آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

روز نوشت یک

سه شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۰۱ ق.ظ
نویسنده : حمید آبان

در این مدت کوتاهی که وبلاگ نویسی رو از نو شروع کردم و امیدوارم بین راه رها نکنم و سالها اینجا بنویسم و از خوندن نوشته های دیگران لذت ببرم، دوستان وبلاگ نویس خوبی یافتم که با خوندنشون حس خوبی میگیرم، که این یقیناً از حال خوب اونها سرچشمه میگیره..

به تازگی با دوستی هم آشنا شدم با سواد، با سواد به معنای واقعی، کسی که منو با کتاب خوندن آشتی داد و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و میگیرم و امیدوارم خواهم گرفت! قصه های هزار و یک شب رو همیشه دوست داشتم یه روز شروع کنم، اما مثل کلیدر دولت آبادی و ژان کریستف رومن رولان می ترسیدم برم سمتش!! حالا چرا می ترسیدم، چون فکر میکردم باید بشینم ته یک کتابخونه نمور و تاریک و بعد از یک هفته نخوردن و نخوابیدن تمومش کنم بیام بیرون! فیلم هندی هم زیاد نمی بینم، ولی قدرت تخیل بالیوودی دارم!! هزار و یک شب نثر شیوایی داره و پر از قصه های زیباست، برای مایی که قصه های تلخی رو داریم تجربه می کنیم و روزگار خوبی نیست، قصه خوندن حال خوبی داره، حداقل میتونیم در آینده برای فرزندانمون حرفی برای گفتن داشته باشیم و قصه ای برای شنیدن... کتاب خوندن یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست که غرق میشی تو بطن داستان و همه چیزو به شکلی که دلت میخواد تصور میکنی، و این باعث میشه قصه خوندن هر کس خاص باشه با فضایی متفاوت..

ای کاش کتاب خوندن بشه عادت روزمره همه ما، ای کاش به آگاهی برسیم، ای کاش همه متحد باشیم و برای بهتر زیستن به هم کمک کنیم...

پ ن: شما هم کتاب میخونید؟ (چه سوالیه! معلومه که میخونید)

پ ن: لطفاً درباره کتابی که در حال خوندنش هستید، سطری بنویسید...

روزنوشت کتاب

چقدر حس خوبیه کتاب دست گرفتن و لمس کردن کاغذ ...
فعلا خاطرات سفیر رو خوندم و در حال تمام کردن جز از کل
خاطرات سفیر که خیلی خوب بود و جز از کل پر از جمله های قشنگی که نمی‌دونم زیر کدومشون خط بکشم !!!!

