آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۳۰ مطلب با موضوع «شعر و آواز» ثبت شده است

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

بشنویم با جان و دل...


محمدرضا شجریان | کیهان کلهر | حسین علیزاده

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۵
حمید آبان

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

- حافظ جان

بشنویم...

آهنگساز: علینقی وزیری

شعر: رهی معیری | حافظ

صدا: غلامحسین بنان

دستگاه بیات اصفهان

رهبر ارکستر: روح الله خالقی

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰
حمید آبان

وقت هایی بوده در زندگی مان که برای کسی ارزش زیادی قائل بوده ایم، پای همه حرف هایش نشسته ایم، کلامش برایمان حجت بوده، و جز راستی و درستی از او انتظاری نداشتیم. به حرف های دیگران که زیر سوالش ببرند، واکنش نشان داده ایم و سر آخر او مراد بوده و ما مرید مرام و منش او... اما یک روز، یک روز بخصوص رشته تمام افکارمان پاره شده، تورم باد به غب غب افتاده اش که از اهمیت ما به حرف هایش نمایان شده، پشیمانمان می کند که چه کرده ایم و چه بزرگش کرده ایم، که حال برایمان بزرگی می کند. روزگاری مرید تواضع و فروتنی اش بودیم و اکنون به غرور و تکبرش نفرت می ورزیم. به راستی چرا اینگونه ایم؟ چرا قامت مان به کلام تحسین برانگیز دیگران روزی کوچک می شود؟ در مقام قضاوت قرار می گیرد، و چکش حکیمانه اش را بر فرق سرمان می کوبد.. برای ما راه زندگی تعیین می کند، از آنچه او بدان می اندیشد باید تبعیت کنیم، و چون از مسیرش برون شویم، مورد قضاوت قرار می گیریم. گاهی تمسخر می شویم، گاهی در هجوم حرف هایش گوشه ای کز می کنیم و در خود فرو می رویم. انگار نه انگار که روزی خود بزرگش کرده ایم...

نوشته شده در بیستم خرداد 98

پ ن: این روزها دست و دلم به نوشتن نمیره،

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

- سایه

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۲:۰۰
حمید آبان

ما قبیله بزرگی بودیم . مومن به هم . تنگ هم می نشستیم شبهای سرد ، دور آتش . یکی مان که ته صدایی داشت می خواند ، بقیه گریه می کردند ، یا می خندیدند ، یا می رقصیدند . بستگی داشت به حال و روز آن که می خواند . دردهای هم را بلد بودیم ، با هم زندگی می کردیم ، با هم می مردیم . مومن بودیم به خدایی سنگی ، که ته غار نشسته بود و همیشه چشمهایش نمناک بود و حرف نمیزد . بعد ، آن روز که سرد بود تو آمدی پیِ پناه ، چشمهایت آمدند . کمی کنار آتش ما نشستی ، و بعد رفتی . من مومن شدم به تو ، پشت کردم به خدای قبیله . بقیه گفتند کافرم . گفتند منم دلیل قهر خداوند ، که باران نمی بارد و خشک دشتی شده زمین . که برکت از سفره قبیله رفته . مرا راندند ، تو نمیدانی ، می دانم . مرا راندند و من در سردترین زمستان خدا گم شدم در جنگلی که درخت نداشت ، خارستان بود . هی راه رفتم و زخم خوردم و خون دلم چکید روی خارها و گل داد و گلها دهانشان تیغ داشت و به هر بوسه کمی از مرا دریدند . هی تکه تکه کم شدم تمام جنگل را . هی راه رفتم ، به خورشید و ماه نگاه کردم و لبخند زدم که یادم آمد ماه و خورشید تویی . جنگل که تمام شد رسیدم به غار تو . آمدم کنار در ایستادم به تماشای تن تو ، که برهنه بودی و می رقصیدی برای مردی که دوستش داشتی و مرد من نبودم و زن تو بودی . نگاهت کردم و لبخند زدم و گریه کردم و ایمان تیغ تیزی بود که می چرخید تمام جانم را ، می درید و می خندید . هی درد دوید در رگهای تنم و به کسی نگفتم و تمام جنگل را برگشتم تا قبیله خودم . بی حرف ، رفتم وسط آتش بزرگ ، رقصیدم . رقصیدم و تمام تنم تمام شد و خاکستر شدم . خاکسترم را باد آورد انداخت کنار غار تو ، که رسم باد همین است که هر شکاری را ببرد تحویل شکارچی بدهد و آدمها نمی دانند . خاکسترم بی که تو بدانی هر روز کف پای تو را بوسید وقتی می رقصیدی . بعد یک شب که از دور نگاهت می کردم و نمی دانستی ، گفتند تمامم و باید باد مرا ببرد . گفتند شرط ایمان دوری و دوستی است . من گریه کردم ، خاکستر نمناکی شدم که اختیارش دست همه بود غیر از خودش . تو آمدی روی تنم رقص مرگ کردی ، پیش چشمم آمیختی با مردی که من نبودم ، من همانجا بودم و نگاهتان می کردم . مرد شراب تنت را نوشید و مست شد . من تمام شدم . تن دادم به نبودن . باد ، مرا آورد انداخت وسط دریای مذاب . پراکنده شدم. هر تکه از تن خاکستر شده ام را باد برد به یک گوشه دنیا، حالا همه جای جهان خاکسترهایی هستند که مومن اند به درد، و شبها ورد نام تو را آنقدر می خوانند، که همه دیوانه ها مست شوند و برقصند. من این قصه را نگفتم که خبردار شوی، نه. تو زبان خاکسترها را نمی دانی، بس که همیشه خورشید بوده ای. اصلاً نگفتم که بدانی که تو خط مرا نمی خوانی. گفتم که باد برساند به گوش آنکه کنار توست، که بداند بهشت ابدی نیست و قدر هر ثانیه دیدن تو را بداند...

بشنویم...

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۸ ، ۰۹:۰۰
حمید آبان

اگر کلمه کافی بود، حالا داشتیم کنار هم فیلم می دیدیم و تو از دست من حرص میخوردی که چرا نمیگذارم وسط فیلم حرف بزنی. لم داده بودیم و دست من دور تنت بود و ولو شده بودیم روی زمین، غرق شده بودیم در تماشای آدمهای توی فیلم. یا چه می دانم، شاید هم آدمهای توی فیلم ایستاده بودند به تماشای ما، آن قدر که آدم کنار تو دیدنی می شود. کلمه اما کافی نیست عزیزدلم. کلمه اندک است. کلمه به همین درد می خورد که من رویا ببافم و تو بخوانی و لبخند بزنی. یا نخوانی و ندانی و دورها کنار مرد دیگری خوابیده باشی و مردت هیچ نداند کنار روخانه شراب و عسل خوابیده. من بایستم کنار پنجره به تماشای شب، و رفتگر پیر جارو را کنار دیوار بگذارد، بنشیند و تکیه بدهد و سیگار بکشد و به زنش فکر کند که ترکش کرده. من به تک درخت خشک سر کوچه نگاه کنم که دو سال است همیشه پاییز است. بی هیچ گنجشکی و بی هیچ جوانه ای. هیچکس هیچ جا منتظر ما نباشد، نه منتظر من، نه منتظر درخت، نه منتظر رفتگر. برادران تنی فراموش شده. کلمه کافی نیست عزیزدلم، و من پیشکشی نداشتم جز واژه ها که بس نبود. تمام عمر چشمهایم را بستم؛ مشتم را باز کردم، و گذاشتم پروانه های کوچکم از مشتم بپرند و بروند روی انگشتان نوازشگر دیگری بنشینند. بعد، عشق غارت شد و من چشم گشودم به تاریکی، و صبر کردم تا سکوت مرا ببلعد. با این همه، ای خوب دوردست، ای محال عزیز، بی کلمات، تحمل دنیا سخت تر بود. نبود؟ سلام گرم تو را که برای همه کلمه ای ناچیز است، من مثل آویز انداخته ام به گردن دنیا. میان تمام تاریکی ها، سلام تو روشنایی است، که کلمه تو ناچیز نیست، که کلمه تو خورشید است، که کلمه تو بهارنارنج است، که کلمه تو باران پاییز است، که کلمه تو مادر است برای من که بی مادرترین پسر دنیا شده ام. من درخت دلداده ای بودم. سکوت را به جانم قلمه زدم، میوه ندادم، خشکیدم. از تو به کلمه ای قناعت کردم، و از دنیا به تو. کلمه بس نبود، من بس نبودم، و هیچکس نمی داند رفتگر چقدر خسته است، و درخت چقدر خسته است، و من چقدر خسته ام...

بشنویم...

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۸ ، ۰۹:۰۰
حمید آبان

سر ظهر بود که مرد را در میدان شهر آتش زدند، گفتند کافر است. صبح اول وقت مرد رفته بود ایستاده بود روی تپه کنار شهر و فریاد زده بود که ایها الناس، خورشید در آسمان نیست، در خانه من است، برای من می رقصد، می خندد، حرف میزند، نان می پزد، مرا می بوسد و از جای بوسه اش هزار پرنده آزاد می شوند در پوست تن من و بی وقفه می خوانند. گفته بود ماه در آسمان نیست، در خانه من است. انگشتهایم روی مهره های کمرش نی لبک می زنند و وقتی او را به خودم می فشارم جانم رها می شود و هفت اقلیم را می گردد و بر می گردد. گفته بود خدا در خانه من است، در پیراهن کوتاه سپیدی می خرامد با تنی به رنگ گندم و دو چشم تیره خندان. گفته بود خدا زنی زیباست که مرا می کشد به اخمی و زنده می کند به بوسه ای .... مرد را در میدان شهر آتش زدند، گفتند کافر شده. زن ایستاد گوشه میدان و گریه کرد. خاکستر مرد پر کشید و آمد نشست روی اشک زن، اشک زن مروارید شد و چکید روی زمین. زمین جان گرفت ، باهار شد، پرنده ها آمدند روی شاخه های تن زن نشستند و آواز خواندند، مردم اهلی شدند، و روزگار متبرک شد به عطر عشق. زن رفت ایستاد روی تپه کنار شهر، اذان گفت. حی علی الجنون. باد پیچید در موهایش، صدای او را برد به همه دنیا. و لذت دردناک ابتلا منتشر شد.

بشنویم...



۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۸ ، ۱۱:۵۶
حمید آبان

نخست ، هیچ نبود . بیابان بود ، و باران بود ، و سنگ . باران ، هزاران سال بی وقفه بارید ، بیابان دشت شد ، باران رودی شد ، در طلب دریا . بی که بداند گرداگرد بیابان می چرخد بیهوده ، چرخید و ثانیه ای از سماع خود باز نماند ، بی خبر از گم کردن قبله. سنگ تنها بود ، و شبها می گریست ، به آواز بلند ، اندوه تنهاییش را . رود ، رود سرمست تن سنگ را شستشو می داد به معبد آبی اندوه گین بیابان . سنگ ، در آغوش رود خروشید و خراشید و فروکاست . قرن ها می گذشتند وسنگ می کاهید و می بالید ، میان پرنیان نوازش رود و سبزینه های جاری دشت . آن گاه ، ابرها پرکشیدند ، و حضرت آفتاب برآمد بر فراز دشت . سنگ جان گرفت ، به هیات آدمی درآمد ، تن خود را سپرد به اشعه مقدس حضرت مهر . رود ، گردش چرخید و آواز خواند و گریست از زیبایی آدم . آدم ، کنار رود ایستاد و خود را در آیینه چشمانش دید ، و دید که گیاهان جفتند ، و دید که کبوتران جفتند ، و دید که ستارگان جفتند ، ودید که گوشواره های ابر گوشه های آسمان جفتند ، ودید که تنها اوست که هنوز تنها مانده میان آوازهای جمعی خلقت . پرسیدند دردت ؟ گفت حوا ، گفتند تن تو از سنگ است می آزاریش ، گفت چاره ، گفتند ذبح غرور و عرض نیاز . نشست کنار رود ، به زمزمه نام حوا . تلخ و طولانی گریست . جانش از سنگ بودن زدوده شد ، همه از غرور و صلابت هرچه داشت سپرد به دست نوازشگر رود تا ببرد به دوردست . بعد ، کنار رودخانه نشست ، سر بر زانو ، به انتظار زوال . تنهای خالق از بالا نگاهش می کرد ، و جانش می سوخت از تماشای تنهایی مخلوق . دمی پیش از پایان بود ، و اوج نحیفی آدم . رود و دشت و ماه و خورشید و باد با چشمهای سرخ نگران ، مهیای انهدام آدم ، آدمِ تنهای بی غرور بی پناه . باران بارید ، به ناگاه . باران بارید ، برای قرون طولانی . و بعد ، دوباره خورشید آمد ، و همه دیدند دو دست کوچک امن خلق شده اند ، برای نوازش آدم . دنیا آسود ، چشمانش را بست ، و لبخند زد . خداوند ، تن داده به تنهاترین تنها بودن ، عشق را می آفرید برای آدم ، لابلای گریه و باران . عشق را می آفرید در هیات حوا ، و خوب می دانست به آدم بعد از این سخت تر خواهد گذشت ، که هرجا عشق هست حوا هست ، و هرجا حوا هست فراق هست ، و دوری هست ، و حوا شوکران عسل پوش است ، که بنوشی و تمام شوی ...

بشنویم...



۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۸ ، ۰۹:۴۷
حمید آبان

مرا باید در این آشفته راه

مرهمی باشد از جنس دل

آسمانی که شاید

گاه از پس ابر سیاهش

بر این عرصه باران بزند

کدورت گرفته این سرزمین را

در دل حادثه ها عشق جوانه نمی زند

و در سکوتی هزار ساله

مهر نمی روید

و حرفی از دوست داشتن نیست

برف سالها پیش هنوز

بر حس به خواب رفته این مردمان نشسته

مردمانی که در حصار تنهایی خویش

در انتظار قطره ای احساس

به عشق موعود می اندیشند

تو را در بین کدام اساطیر می توان یافت

که با اعجاز نگاه خورشید گونه ات

آب کنی حس یخ بسته این سالها را

تو را در دل کدام قصه ها می توان دید

که لیلی وار دلهای جنون زده را

به نگاهی شیدا کنی

تو همان عشق موعود

همان معجزه سیبی

که به فرمان دل

چشم بر همه معجزات می بندی

تو همان طلوع پررنگ نمازی

که معبود همه ناامیدی هاست

...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۸ ، ۱۱:۲۰
حمید آبان
واژه های سکوت پیشه
نیستند زمانی که باید باشند
و تو نقشی صامت می زنی
بر اکران سپید زندگی
یک زندگی پر از مونولوگ های خاکستری
که آرام سیاه میکند نقش رنگین کمان را
بسان ابری پر از بغض آسمان
که نور می رباید از بهار
بهار
ای موسم رنگ و رونق عشق
خبرت هست که سالهاست
در دی مانده ایم
خبرت هست که یک عمر
اردی بهشت را ندیده ایم
روزگار این حوالی
می شکند قامت نحیف نهال را
که به امید سخاوت خورشید
دل می کند از خاک
دل می سپارد به آسمان
و به حرمت واژه ها
جوانه می زند
شاید بشکند
طلسم این سکوت هزار ساله
و شاید شکوفه دهد
در این بستان به خواب رفته
.
پ ن: این مدت به قدری سرم شلوغ بود که فرصت حضور در بیان برام فراهم نمیشد و دلتنگ اینجا و شما دوستان منتظر فرصتی بودم تا همه چراغ های روشن رو بخونم و حرف بزنم درباره حرف هاتون.. این پست هم بین مشغله ها به اصطلاح قاچاقی میذارم و امیدوارم دوستان بزرگوارم منو ببخشند. در اولین فرصت با اشتیاق همه را میخوانم...
۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۳۲
حمید آبان

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

- هوشنگ ابتهاج (سایه)

- محمدرضا شجریان

 

پ ن: بشنویم:


۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۴۸
حمید آبان