آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخری - یک

چهارشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۰۰ ب.ظ

عزیز میگفت دلم برای اون روزا تنگ شده، برای آقاجون خدابیامرز، که وسط چله تابستون با یه هندونه گنده زیر بغلش عصری میومد خونه، مینداخت گل حوض و خاک تنش رو میتکوند، امیرعباس رو صدا میکرد که بره از سر کوچه دو تا نون سنگک و یه قالب پنیر بگیره، که عصرونه نون و پنیر و هندونه داریم... چشامو بستم و اون روزها رو به خاطر آوردم، اون وقتا که من و محمود و آبجی فهیمه تو حیاط بازی میکردیم و داداش عباس تو اتاق گوشه حیاط واسه امتحان نهایی درس میخوند. بعد از عباس عزیز چند سالی طول کشید تا دوباره مادر بشه و فاصله سنی ما با عباس زیاد بود، اما عباس یه چیزهایی از عزیز و آقاجون دیده بود که ما هیچ وقت ندیدیم، جوونی و سرزندگی، آره، بعد از ما عزیز و آقاجون دیگه پیر شده بودن، درست وقتی که من به دنیا اومدم دیگه سنی ازشون گذشته بود و منو داداش عباس و آبجی فهیمه بزرگ کرده بودن، موقع درس و مدرسه هم همیشه ریاضی هامو از داداش عباس میپرسیدم و کاردستی هامو آبجی فهیمه درست میکرد، من آخری بودم، بچه ای که گاهی فکر میکنم نباید به دنیا میومد، چون از وقت بچه داری گذشته بود. اما بعد از فوت آقاجون عزیز میگفت اگه تو نبودی من خیلی تنها میشدم، ده سال بعد از آقاجون من همیشه پیش عزیز بودم و هیچ وقت نشد که با رفقا یه سفری برم و چند روزی خونه نباشم، نه که عزیز نذاره، نه، خودم دلم رضا نمیشد تنهاش بذارم، آخه بعد از آقاجون مرد خونه من بودم و احساس مسئولیت میکردم. روزی که آقاجون مرد خوب یادمه، صبحش میخواستم ببرمش دکتر، اما تو راه یهو حالش بد شد و تو درمانگاه سرکوچه هم از دست کسی کاری ساخته نبود، آقاجون تو بغل خودم رفت، چشماشو بست و انگار که دکمه رو زده باشی خاموش شد، برای همیشه خاموش شد...

پ ن: قلم فرسایی های عصرانه...

ادامه دارد

۹۸/۰۸/۲۲ موافقین ۱۱ مخالفین ۰
حمید آبان

قصه

نظرات  (۹)

۰۲ آذر ۹۸ ، ۰۱:۰۷ لبخند ماه

سلام حمید خان

خوبین؟

زیبا نگاشته شد واقعیتی از زندگیتان با دخل و تصرف اندک در شخصیتها ب(به گفته ی خودتان)

خداوند توفیق خدمت به پدر و مادر را نصیب همه امون بگرداند.

روح درگذشتگان و آقا جون شاد

پاسخ:
سلام بر لبخند ماه، استاد و سرور گرانقدرم
زیبا از نگاه همیشه پرمهرتان گذشت :)
سایه پدر و مادر و همه عزیزان بر سرتان مستدام، و سلامتی و دلخوشی در همه لحظات زندگیتان جاری ...
ممنون از حضور همواره سبز و پرمهر شما..

واقعی بود کاملا!

این انگار قصه زندگی یه آدم واقعیه

داستان نیست!

پاسخ:
درود بر خانم نویسنده
در پاسخ به کامنت یکی از دوستان عرض کردم، ماجرای اصلی این قصه بر اساس واقعیته، اما شخصیت پردازی ها و فضاسازی ها (البته داستان که جلوتر بره بیشتر نمایان میشه) بر اساس خیاله..
نکته سنجی ها و نقد های شما قطعا به بهتر پیش رفتن قصه کمک میکنه، ممنون میشم تجربیات نویسندگیتون رو به اشتراک بذارید :)

شکست نفسی نکن استاد.

پاسخ:
مخلصیم برادر :)
۲۹ آبان ۹۸ ، ۲۲:۳۴ فاطمه حیدری (رضوان)

سلام

خدا همه ی رفتگان رو رحمت کنه 

چقدر زیبا قلم زدید 

پاسخ:
درود بر بانو رضوان
حضور سبز و پرمهر شاعرانی چون شما بسی مایه افتخار اینجاست، ممنون از حضورتون :)
زیبا از نگاه پرمهرتان گذشت..
۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۱:۳۳ شاهزاده شب

خیلی دلنشین نوشتین :)

پاسخ:
دلنشین و زیبا از نگاه پرمهرتان گذشت
ممنون از حضور سبز شما، افتخار دادید :)

خیلی خوب نوشتی

آفرین :))

 

پاسخ:
خیلی خوب خواندید :)
ممنون

همیشه کابوسم تو رویاهام اون روزیِ که چشم پدر یا مادرم برای همیشه بسته بشه

الان که نوشتم اشک پشت چشمام حلقه زد

داستان قشنگی بود . . منتظر ادامش هستیم

قشنگ (اگر اون قسمت مرگ و فاکتور بگیرم) 

پاسخ:
برای همیشه رفتن و نبودشون کابوس وحشتناکیه که تا آخر عمر گریبان آدمو میگیره، مخصوصا وقتی که دیگه احساس تنهایی میکنی...
انشالله پدر و مادر محترمتون سالیان سال سلامت و شاد سایه اشون بالای سرتون باشه :)
زیبا خواندید و از نگاه پرمهرتان گذشت، انشالله به شرط حیات ما و اینترنت ادامه میدم.. :)
۲۳ آبان ۹۸ ، ۱۱:۴۴ دختر خرداد
من و ببخشید متوجه نشدم و ان شاالله که همیشه عزیزای شما کنار شما حال دلشون خوب باشه و همیشه سلامت :)
پاسخ:
خواهش میکنم، من هم برای شما آرزومند بهترین ها هستم، انشالله در کنار عزیزانتون حالتون خوب و دلتون شاد باشه :)
۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۸:۰۳ دختر خرداد
خدا رحمت کنه پدرتون رو ،روحشون شاد و خدا مادرتون رو برات نگه داره و همیشه سلامت باشن ،قطعا شما بهترین انتخاب رو داشتید اینکه مادرتون رو تنها نذارید ،شعار نمیگم بهش قلبا ایمان دارم که هیچ چیز به اندازه ی آدمایی که دوستشون داریم ارزش ندارند ،شاید شما خیلی وقتا دلتون هم خواسته برید اما ترجیح دادید کنار مادرتون بمونید ،،،دور از جون مادرتون که مثال میزنم خدا سایه مادرتون رو همیشه روی سر شما نگه ،اما کاش اون روزی که من رفتم مسافرت و وقتی برگشتم پدرم فوت کرده بود بدون اینکه ببینمش و همیشه بخاطر این موضوع خودمو نمیبخشم
پاسخ:
این قصه با دخل و تصرف در شخصیت پردازی ها آمیخته با واقعیت زندگی خودمه..
از انتخابم هیچ وقت پشیمان نیستم، که اگر جز این طریق میرفتم و جور دیگری زندگی می کردم، اون وقت پشیمان میشدم و حسرت بیشتر کنار مادر بودن رو میخوردم.. حتی فکر میکنم شایسته مقامش هم رفتار نکردم..
خداوند پدر بزرگوار شما رو هم رحمت کنه...
ممنون از حضور سبز و نگاه پرمهرتون دختر خرداد :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">