آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۴۶ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

با اندوه آغاز شد این فصل، اندوه و غم فراوانی که بر ما گذشت، و آیندگان چه‌ها که نخواهند گفت، از ظلمی که بر ما رفت، از اندوهی که در زندگی بر ما جاری شد، با رنج آغاز شد این فصل، و هیچ حرف و سخنی از تلخی ایام نمی‌کاهد، ایام سرد و خاکستری، آغشته به خون، آلوده به دروغ و تزویر، و نزاعی که بازنده آن مردم هستند، مردمی که بی‌گناه به دامن گناه پناه می‌برند، و این چه رسم روزگار است، که دردمند پناه، به دامن ظلم پناه می‌بریم!

یک - افزایش سیصد درصدی قیمت بنزین!

افزایش قیمت سوخت اتفاقی بود که دیر یا زود باید می‌افتاد، خب غیرمنطقی بود که قیمت یک لیتر بنزین از یک لیتر آب معدنی کمتر باشد، و این فقط در کشور ما دیده می شد، اما خیلی چیزهای دیگر هم در همه جای دنیا وجود دارد که در کشور ما نیست، و مسئولین ما همواره فقط قیمت سوخت را با سایر کشورها مقایسه می کنند! و حرفی از فاصله بسیار زیاد ما با استانداردهای رفاه به میان نمی آید! و اصولا هیچ تناسبی بین میزان درآمد ما با قیمت ها وجود ندارد، و خیلی موارد دیگری که از گفتنش صرف نظر میکنم..

دو - صحنه اعتراضات مردمی

بعد از شنیدن خبر بالا، بسیاری از مردم که اغلب از قشر آسیب دیده جامعه بودند برای اعتراض به خیابان ها آمدند، تکرار میکنم، قشر آسیب دیده جامعه، مردمی که در شرایط بد اقتصادی به سر می برند، مردمی که محتاج نان شب، محروم از حداقل استانداردهای زندگی هستند، مردمی که دردمند و رنجور تحت تاثیر گرانی ها کمرشان خم شده، و در حال فرو ریختن هستند، اما جوابشان چه بود؟

سه - قطعی اینترنت

و پی آمد دو رویداد قبل اینترنت بین الملل کشور قطع شد! به همین سادگی صدای نفیر گلوله ها را کسی نشنید...

چهار - ترور سردار سپاه

یکی از تاثیرگذارترین و بانفوذترین افراد نظامی کشور به دست آمریکا ترور شد، و نقشه راهبردی ایران در منطقه در پی شهادت این سردار بزرگ دستخوش تغییر عظیمی شد، تغییری که رنگ و بوی یک جنگ تمام عیار داشت، و ضربه ای که باید پاسخ داده میشد، تا اقتدار کشور حفظ شود، و پاسخ داده شد...

پنج - پرواز 752

پی آمد رویداد قبل و طی یک ناهماهنگی خجالت آور، پدافند هوایی سپاه به اشتباه یک هواپیمای مسافربری را هدف قرار داد! درست میخوانید، یک هواپیمای مسافربری! اما واکنش های اولیه مسئولین در قبال این اتفاق چه بود؟ همگی متفق القول اصرار داشتند که هواپیما دچار نقص فنی شده، اما فشارهای بین المللی و شواهد متقن ماهواره ها ورق را برگرداند و این دروغ فاش شد. دردناک تر از سقوط، دروغی بود که چند روز درون چشمانمان نگاه کردند و گفتند...

شش - روزگار تلخ

روزهای خوبی نیست، و امید به آینده به عدد صفر میل میکنه، و ما وسط این بازی های سیاسی داریم پیر میشیم و هیچی از جوونی نفهمیدیم. شاید جای بدتری از تاریخ به دنیا میومدیم، یا جای بدتری از این عرصه جغرافیایی، اما دست جبر روزگار ما رو وسط این بلبشو انداخته و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست.

پ ن: چی شد که از "ردپای خاکستری زمان" به "آبی آبان" رسیدم؟

راستش میخواستم از سرویس بیان خارج بشم و وبلاگ شخصی خودم رو در قالب وردپرسی بسازم و از سرویس های میزبانی استفاده کنم، اما عدم داشتن دانش کافی طراحی سایت در حال حاضر و دلتنگی من برای نوشتن و خواندن وبلاگ های دوستان این هجر و فراق رو چند ماهی به تعویق انداخت، روزی هم که از اینجا برم، فقط نوشته هام رو از اینجا میبرم، و نگاهم تا مادامی که دوستانم می نویسند اینجا رو خواهد خوند و کامنت های من بیخ ریش همه شما میمونه!

القصه مخلص همه شما هم هستم و ازتون خیلی چیزا یاد میگیرم، بقول معروف بمونید برامون...

حمید آبان
۲۲ دی ۹۸ ، ۱۵:۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

آغاز فصل جدید وبلاگ نویسی من...

شاید حرف های تازه ای برای گفتن و نوشتن باشد

حمید آبان
۱۱ دی ۹۸ ، ۱۷:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

دنیای خیلی از ماها به قبل از اینترنت و بعد از اینترنت تقسیم بندی میشه، اما این روزها انقدر درگیر شدیم با این فضای مجازی، که دوران ماقبل اینترنت به خاطراتی دور و کمرنگ از زندگی ما تبدیل شده، و به سختی به یاد میاریم که قبل از ورود به دنیای اینترنت چه میکردیم و چطور زندگی می کردیم. نسل من از نوجوانی با دنیای اینترنت آشنا شد، و دوران خوش بی اینترنتی من در کودکی و نوجوانی سپری شد. دورانی آمیخته با نوستالژی های تلخ و شیرین که به بازی و شیطنت توی کوچه ها میگذشت. به وقت تابستون و فراغت از سال تحصیلی دوچرخه ها رو از انباری بیرون میاوردیم و برای یک سه ماهه پرماجرا آستین بالا میزدیم و این رخش خسته مدل قناری قرمز رنگ رو تیمار میکردیم. آتاری و میکرو که 9 ماه تو جعبه و داخل کمد داشت خاک میخورد رو بیرون میکشیدیم و سرمست و خوشحال مهیای بازی می شدیم. تیم فوتبال محله هم از فردای آخرین امتحان خرداد آماده مسابقه با تیم های دیگه بود و به وقت کارتون و فوتبالیست ها، دیگه هیچ بچه ای تو کوچه پر نمیزد! کاردستی درست میکردیم و همیشه سر ظهر که جماعتی خواب بودن مشغول نجاری با تیر و تخته برای درست کردن یه وسیله بی نام و نشون بودیم و صدای چکش من رو مورد غضب مادر قرار میداد. برای فهمیدن یک موضوع یا رسیدن به پاسخ یک پرسش هم گوگل نداشتیم تا در کسری از ثانیه به جواب برسیم، از بزرگ ترها می پرسیدیم یا به چند تا کتاب و مجله رجوع می کردیم. بازی می کردیم، دعوا می کردیم، زمین می خوردیم، زخمی می شدیم، اما کنار هم بودیم، کنار هم خوشحال بودیم.

پ ن: دنیای امروز که به شدت دیجیتالی و به اینترنت وابسته شده، قطعاً بدون دسترسی به اینترنت امکان زندگی و کار سخت و ناممکن به نظر میاد، بطوریکه در قطعی چند روزه اینترنت کشور، همگی با مشکلات عدیده ای روبرو شدیم که زندگی و شغل ما رو تحت تاثیر قرار داد و ارتباط ما رو با دنیای آنسوی مرزها و حتی با آدم های اطرافمون قطع کرد. بطوریکه نمی تونستیم یک ایمیل بفرستیم یا دریافت کنیم، و خیلی ماجراهای دیگه ای که همگی بهش واقف هستیم.

پ ن: هدف از نوشتن این پست یا چالش، اینه که به یاد بیاریم بدون اینترنت چه می کردیم و زندگی چطور می گذشت، و با مدیریت دسترسی به این شبکه جهانی میتونیم زندگی قشنگ تری داشته باشیم. این روزها اینستاگرام و تلگرام و خیلی برنامه های دیگه ما رو از کارهایی که قبلاً انجام می دادیم دور کرده، مثل کتاب خوندن، بازی کردن با هم، به هم زنگ زدن و به دیدن هم رفتن، نقاشی کشیدن، قلم و کاغذ دست گرفتن و ...

پ ن: از همه دوستانی که این متن رو میخونن دعوت میکنم در این باره برای ما بنویسن تا بیشتر با جنبه های زندگی بدون اعتیاد به اینترنت آشنا بشیم.. به سیاق گذشتگان از کسی اسم نمی برم، اما همه شما که "ردپای خاکستری زمان" رو از نظر ارزشمندتون میگذرونید دعوت میکنم برای ما بنویسید...

 

حمید آبان
۱۱ آذر ۹۸ ، ۱۰:۱۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

وقت هایی بوده در زندگی مان که برای کسی ارزش زیادی قائل بوده ایم، پای همه حرف هایش نشسته ایم، کلامش برایمان حجت بوده، و جز راستی و درستی از او انتظاری نداشتیم. به حرف های دیگران که زیر سوالش ببرند، واکنش نشان داده ایم و سر آخر او مراد بوده و ما مرید مرام و منش او... اما یک روز، یک روز بخصوص رشته تمام افکارمان پاره شده، تورم باد به غب غب افتاده اش که از اهمیت ما به حرف هایش نمایان شده، پشیمانمان می کند که چه کرده ایم و چه بزرگش کرده ایم، که حال برایمان بزرگی می کند. روزگاری مرید تواضع و فروتنی اش بودیم و اکنون به غرور و تکبرش نفرت می ورزیم. به راستی چرا اینگونه ایم؟ چرا قامت مان به کلام تحسین برانگیز دیگران روزی کوچک می شود؟ در مقام قضاوت قرار می گیرد، و چکش حکیمانه اش را بر فرق سرمان می کوبد.. برای ما راه زندگی تعیین می کند، از آنچه او بدان می اندیشد باید تبعیت کنیم، و چون از مسیرش برون شویم، مورد قضاوت قرار می گیریم. گاهی تمسخر می شویم، گاهی در هجوم حرف هایش گوشه ای کز می کنیم و در خود فرو می رویم. انگار نه انگار که روزی خود بزرگش کرده ایم...

نوشته شده در بیستم خرداد 98

پ ن: این روزها دست و دلم به نوشتن نمیره،

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

- سایه

حمید آبان
۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹ نظر

آبان برای من قطعا ماه خاص و پاییز هم فصلی متمایز نسبت به سایر فصل هاست، چرا که متولد قلب پاییز، یعنی پانزدهم آبان هستم، به وقت سی و یک سال پیش، و من در سرازیری عمر و حرکت به سوی میانسالی فصل جدید زندگی را ورق میزنم. انسان در پایان هر دهه به درک عمیق تر و پخته تری از زندگی می رسد که به نظر من دهه سوم زندگی حساس ترین و تعیین کننده ترین برهه زندگی آدمی محسوب می شود، چرا که نه خامی و بی تجربگی جوانی در سر دارد، نه خستگی و خمودی میانسالی، و با کوله باری از آگاهی و تجربه می تواند تصمیماتی بگیرد و یا اقدامی کند که سرنوشت خود و نسل پس از خود را تغییر دهد، پس در این دهه حساس، بیشتر از هر زمانی باید مراقب افکار و کردار خود بود. امیدوارم سالهای پیش رو برای همه ما پر از تصمیمات و اقدامات درست، و آبستن خبرهای خوب و خوشحال کننده باشد، و از این روزگاران خاکستری به سلامت عبور کنیم.

لطفاً از زودپز استفاده نکنید!

آبان نود و هشت برای من با اتفاقات عجیبی همراه شد، و اولین اتفاق مواجهه و پیکار من با ابزار خطرناکی بنام زودپز بود! آری همان قابلمه در داری که در عصر سرعت و تکنولوژی غذاهای خوشمزه را در کسری از ساعت به ما تحویل می دهد، و من در عین بی تجربگی و ناآگاهی از خطرات بالقوه این وسیله، به هنگام باز کردن درب آن با انفجاری جانسوز و جانکاه، در این نبرد نابرابر ضربه مهلک و دندان شکنی از جانبش دریافت کردم، که از یازده روز پیش در حال طی دوران نقاهت هستم. توصیه اکید من به شما هموطنان غیور و گرانقدر این است که از استفاده از این ابزار خطرناک اجتناب کرده و با صبر و شکیبایی غذای زبان بسته را بگذارید درون قابلمه و چند ساعت بعد پخته اش را تحویل بگیرید. البته این را هم اضافه کنم که این حادثه می توانست صدمات جبران ناپذیرتری داشته باشد که به لطف خداوند متعال و دعای خیر پدر و مادر به خیر گذشت.

