آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با موضوع «کتاب بازی» ثبت شده است

***

به لطف یکی از دوستان اهل قلم بیان که همگی به قلم توانمند ایشان واقف هستیم، من با کتاب، این دیرینه دوست مهجور مانده آشتی کردم، و با وجود مشغله های ذهنی فراوان این کتاب خواندنی از یوسا رو دست گرفتم و دیگه نتونستم از بند مطالعه رها بشم، و این چند روز بخصوص دیروز وقت مناسبی رو برای مطالعه این کتاب در نظر گرفتم. سالها پیش و به وقت نوجوانی با ادبیات آمریکای لاتین و کتاب صد سال تنهایی مارکز آشنا شدم، و بر خلاف تعریف و تمجیدهایی که از این کتاب شده بود، نتونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم و تعدد و تکرار اسامی و سیر تغییر نسل در داستان منو فقط سردرگم می کرد و داستان برای من جذابیتی نداشت! این تجربه نخست و نافرجام، من رو از ادبیات امریکای لاتین دور کرد و دیگه فرصت نشد قلم بزرگان دیگر این جغرافیای پر از نویسنده رو بخونم. مرگ در آند اما اینطور نبود، در دل داستان حرف های تازه ای میشد دید که پرده از فرهنگ مردم یک کشور بر می داشت، اعتقاداتی که در عین شگفت انگیز بودن، بسیار ترسناک می نمودن و برای من ظرفیت بالای حماقت و خباثت انسان دوباره نمایان شد! دوست بزرگوارم خانم نسرین، نویسنده توانای وبلاگ زمزمه های تنهایی به تفصیل و بسیار عالی به جنبه های مختلف این کتاب پرداختن و عرایض بنده تکرار مکررات خواهد بود، اما برای خالی نماندن عریضه، به نقل از وبلاگی دیگر پرداختن به بخش هایی از کتاب رو نقل قول میکنم تا شاید برای دوستانی که تا به حال این کتاب و حتی قلم یوسا رو نخوندن علاقه ای ایجاد بشه تا برای خوندن این کتاب وقت بگذارن. کتاب با این جمله آغاز میشه که؛

(در ادامه خطر لو رفتن داستان وجود دارد!)

شهر قابیل با خون آدمی بنا شد نه خون ورزا1 و بز . (ویلیام بلیک , شبح هابیل)

گروهبان لیتوما و معاونش کارنیو در یک پاسگاه پلیس در منطقه کوهستانی آند در کشور پرو مامور ایجاد نظم و امنیت هستند. منطقه کوچکی که در آن سرخپوست ها و بومی های محلی و کارگرهای کارگاه احداث جاده در آن زندگی می کنند و طبیعتی سخت و خشن دارد. مردمی که کار زیادی انجام می دهند و درآمد کمی دارند و تنها تفریح و سرگرمی آنان حضور در میخانه محل است. محیطی دلهره آور با آب و هوای عجیب و غریبش که آدم هایش نیز همانند طبیعتش شده اند.

در ابتدای داستان خبر گم شدن یکی از کارگرها به پاسگاه می رسد و این فرد , سومین نفری است که طی سه هفته اخیر بدون هیچ ردی ناپدید شده اند و گروهبان به سبب وظیفه اش و البته مسئولیت پذیری بالایی که دارد پیگیر این ماجراست...

اولین مظنون, با توجه به شرایط سیاسی اجتماعی منطقه گروه تروریستی راه درخشان (سندریست ها که یک گروه چریکی مارکسیست هستند) است. گروهی که به صورت مسلحانه در کوهستان های آند مشغول مبارزه با دولت فاسد است... و همینطور که داستان گام به گام جلو می رود حیرت خواننده از ظرفیت آدمی! بیشتر می شود. نویسنده نیز تکه هایی که بعضاً ابتدا بی ربط به نظر می رسد را در کنار هم قرار می دهد و با هنرمندی آنها را به یکدیگر متصل می نماید...

ما در سیر داستان ابتدا با دو منبع خشونت مواجه می شویم; دولت و مخالفان مسلح , که رقابت این دو گروه بر سر قدرت مردم را تحت فشار قرار می دهد و به سمتی سوق می دهد که آنجا نیز منبع سوم خشونت است.

فساد و خشونت دولتی را در صحنه های مختلفی از داستان می بینیم; فرمانده عالیرتبه پلیس نقشی همچون پدرخوانده دارد و افراد خود را برای محافظت از یک قاچاقچی اعزام می کند, یا ارتشی ها فرد لال بیگناهی را شکنجه آنچنانی می دهند تا اعتراف کند و...خلاصه اینکه وجود فردی شریف مانند گروهبان لیتوما که از قدرتش سوء استفاده نمی کند مایه تعجب همگان است.

در طرف مقابل چریک ها هستند که به نام آزادی مردم و مبارزه با فساد, عرصه را بر مردم تنگ می کنند. با دلایل واهی و مسخره آدم می کشند و همزمان شعار اعتلای ارزش های انسانی را سر می دهند. برای اینکه گلوله را برای کشتن نیروهای ضد خلقی حرام نکنند آنها را سنگسار می کنند! هر منطقه ای را که آزاد! می نمایند , دادگاه های خلقی تشکیل می دهند و هرکس کوچکترین وابستگی به دولت داشته باشد اعدام می کنند و کاری می کنند که مردم علیه یکدیگر شهادت بدهند و حتی مجازات ها را با قساوت علیه یکدیگر به کار بگیرند تا به قول خودشان آنها را از قربانی بودن خلاص کنند تا آزادیبخش شوند.