درود و سپاس از حضور سبز و قلم پرمهرتان
کتاب خاطرات سفیر رو نخوندم و چیزی هم درباره اش نشنیدم، کتاب جزء از کل هم قصد دارم روزی حتما بخونم.
ممنون از معرفی کتاب، ازتون یاد گرفتم..
با آرزوی بهترین ها...
کتابی که دارم میخونم کتاب درسیه متاسفانه! 
ولی کتاب خوندن و موسیقی شنیدن همیشه جزء لذات مورد علاقه‌‌ام بوده و هست( البته کتب غیر درسی).
 کتاب غیر درسی هم تابستون خوندم و فکر میکنم آخریش قمارباز بود، کتابی متوسط رو به‌ خوب که از خوندنش راضیم اما فکر میکنم اگر نخونده بودمش هم چیز خاصی رو از دست نمیدادم!
درود و سپاس از شما برای پاسخ به این پرسش
کتاب خواندن باید به عادت روزمره ما تبدیل بشه، طوری که تو مسیر دانشگاه یا محل کار کتاب دستمون بگیریم و از کمترین فرصت برای کتاب خوندن استفاده کنیم (مخاطب اول همه این حرف ها هم خودم هستم).
باشد که وقتی در اتوبوس یا مترو در حال رفتن به جایی هستیم همه رو در حال کتاب خوندن ببینیم...
معمولا عادت داشتم که تا یه کتاب رو تموم نمی‌کردم سراغ بعدی نمی‌رفتم، چون یه کتاب اگه به قدر کافی جذبم کنه، یه جوری مبتلام می‌کنه که نمیتونم ازش دل بکنم. اما تازگیا چند تا کتاب دور و برم میذارم و از هر کدوم یه گاز می‌زنم.
در حال حاضر پرونده سه تا کتاب پیش روم بازه؛ با " دارالمجانین" از جذابیت نثر، طنز پنهان در دنیای کلمات، قصه‌ی جالب، قدرت روایتگری نویسنده‌ی بزرگی چون جمالزاده لذت می‌برم.
 با "سمفونی مردگان" از عباس معروفی " حکایت شوربختی مردمانی که مرگی مدام را به دوش می‌کشند" زندگی می‌کنم. با افکار مشوش مردی مدام بین گذشته و  حال سیر می‌کنم، همان مردی که مانند خیلی از ماها روح هنرمندِ آیدینی را به کسوت دیوانگان درآورده و به قتلگاهش برده‌ایم. در این کتاب ، داستان یک حادثه از منظر چند ناظر روایت می‌شه و مدام شاهد بازگشت به گذشته در زمان حال هستیم.
و با کتاب " هربار معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند" سفری جذاب به دنیای فلسفه با چاشنی طنز رو با "دانیل مارتین کلاین" پیش گرفتم. او در ایام جوانی و زمانی که در دانشگاه هاروارد فلسفه می‌خواند، به امید این‌که از طریق آرای فلاسفه به بهترین شیوه‏‌ی زیستن و زندگی پی ببره، جملات قصار فلاسفه‏‌ی محبوبش رو در دفترچه‌ای می‌نوشت.
نیم‏‌قرن بعد کلاین در فصل‌هایی موجز و خواندنی جملات این دفترچه را بازنویسی کرد و تأثیر این اندیشه‌ها رو بر زندگی شخصی و جامعه‏‌ی پیرامونش تحلیل کرد و این کتاب رو نوشت.

چون هنوز تموم نشدن نمیتونم نظرات کامل و دقیقی داشته باشم اما هر سه برام جذابن.
خودتون نگفتید از کتاب یا کتاب‌های در حال مطالعه؟ 
سلام
ممنون از وقتی که در اختیار بنده و این وبلاگ قرار دادید و نظر مبسوطی درباره کتاب هایی که خواندید به نگارش در آوردید...
چند سال پیش بخشی از سمفونی مردگان رو خواندم، ولی نیمه تمام ماند و سراغ کتاب دیگری رفتم، و این بی مهری تا الان ادامه داشته و امیدوارم به زودی از دلش در بیارم!!
فلسفه رو با "دنیای سوفی" یوستین گردر شناختم و چنان جذبم کرد این کتاب که صد صفحه یک نفس خواندم و خواندم...!! به سراغ "فراسوی نیک و بد" و اندیشه های نیچه رفتم، ولی فلسفه رو با قلم گردر در کتاب های دیگرش "دختر پرتقال" و "راز فال ورق" بیشتر لمس میکردم، و نتونستم با دنیای پیچیده تر فلسفه کنار بیام.. آرمانشهر های اورول در "قلعه حیوانات" و "1984" و کریستوفر فرانک در "میرا" هم مدتی با روح و روانم بازی کرد و بعد با ساراماگو در "کوری" و "بینایی" به قصه عجیب آدم ها سرک کشیدم! 
باقی قصه سر دراز دارد و مدت ها میشه در موردش گفت و نوشت!! 
القصه الان "هزار و یک شب" میخوانم (و چه شیرین کتابیست)، و قبلش به "فرار از اردوگاه 14" و "مرشد و مارگریتا" ناخنک زده بودم و هنوز تمام نشده! و به پیشنهاد یک دوست شاید کتاب بعدی "در ستایش دیوانگی" باشد!!
پ ن: خیلی شلوغ میکنم دور و برم رو از کتاب و همین باعث سرخوردگی میشه! (چرا که نمیرسم به همه و ناامیدی چیره میشه بر من!!)
از حضور بسیار بسیار سبز و نظرات ارزشمند شما بی نهایت سپاسگزارم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">