کارگاه آموزشی نکات چند همسری!!

یکی دیگر از شوکه کننده ترین خبرهایی که در این آبان جونم مرگ شده به گوشمان رسید، برگزاری کارگاهی با این عنوان بود، با تصویری از یک آقای بسیجی با چفیه به گردن و زنان محجبه ای که گرد این مرد غیور خوشحال و خندان به همراه چند فرزند قد و نیم قد قرار گرفته بودند! خب همین تصویر کافیست تا این پیام را منتقل کند که جماعت مومن و معتقد به اصول دینی، چه زن و چه مرد از این طرح استقبال میکنند و مروج چندهمسری هستند! فارغ از اینکه چنین امری در دین اسلام حلال بوده و با اجازه همسر اول می توان تا سه زن دیگر را به نکاح درآورد، اما آیا چنین امر رایجی که پیش از اسلام و در صدر اسلام انجام میشده، میتوان نسخه مشابهی پیچید؟ اصلاً بگوییم مرد را ثروت و مکنتی فراوان است و از پس مخارج چهار زن که هیچ، چهل زن بر می آید! اما آیا رواست که از برای خوشی احوال خویش ثروت در این راه خرج کرد؟ الان یه عده ممکنه بگن جماعت ثروتمند در قالب غیرشرعی دارن خوش میگذرونن، ولی بنده و خیل عظیمی از جامعه با این روش زندگی هم از اساس مخالفیم، هرچند که لا تجسس! آقا اصن برید ده تا زن بگیرید، به ما چه مربوط! ولی از نهادهای فرهنگی توقع نداشتیم چنین کارگاهی برپا کنند! آن هم در شرایط کنونی کشور که اولویت های بالاتری وجود دارد، در باب اقتصاد و فرهنگ و ... . در این خصوص مقام معظم رهبری هم پاسخ درخور و مناسبی دادند که حجت بر همه حرف ها تمام کردند.

سعدی جان برو جلوی خونه حافظ بوق بزن!!!

خبر شوکه کننده دیگری که در این آبان (چی بگم) شنیدیم و خواندیم، حذف اشعار شاعران و ادیبان مملکت از کتاب های ادبیات بود، که قرار است از سال دیگر اجرا شود! اما چرا رضا امیرخانی و فاضل نظری و مرتضی امیری اسفندقه باید جای شاعرانی چون عطار نیشابوری، نیما یوشیج، رهی معیری، مهدی اخوان ثالث و هوشنگ ابتهاج را بگیرند؟ آیا این درست است؟ نه جان من چه خبرتونه؟ چه خبرتووونه؟ از پرداختن به این خبر صرف نظر میکنم، چراکه همه چیز پیدا و هویداست!

تا حالا با عربستان و آمریکا و اسرائیل در یک کتگوری قرار نگرفته بودیم!!!!

‏مربوط می شود به استوری یونس محمود کاپیتان سابق تیم ملی عراق که پرچم ایران، عربستان، آمریکا و اسرائیل را در یک کار گرافیکی بصورت طوفانی تخریب کننده در یک سمت تصویر، و شیران غرانی که پرچم عراق بر خود دارند در سمت مقابل تصویر قرار گرفته اند! چی بگم والا! تو این چهل سال این مدل انگ بهمون نچسبیده بود که چسبید! البته که انگی بیش نیست.

پ ن: البته خبرهای دیگری نیز داشت این ماه که صرف نظر میکنم، مثل اقدام عجیب طرفداران تراکتور و بردهای پرگل و شیرین استقلال که بعد از سالها حرص و جوش لبخند به روی لبمان آورد :)

پ ن: لطفا از این پست سوء برداشت سیاسی نکنید، کمی درد دل کردیم فقط، همین.