جالب این است که در قسمتی از داستان که چریک ها این اعمال را انجام می دهند و بعد شهر را ترک می کنند, ارتش وارد شهر می شود و آنها نیز دادگاهی برپا می کنند و نهایتاً عده ای را به عنوان مجرم با خود می برند و همزمان سربازان تمام اموال مردم را غارت می کنند و هیچکس جرات اعتراض را ندارد. بعدها که خانواده مجرمین پیگیری می کنند اثری از آنها نمی یابند, گویی اصلاً وجود نداشته اند.

برخی نظیر آن توریست های فرانسوی یا به خصوص آن زن اکولوژیست با خوش خیالی فکر می کنند به دلیل بی گناهی و حتی خدمات مثبتشان قربانی خشونت تروریست ها نمی شوند, اما واقعیت چیز دیگریست , با کسانی که ترجیح می دهند به جای آنکه در بحث با شما مجاب شوند, شما را به گلوله ببندند نمی توان بحث عقلانی راه انداخت و ناکجاآبادیان اینگونه اند!

چنین فضایی البته نتایج اسفناکی دارد. از جمله اینکه مردم به قساوت عادت می کنند و حد تحمل خشونت در جامعه بالا می رود! ترس در وجود مردم نهادینه می شود که خود موجب تشدید خشونت است چراکه یک ریشه آن در ترس های درونی شده آدم آب می خورد.و نهایت امر اینکه راه را برای احیای خرافات و سنتهای خرافی باز می کند.

سنت های خرافی همانند میخانه داستان, چاله ایست که مردم غم و غصه هایشان را در آن چال می کنند. همانطور که در مطلب درخت انجیر معابد نیز اشاره شد, در اوضاع نابسامان رجوع به خرافات بیشتر می شود ,اینجا نیز مردم معتقدند که وقتی اوضاع خرابتر می شود سر و کله "آل" پیدا می شود. آل نوعی آدمیزاد است که چربی آدم ها را می مکد! و از این چربی ها استفاده های مختلفی می کند: برای مالیدن به ناقوس کلیسا تا صدای خوش تری داشته باشد, روان تر کردن حرکت چرخ های تراکتور, یا خوشمزه تر ,دادن این روغن به دولت تا از این طریق قرض های خارجی اش را پس بدهد!!. کوه نشینان ساده لوح معتقدند که در پایتخت (لیما) کارخانه هایی هست که با روغن زن و مرد کار می کند! و یا می گویند این چربی به ایالات متحده صادر می شود چرا که هیچ گازوئیلی یا روغنی بهتر از چربی کوه نشینان به درد اختراعات علمی آنها نمی خورد!

اما این اعتقادات به همین جا ختم نمی شود! عدم آگاهی و توان مردم برای تبیین منطقی امور طبیعت و سختی و خشونت طبیعت این مناطق , باعث شده است که آنها در هر فاجعه طبیعی , دست قدرتهای بالاتر از انسان را ببینند و به دلیل ناتوان بودن در مقابل این عوارض طبیعی, سعی می کنند به نوعی این قدرت ها را راضی نگاه دارند. مثلاً آنها برای کوه , روحی متصور هستند و معتقدند این روح (موکی) از آدم هایی که از روی حرص و آز اقدام به تخریب کوه می نمایند (معدن یا جاده) انتقام می گیرد. لذا برای اینکه از خشم آنها در امان باشند قربانی می دهند و ظاهراً در اسطوره های آندی , داستان ابراهیم و اسماعیل ظهور پیدا نکرده است و یا حداقل اون گوسفنده نازل نشده است : ...قربانی کردن بچه ها و زن ها و مردها برای رودی که می خواستند مسیرش را تغییر بدهند, برای جاده ای که می کشیدند, برای معبد یا قلعه ای که می ساختند...

البته نباید به خودمان ببالیم , چون تقریباً پای همه اقوام باستانی در زمینه خونخواری و تعصب گیر است ولی یوسا برای نمایش عریان این قضیه به سیم آخر می زند و اسیر تعلقات ناسیونالیستی نمی شود و بیان می کند که همه به دلیل ثبت در تاریخ از خونخواری مکزیکی ها خبر دارند اما در مورد پیشینیان ما سکوت کرده اند:

همه خبر دارند که کاهن های آزتک بالای هرم می ایستادند و قلب اسیران جنگی را از سینه شان درمی آوردند,اما چند نفر از ما از حرص و ولع چانکاها و ئوانکاها برای احشای آدم ها خبر دارند, که با آن جراحی های ظریف و دقیق شش و مغز و قلوه آدم ها را در می آوردند و توی جشن هاشان می خوردند و با چند گیلاس عرق ذرت فرو می دادندش؟

به نقل از : میله بدون پرچم


1- گاو نر

حمید آبان
۰۶ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳ نظر
حمید آبان
۰۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹ نظر