آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آخری - دو

چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۰۴ ق.ظ
نویسنده : حمید آبان

سالها از رفتن آقاجون میگذره، و من هنوز باور نمیکنم که این مرد دیگه کنار من نیست و صداشو دیگه نخواهم شنید، گاهی دلت میخواد به کسی تکیه کنی و خیالت از انجام شدن بعضی کارها راحت باشه، گاهی یه دست مردونه بزرگ که پینه بسته از فرط کار زیاد، باید روی شونه ات باشه و دلتو قرص کنه که یکی هست و مثل کوه پشتت ایستاده، اینها دلگرمی هاییه که یک پدر به آدم میده، اولین قهرمان زندگی هر بچه.. یه روز که از دانشگاه برمیگشتم، یه مردی رو دیدم که جلوی در خونه ایستاده، عینک به چشم و در قد و قامت آقاجون، پاهام سست شد و پیش خودم میگفتم دیدی خیالاتی نیستی؟ دیدی آقا جون زنده است و برگشته خونه؟ تا یک ماه بعد از رفتن آقاجون منتظر زنگ تلفن خونه بودم تا بهمون بگن پدرتون رو اشتباهی به خاک سپردید، زنده ست، بیایید ببریدش... آخری بودن دلبستگی های خاص خودش رو داره، بیشتر از بقیه دلت برای پدر و مادر تنگ میشه، حتی وقتی میدونی رفتن و دیگه برنمیگردن، یه وقتایی دلت اونقدر تنگ میشه که دوست داری زنگ خونه به صدا در بیاد و یبار دیگه صداشونو بشنوی، و این تصور اونقدر قوی در ذهن تو شکل میگیره که باورش میکنی و دوست نداری ردش کنی.. حالا بیش از ده سال از رفتن و تنها شدن میگذره و حیاط خونه دیگه صفای قدیما رو نداره، حوض وسط حیاط خالی تر از همیشه از نبودن ها میگه، از تنهایی و تهی شدن ها، جای خالی درخت سیب و گلابی این طرف حیاط و تنه خشک شده درخت آلو اون طرف حیاط، موزائیک های ترک خورده و سکوت مرگبار حیاط همه یه چیز میگن، نبودن و تنهایی...

سال اول دبستان که کارنامه های ثلث سوم اومد و معدل من بیست شده بود، با آقاجون رفتیم دوچرخه بخریم، بعد از کلی گشت و گذار بین مغازه ها، سرآخر از یه دوچرخه سازی، یه دوچرخه قرمز رنگ کارکرده مدل قناری نصیب من شد و دوچرخه به دست برگشتیم خونه، لحظه ورود به محله غرور مسخره ای در من شکل گرفت و همه بچه محل ها به من و اون دوچرخه قرمز رنگ خیره شده بودن، و این قدم های من رو استوارتر میکرد و برق چشمام همه رو متوجه این کرده بود که چقدر سرمست و خوشحالم. تابستون اون سال رو با قناری قرمز رنگم گذروندم، قناری چموشی که بارها منو زمین انداخت و گاهی سر از جوی آب و باغچه همسایه در میاوردم، اما با همه این احوال این قناری پیر و خسته رام شد و دیگه میتونستم تک چرخ بزنم و دست ول تو کوچه ویراژ بدم. رسم بچگی های اون زمان ایجاب میکرد که به وقت مهر و مدرسه، دوچرخه و اسباب حواس پرتی جاش ته انباری بود، و تا تابستون سال بعد خبری از دوچرخه بازی نبود، این شد که قناری خسته من سر از انباری درآورد و به انتظاری نه ماهه تن داد...

ادامه دارد...

آخری - یک

فکر میکردم فقط منم که اتفاقی یه خانوم مسن که میبینم تو خیابون شبیه مادربزرگم آرزو میکنم خودش باشه

این شاید یه مکانیسم آشناپنداری ذهنه، برای وقتایی که یه عزیز بین ما نیست و دلمون میخواد هر کسی در قامت اون آدم می بینیم خودش باشه...

روحشون شاد

از نوشته تون لذت بردم :)

سپاسگزام
ممنون که نگاه ارزشمندتون نظری به اینجا داره :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">