پ ن: چراغ های روشن و خاموش شده زیادی هست که در روزهای پیش رو باید بخوانم، و چه حسی زیباتر از خواندن مطالب شما دوستان جان :)

حمید آبان
۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۰:۰۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

امروز تیم ملی فوتبال ایران و کامبوج به مصاف هم می روند، خب، خیلی مسابقه و رقابت مهمی به نظر نمی رسد، شاید حتی اسم این کشور واقع در جنوب شرقی آسیا هم به گوشتان نخورده باشد، ولی باید عرض کنم چنین کشوری وجود خارجی دارد، و تیم ملی فوتبالش امروز به مصاف تیم ملی ما می رود، در ورزشگاه آزادی و از سری مسابقات مقدماتی انتخابی جام جهانی 2022، که در کنار بحرین و هنگ کنگ در یک گروه قرار گرفته اند. تا اینجای کار یک سری اطلاعات جغرافیایی و فوتبالی از نظر مبارکتان گذشت، و پیش خوتان گفتید، خب که چی؟ این اطلاعات به چه درد ما میخورد؟ در جواب باید عرض کنم که بله، حق با شماست، این اطلاعات به درد ما نمیخورد. اما مسابقه امروز، نقطه عطفی در تاریخ چهل ساله ایران و انقلاب اسلامی خواهد بود! باز پیش خوتان با تعجب حتما خواهید گفت، مسابقه ای به این بی اهمیتی چطور نقطه عطف تاریخ چهل ساله ما خواهد شد؟!! و باز در جواب باید عرض کنم که بله، میشود که اینطور شود! امروز بانوان سرزمین ما برای اولین بار بطور رسمی وارد ورزشگاه خواهند شد، و بازی تیم ملی کشورشان را از نزدیک خواهند دید، و این به اهمیت چنین روزی و چنین مسابقه ای می افزاید. فارغ از اقدامات تفکیک جنسیتی مسئولین در برگزاری مسابقه امروز که قفسی به ابعاد چند هزار زن تعبیه کرده اند و حتی پارکینگ های ورزشگاه را نیز جدا کرده اند، اما امروز زنان و دختران ایران به استادیوم آزادی می روند. اما نکات زیادی در این واقعه تاریخی وجود دارد که با کمی دقت به آن پی می بریم؛

1- سالهاست زنان و دختران ایران در قالب اعتراضات مدنی، تشکل ها و جنبش های مختلف اجتماعی، درخواست آزادی هایی در انتخاب نوع پوشش و حجاب و حضور در اماکن ورزشی دارند. این مطالبات تنها بخشی از انبوه مطالباتی است که به زعم آنها، در این چهل سال از آنها سلب شده، و حال در آستانه تحقق یکی از این اهداف، یعنی حضور در ورزشگاه قرار دارند. این اتفاق نوید آن را می دهد که اگر مطالبه گر باشیم و در مسیر احقاق حقوق خود اگر پایدار بمانیم، حکومت در نهایت مجبور به عقب نشینی و به رسمیت شناختن آن حق خواهد شد. و زنان ایران ثابت کردند، در این راه، از مردان پیشی گرفته اند. این اعتراضات اما فرجام های تلخی نیز به همراه داشته است، و حادثه تلخ دختر آبی یکی از آنهاست، حادثه ای که بازتاب گسترده جهانی داشت، و مسئولین فیفا را مجاب کرد مسئله حضور زنان در ورزشگاه را جدی تر پیش گرفته و برای همیشه حل کنند.

2- سالهاست ما (مرد و زن) در کنار هم به دانشگاه می رویم، در یک محیط کار مشغول به کار هستیم، به سینما و تئاتر و کنسرت می رویم، در کنار هم و دوشادوش هم به آبادانی کشور کمک می کنیم، و در همه این شرایط امکان انحراف و به خطر افتادن دنیا و آخرتمان وجود داشته است، در این شرایطی که ذکر شد، چاره چه بود؟ از هم تفکیک شدیم؟ مگر می شود یک جامعه را به دو بخش زنانه و مردانه تبدیل کرد؟ مگر می شود یک دیوار وسط شهر کشید؟ خیر، نمی شود، ما یاد گرفتیم به قوانین و مقررات احترام بگذاریم، یاد گرفتیم با جنس مخالف چگونه برخورد کنیم، یاد گرفتیم و در حال یاد گرفتن هستیم. پس چاره در آموزش و فرهنگ سازی است، چاره در تعلیم و تربیت است، که صدها نهاد و سازمان آموزشی متولی این امر هستند.

3- حضور زنان در ورزشگاه به دلایل نامعلومی از طرف برخی مردان و حتی زنان با مخالفت جدی روبرو شد، بطوری که تعدادی از بانوان دیروز در مقابل فدراسیون دست به اعتراض زدند تا مانع از حضور هم جنس های خود در ورزشگاه شوند! اما چرا؟ چرا انسان به محدودیت ها خو کرده و دیگران را نیز توصیه به تحمل آن می کند؟ مگر ورزشگاه با سالن سینما و تئاتر و اماکن دیگر در سطح شهر چه تفاوتی دارد؟ شاید این اتفاق زنگ خطریست در باب مطالبه گری مردم؟

.

پ ن: از اونجایی که خودم به شخصه با حضور زنان در ورزشگاه و احقاق بسیاری از حقوق اجتماعی آنها موافقم، این متن کاملا یکسویه نوشته شده و میتونه محل نقد و بررسی شما دوستان باشه، که چرا با حضور زنان در ورزشگاه ممکنه مخالف باشید.

حمید آبان
۱۸ مهر ۹۸ ، ۱۱:۰۸ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۷ نظر

سلام

به سیاق گذشته و چالش های بلاگستانی، این بار سیدجواد علوی دست به قلم شد و چالشی به راه انداخت با عنوان "نامه ای به گذشته"، و بنده رو مفتخر و به این چالش دعوت کرد. ماهیت این چالش رو با خوندن سطور زیر متوجه خواهید شد...

نامه حمید سی و یک ساله به حمید پانزده ساله؛

ای نامه که می روی به سویش، از جانب من ببوس رویش (رویم!)

سلام پسر

میدونم با دیدن این نامه قطعاً یاتاقان زدی و احتمالاً آب و روغن قاطی کردی! و سلول های خاکستری مغزت دچار یأس فلسفی شدن!! اما لازمه که این حرف ها رو از خودت در شانزده سال آینده بشنوی و آویزه گوشت کنی، تو همون پسری هستی که تا سوم راهنمایی معدلت بالای 19 بوده، تو رو چه به رفاقت و مجاورت با بچه های شر و دعوایی مدرسه؟ تو رو چه به آخر کلاس و پیچوندن مدرسه؟! میدونم سال دیگه سرت به سنگ میخوره و دوباره به خویشتن خویش برمیگردی و دوباره سربراه میشی، اما این اول دبیرستان هم بشین مثل بچه آدم درس بخون و دنبال بازیگوشی نرو! سال دیگه که خواستی انتخاب رشته کنی، برو همون رشته ای که بهش علاقه قلبی داری، به فکر این نباش که اطرافیان رو خوشحال کنی با رفتن به رشته تجربی، چون بهت قول میدم از این کارت پشیمون میشی. سال دیگه که کامپیوتر خریدی، برو کلاس برنامه نویسی و تا آخر عمرت برنامه نویسی رو ادامه بده، بهتره اکسل هم حرفه ای یاد بگیری، چون بعدا خیلی به کارت میاد. این سالهای پیش رو وقت کافی و ذهن آزاد داری و میتونی صدها جلد کتاب بخونی، فیلم های خوب ببینی و درست نوشتن رو یاد بگیری، پس این سالهای طلایی رو از دست نده. قدر پدر رو بیشتر بدون، بیشتر بهش توجه کن، مراقب سلامتیش باش، و خاطرات خوبی براش بساز...

کم رویی و عدم اعتماد به نفست رو ترمیم کن و سعی کن آدم اجتماعی تری باشی، هرچند که در آینده بهش میرسی، ولی سعی کن همون سالها قال قضیه رو بکنی و بعدها افسوس فرصت های از دست رفته رو نخوری.

چند سال دیگه سه تار میخری و موسیقی رو دوباره ادامه میدی، بهت توصیه میکنم از اولش پیش یه استاد خوب موسیقی رو یاد بگیری و فکر اینکه خودت با آزمون و خطا ساز زدن رو یاد میگیری از سرت بیرون کنی، درسته بد نمیزنی، ولی خوب هم نمیزنی، پس حرف گوش کن.

تواضع و فروتنی و احترام به دیگران و خوشرویی و لبخند همیشه روی صورتت جاری باشه تا آدما ازت خاطرات خوبی داشته باشن، کمتر اخم کن و با آدما بیشتر ارتباط برقرار کن.

مراقب خودت باش پسر، خیلی مراقب روح و جسمت باش...

پ ن:

دعوت میکنم از دوستان و بزرگواران؛

زمزمه های تنهایی

دارالمجانین

بلاگی از آن خود

دختری از نسل حوا

روزنوشت های یک کوالا

لبخند ماه

پ ن:

چند تا دیگه از دوستان هم بودن که پیش از من به این چالش دعوت شدن یا شرکت کردن.. البته ممکنه این دوستان هم از جانب دیگر دوستان دعوت شده باشن، با این حال هیچ اجباری برای شرکت در این چالش نیست :)

حمید آبان
۱۵ مهر ۹۸ ، ۱۰:۵۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۸ نظر

سی و یک شهریور 59، نقطه عطف تاریخ انقلاب اسلامی محسوب میشه، روزی که مسیر انقلاب، مسیر کشور، و خیلی مسیرهای دیگه تغییر کرد. فرهنگ جدیدی وارد ادبیات انقلاب شد، که بعدها اسمش رو فرهنگ دفاع مقدس گذاشتن، بدعت هایی شکل گرفت و اتفاقاتی افتاد که همه چیز دستخوش تغییر شد. شاید اگر جنگ نمیشد، کشور مسیر بهتر و حاکمیت دموکراتیک تری داشتیم.

از سی و یک شهریور 59 قطعاً خاطره ای ندارم، چون هشت سال بعد و آبان 67 به دنیا اومدم، مادرم میگفت وقتی به دنیا اومدی آخرهای جنگ بود و هنوز هواپیماهای عراقی تهران رو بمباران میکردن، بقول خودش وسط بمباران به دنیا اومدم! سالهای 70 به بعد که میرفتیم خونه مادربزرگم، هنوز چسب های ضربدری روی شیشه هاشون رو نکنده بودن، حال و هوای شهر تا چند سال بعد از جنگ هم هنوز بوی جنگ میداد، سال 74 که به مدرسه رفتم، تیپ و قیافه های بزرگترها و شعارها و سرودهایی که اجرا میشد، حال و هوای دفاع مقدس داشت. مردها همه ریشو و خانم ها همه با مقنعه چونه دار و چادر! نزدیک خونه ما یه شهرک مسکونی مخصوص کارکنان سپاه بود که هر سال هفته دفاع مقدس یه نمایشگاه برپا میکردن که وقتی از مدرسه برمیگشتیم، از وسط نمایشگاه میومدیم و عکس شهدا و حال و هوای جنگ رو تماشا میکردیم. یه سری خاطرات مبهم در خصوص آزاده ها دارم، چون تو کوچه ما هم یه آزاده اومده بود و کوچه رو چراغونی و آب و جارو کرده بودن. انقدر تعداد داوطلب برای اعزام به جبهه زیاد بود که نوبت به پدر من نرسید برای اعزام به جنگ، اما داییم دو سال آخر جنگ جبهه بود و برامون از روزهای سخت جنگ میگفت. جنگ برای ما که نسل اول بعد از جنگ بودیم هنوز تموم نشده بود، بقول میرزا، بازی بچگی هامون جنگ بازی بود و با چوب تفنگ میساختیم و تو جبهه خیالی خودمون با هم میجنگیدیم! فرهنگ جنگ هنوز تو خونه ها، کوچه ها و خیابون ها جاری بود.

ما دهه شصتی ها بچه های نسل کوپن و صف روغن و قند و شکر بودیم، کپسول گاز قل میدادیم تا دم خونه، تانکرهای شرکت نفت میومدن کوچه و به پشت بوم ها شلنگ مینداختن و بشکه نفت پر میکردیم، ما نسل صفویان بودیم، صف نون، صف شیر، صف ... . تو مدرسه ها همه بچه ها با نمره 4 کچل میکردیم و فضا، فضای پادگان بود! شلوار جین که جزو تابوها بود، آستین کوتاه هم جزو گناهان کبیره! بزرگترها و دهه پنجاهی ها یادشونه، آستین کوتاه میپوشیدی، دستاتو رنگ میکردن! دخترها حق نداشتن جوراب سفید بپوشن! یه کم قدیم ترش حمل ساز و آلات موسیقی جرم بود! داشتن دستگاه ویدئو ممنوع بود! دیگه کم مونده بود نفس کشیدن هم ممنوع بشه!! این فضایی که براتون ترسیم کردم، نه خیال بود، نه قصه، فضای واقعی دهه شصت و نیمه اول دهه هفتاد بود!

از همه این حرف ها که بگذریم، نسلی که تا پای جونشون با غیرت از خاک میهن دفاع کردن، قابل تقدیر و ستایش هستن، نسلی که بدون ترس و دلاورانه جلوی دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردن، و یک وجب از خاک وطن رو به کسی ندادن. به نقل از فرماندهان دوران سربازی، صدام طبق تحلیل هایی که از وضعیت نابسامان اول انقلاب داشت و ارتشی که انسجام خودش رو از دست داده بود، به پشتوانه غرب و تجهیزات جنگی پیشرفته فکر میکرد یک هفته ای تهران رو فتح کنه! و اولین ضرب شست رو هم از نیروی هوایی خورد، که طی عملیات کمان 99 همه تحلیل ها زیر سوال رفت. با دست خالی حصر آبادان رو شکستیم، خرمشهر رو پس گرفتیم، و همه اینها رو مدیون رزمنده ها، شهدا و جانبازان هستیم. مردانی که ترجمان مردانگی بودن...

Related image

پ ن: بهانه نوشتن این حرف ها، پست هایی بود که شباهنگ خانم (عادت نکردیم دردانه اش خطاب کنیم) و میرزا مهدی نوشتن. 

حمید آبان
۳۱ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۴۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

این روزها که همه چیز گرون شده و خرجمون به دخلمون نمیاد، کتاب دیگه به کل از سبد خانوار حذف شده و جاشو به یه کم نون و پنیر بیشتر داده! اما در کنار جسممون که به غذا احتیاج داره، روح ما هم تغذیه میخواد، که با کتاب خوندن و مطالعه میتونیم رحمون رو اغنا کنیم و آدم های بهتری برای جامعه باشیم، و خب جامعه با آدم های بهتر، همون مدینه فاضله یا آرمانشهریه که همگان به دنبالشیم...

این قصه ها رو سر هم کردم که بگم نشر علمی و فرهنگی به سبب دولتی بودن قیمت کتاب هاش افزایش نداشته در این سالها، و اگر هم بالا رفته، خیلی ناچیز روی کتاب ها آورده. کتاب های خوب با نویسندگان و مترجمان خوبی هم چاپ میکنه و تو این آشفته بازار گرونی ها میشه نیم نگاهی هم به این انتشارات انداخت و کتاب خرید. لینک فروشگاه اینترنتی شهر کتاب آنلاین رو براتون قرار میدم، اگر تمایل داشتید از اینجا و یا هر کتابفروشی در سطح شهر میتونید با قیمت مناسب کتاب بخرید.

فروشگاه اینترنتی شهر کتاب آنلاین

حمید آبان
۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۵:۵۶ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

پست قبل دلنوشته ای بود که سالها پیش نوشته بودم و در وبلاگ شام آخر منتشر شده بود، بین همه شعرها و دلنوشته هایی که اغلب تو اون فضای مجازی بدون داشتن حق کپی رایت منتشر و خوانده می شد. پیدا شدن دوباره دلنوشته ی پله باعث شد تا دوباره به موضوع حق کپی رایت توجه کنم، و بیش از پیش باور کنم که در این سرای بی کسی، کسی حق کپی رایت رعایت نمی کند!

جناب شاعر، گروس عبدالملکیان رو حتما می شناسید، با اشعار و نوشته های زیبایی که به سبب معروفیت و حضور ایشان در نشر چشمه آثار تالیفی و ترجمه بسیاری در کارنامه خود دارند که بر همگان روشن و مبرهن است و تعریف و تمجید حقیر در وصف این جوانمرد شاعر جز به گزافه گویی نمی انجامد. پس با نگاهی به این شعر متوجه هدف این پست خواهیم شد؛

این سمت یا آن سو
فرقی نمی کند!
انسان
به سایه درخت عادت می کند
به آتش نه.
اما
آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و ...
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ...
شاید هم نمی شناسی اش
اما ...

این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:

در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی

پ ن: سطر هجدهم شعر جناب گروس و سطر پانزدهم دلنوشته بنده، "و ..." بعدها و پس از شام آخر در اصلاحیه ای حذف شده بود که ایشان به نسخه قبلی دسترسی داشتند و همانطور منتشر کردن!

پ ن: باشد که جملگی رستگار شویم!!

حمید آبان
۲۴ شهریور ۹۸ ، ۱۲:۴۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹ نظر