آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۷ مطلب با موضوع «فراموشخانه» ثبت شده است

اما ...

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

گاهی پای برهنه راه بروی

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله...

پله...

پله...

آن قدر که می بینی

کسانی نشسته اند

سیاه و سپید

بعضی گریه می کنند

بعضی آواز می خوانند

ناگهان کسی را می بینی

انگار که می شناسی اش

اما ...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

  • حمید آبان

روزی از روزها بود

فرشته ای از غروب احساسم در من طلوع کرد

به روشنایی خورشید، به پاکی باران، و به تقدس یک خیال کودکانه

با یک سبد واژه های شیرین

به نگاهی به وسعت آسمان

و یک بغل لاله های سرخ و زرد و ارغوانی

و ذهن خسته من

پر از تردید

در ازدحام پرغبار بی قراری ها

به غروب نزدیک می شد

شراره های گیسوانش بر روح یخ بسته ام می تابید

و لطافت دستانش خراش جانم را مرهم بود

دستانی به نرمی شاعرانه ها

که آرام، آرامه‌ی جانم شد

...

در سکوت به پرواز پرستوها خیره می شدیم

و به لخند صبحگاهی لاله ها لبخند می زدیم

ژرفای نگاهش حکایت سالها باران بود

که پشت حرف هایی ناشناس به ترنم ترانه ها رنگ می زد

...

رویای گمشده

رویایی که در عبور خاطرات

در میان فاصله ها دلبرانه دور می شود

و این حس محکوم به تباهی را سوگوارانه می شکند

لحظه های عمیق این رویا

پر از وحشت و اضطراب می گذرند

و من تنهاتر از قبل، از این خواب شیرین

به این دنیای خاکستری رجعت می کنم

...

کجایی ای رویای گمشده من

وقتی که قصه ها از تو می گویند

وقتی که رویاها تو را می جویند

و سکوت مرگبار من

در گذر زمان

در آرزوی هم کلامی با تو

بی هم نفسی را زمزمه می کند

مرا بخاطر بسپار

لبخند بزن در جستجوی خاطرات من

.

پ ن: به وقت فراموشخانه

.

بعد نوشت: شاید هنوز آنقدر بزرگ نشدم که مراقب زبانم باشم...

  • حمید آبان

سلام واژه هایم را بپذیر...

آسمان اینجا گرفته، آنجا را نمی دانم! حرفهای تکراری پشت یک نگاه مرطوب ماسیده، آنجا را نمی دانم. قصه بود... همه آن بی پروایی ها، همه آن بی قراری ها. قصه بود... تک واژه های بی دلیل تنهایی هایم، دوستت دارم های بی صدای خستگی هایم. سلام واژه هایم را بپذیر، که بی هدف به سوی تو پرواز می کنند... یادت باشد روز، روزگار خوش است، و همه چیز بر وفق مراد... یادت باشد این حرفها را جایی نگویی.. سرنوشت این واژه ها جوخه سکوت است! یک سکوت ابدی، بی صدا، بی نگاه، بی قرار...!

برای رفتنت دلتنگ نشدم.. یادت در عبور واژه هایم حس می شود. شاخه گل های خشکیده در گلدان بی قواره این حادثه جا خشک کرده اند... نمی دانم در آن نیمه شب سکوت بود که فریاد می شد، یا هبوط یک احساس بی سر و ته! اما هرچه بود فاصله ای انداخت میان من و آهستگی تکرار...!

زمان اینجا کند می گذرد، آنجا را نمی دانم! غروب اینجا رنگ ندارد، آنجا را نمی دانم! دروغ بود نغمه های بی بدیل هزار، دروغ بود زمزمه های بی پناه چلچله ها! شور غزل واره ها به انتهای کابوس می رسند.. و در تقدس خیال به سوی رنگین کمان بافته می شوند! آرزوی رود دریا بود، اما میانه های راه به پای درختی بزرگ به آسمان رسید.

آسوده رنگ بزن.. به روی بوم پرغرور خیال! نقش بزن.. تنهایی را نقاشی کن، پشت میله های خاکستری. پرواز کبوتر ها را بخاطر بسپار.. و تبلور غروب را در درخشش قندیل ها ببین.. کوچ پرستوها را از یاد مبر، که یادآور غریو واژه ها در سلام صنوبر است! و از روی پل دوستی گذر کن، که دستهایی آشنا نگهدار این فاصله اند...

پ ن: به وقت فراموشخانه، به سالهای دور...

  • حمید آبان

احساسم را به دار آویخته ام

انتظار برای لحظه ای نگاه تو

آب می کند شمع سوزان درونم را

واژه های دوست داشتنی

سالهاست که به حبس ابد محکوم شده اند

احساسم را به دار آویخته ام

هنگامه های دوست داشتنت

نگاهم کور می شود

پشت تبلور یک حس مبهم

و تو را تکرار میکنم

در آهستگی زمان

احساسم را به دار آویخته ام

سهم من از تمام تو

آرزوی تک واژه های پر از ابهام بود

حرف هایی که فاصله دار

حس بی جان مرا خراش می داد

پ ن: به وقت فراموشخانه

  • حمید آبان

در آسمان قلبم
کلاغ ها مشغول پروازند
و در قلمرو خویش به سارها اجازه پرواز نمی دهند
و کرکس ها در انتظار سقوط احساس
قلبم را نشانه گرفته اند
...
اینجا اشکی جوانه نمی زند
و عشقی نمی روید
کویر اینجا تشنه باران است
و در حسرت قطره ای احساس
...
روزمره هایم در سایه ها دنبال می شود
و گرمای خورشید آرزوییست دست نا یافتنی
...
چه باک ...
که اندیشه ای دارم
آزاد و رها...
و بالهایی بر پشت آن
که تا ابدیت پرواز می کنم
و آنسوی خورشید
تو را می یابم
...

پ ن: به وقت فراموشخانه

  • حمید آبان

جادوی چشمانت

به عمق لایه های تاریخ می برد

روح سرگردان مرا

آن هنگام که

سیب سرخ حوا

معجزه ای رقم زد

"عشق و نافرمانی"

و چه زیباست بوسه های از سر عشق

و ضربانی که در حرارت نفس هایت بالا می رود

هزاره سال طعم شیرین لبانت را

به وعده بهشت نمی دهم

حوای من

تو ای بهانه شکفتن شکوفه ها

دیار دلواپسی ها

تنها به نقش چشمانت گل می دهد

بتاب بسان خورشید

و ببار بر این وسعت بی جان

  • حمید آبان

نگاهم را بسوی تو پر می دهم

شاید کبوتر دلم جلد دستان تو شود

و در انتظار دانه ای احساس

به حرم کبریایی تو پرواز می کنم

...

دیگر زمین جای من نیست

من آسمانی شده ام

به درازای تاریخ در آسمان نگاهت می مانم

شاید اشک چشمی بهانه پایین آمدن باشد

اما باز بسوی تو پر می کشم

...

قصه ما از دلدادگی شروع شد

تو دلم را گرفتی و من رضای تو را

رسم قشنگی بود

از بلندای متبرک دستانت

از نردبان تقرب بالا می روم

اکنون که با تو ام

بوی خدا به مشام می رسد

در عطر گل های یاس

گویی نفس هایم پر از عطر خداست

...

فواره احساسم را باز می کنم

تا در این دریای بی کران سهمی داشته باشم

اما با تو بودن سهم من است

سهمی از یک دنیا خوشبختی

که ذره ای از آن را به دنیا نمی دهم

...

افسوس که رویاهای من صادقانه سخن نمی گویند

با تو بودن را مگر در رویا ببینم

چه رویای شیرینیست

رویای با تو بودن...

پ ن 1: تقدیم به ساحت مقدس حضرت رضا (ع) | 15 شهریور 1391

  • حمید آبان