی توانیم زیست کنیم، و آن هنگام که بدست می آید، عاصی و دیوانه می شویم. به راستی حقیقت عشق چیست؟ اینکه جان دهیم در راه رضای معشوق؟ یا در فراق یار راه جنون و بیابان پیش بگیریم؟ چنین وقایعی که در زندگی اسطوره ها و مکتوبات ادیبان و عرفا جریان داشته است، به قصه می ماند، به نماد یا نشانی که سینه به سینه همه نسل ها نقل می شود. اما نقل چنین قصه هایی را چه حاصل؟ که با زندگی امروزه ما سنخیتی ندارد و جملگی مشغولیات زیادی داریم که ذهن و جان ما را در بر گرفته. نقل عشق، نقل زندگیست، اینکه بیاد بیاوریم دوست داشتن را، ایثار و از خودگذشتگی را، از خود گسستن و به دوست پیوستن را. حقیقتاً این روزها جای عشق را روزمرگی ها گرفته است، درست در روزهایی که به دوستت دارم های یکدیگر از نان شب هم محتاج تریم، دریغ می کنیم این موهبت را، این حس دوست داشته شدن را. آدمی به امید زنده است، و هیچ چیز جز عشق در وجود ما جوانه امید را نمایان نمی کند. تندخویی و عصبانیت، آوردن مصائب بیرون از خانه به حریم دل، جز آشفتگی و تشویش به دنبال ندارد. خانه را امن و مصون نگاه داریم، از حال و احوال بد، از اخم و ترشرویی، و به یکدیگر لبخند هدیه دهیم، و حرف هایی از جنس دوستت دارم، که اگر اینطور نباشد، آرام آرام خاموش می شود شعله درونمان، و مردگانی می شویم که راه می روند، حرف می زنند و غذا می خورند. پس این حس را از هم دریغ نکنیم.

پ ن: این روزها فضای مجازی بخصوص اینستاگرام و تلگرام حواس ما را از آنچه اطراف ما می گذرد دور کرده، و مدت هاست که هدیه دادن لبخند و گاهی نشستن پای درد دل های هم را فراموش کرده ایم. بیاییم زندگی را برای هم معنادار کنیم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۷ ، ۱۳:۵۵
حمید آبان