آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

روز اول

دوشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ق.ظ

(عکس اینترنتی)

یک - مقدمه

به تاریخ یکم اردیبهشت 95 رفتم دفتر خدمات پلیس به اضافه 10 و فرم اعزام به خدمت رو پر کردم (قبل تر یعنی سال 91 که لیسانس رو گرفته بودم و از فرجه بعدش هم جهت استراحت استفاده کرده بودم دفترچه پست کرده بودم و معلوم شده بود یکم آبان 91 عازم به خدمتم (به مقصد نامعلوم) که کارشناسی ارشد قبول شدم و مسیر زندگی تغییر کرد) و برخلاف قدیم تر ها که طول می کشید تاریخ اعزامت مشخص بشه، همون لحظه کاغذو گذاشت کف دستم و گفت (مسئول اونجا رو میگم) یکم شهریور امسال تاریخ اعزامه! البته اگه عجله داری میتونی تعجیل بزنی و دو ماه زودتر بری! من هیچ، من نگاه! اومدم بیرون و با همسر گرام که اون موقع عقد بودیم صحبت کردم که تعجیل بزنم یا نه، که نه! چون تیر ماه عروسی گرفتیم و رفتیم سر خونه و زندگی!! حالا بگذریم که من چه دل گنده ای داشتم قبل از خدمت رفتم سر خونه و زندگی و چه مشکلاتی رو نه تنها برای خودم که برای همسر گرام هم رقم زدم! البته اینم اضافه کنم که دوست نداشتم برم سربازی، اما شرط پدر خانم گرام کارت پایان خدمت بود و من چاره ای هم نداشتم جز این تصمیم! شغلم رو بخاطر تموم شدن درسم و اعزام به سربازی از دست داده بودم و برای امرار معاش تو یک آژانس مشغول به کار بودم تا اینکه رخت نظام بر تن کردم و رفتم سربازی، و بقیه ماجرا در شماره بعدی... (این پایین رو میگم)

دو - روز اول

چند روز قبل تر از اعزام (یعنی یکم شهریور همان سال) رفته بودم گیس های بلندم رو که شبیه موجود پشم دار خوش صدا شده بود تراشیدم و به نوعی کچل کردم، حالا چرا به نوعی، چون از نظر اونها (فرمانده گروهان) باید با نمره چهار کچل می کردیم (طوری که سفیدی سر دیده بشه)، حالا بماند که کم بودن افرادی که مثل من روز اول کچل کرده باشن! رفتیم داخل پادگان (کله سحر، همان وقت که کله پزی ها اجاقشان را روشن می کنند!) و پس از ساعت ها نشستن روی آسفالت روبروی گروهان که هنوز نمی دانستیم کجا هستیم (آنقدر نشستیم که تاریکی سپیده دم رخت بر بست و جای خودش رو به صبح و آفتاب سوزان شهریور داد)، آمدند و پس از مقداری افاضه فضل و خوشامدگویی به سبک خودشان، لباس رزم (چند شماره کوچک تر از سایز) دستمان دادند با یک ساک چندمنظوره سورمه ای رنگ و یک جفت پوتین (باز هم چند سایز کوچک تر) و گفتند بروید لباس هم سایز خود پیدا کنید و تغییراتی مثل دوخت نام و نشان و نوار آبی رنگ کنار شلوار بدهید و یک هفته بعد بیایید پوستتان را بکنیم (اینو نگفتن ولی بعداً خودمون فهمیدیم!). رفتم خونه گفتم یک هفته دیگه میرم سربازی، باید لباس ها و پوتین ها رو تعویض کنم و باقی ماجرا.. چند روز بعد هم همین کارو کردم و با اضافه کردن آیتم های دیگه ای مثل لوازم شخصی و مقداری خوراکی و بیسکوئیت، با حس عجیبی که وجودم رو گرفته بود منتظر تاریخ شروع سربازی بودم...

ادامه ماجرا و ماجراها رو در پست های دیگر عرض خواهم کرد.

امیدوارم بین خاطرات بتونم حرفی هم برای گفتن داشته باشم.

  • حمید آبان

سربازی

نظرات  (۴)

سربازی اومد تا خاطره ها زیاد بشن ... !!!
و چقدر شنیدن ( خواندن ) این خاطره ها دلنشینه . 

پاسخ:
سربازی یکی از بیهوده ترین اتفاقات زندگی آقایون هست که فارغ از سختی و تشویش هدر رفتن بخش مهمی از زندگی آدم رو بهمراه داره. من روی تقویم 21 ماه خدمت کردم، اما با این شرایط بد اقتصادی و گرانی های غیرقابل مهار، فکر کنم پنج سال از زندگی عقب افتادم...
خاطرات سربازی هم یکی از دلخوشی های ماست که مثلاً فکر کنیم روزگار خوبی داشتیم..
ممنون از حضور گرم و کلام سبزتان، بسیار بسیار افتخار دادید... :)
  • آسـوکـآ آآ
  • بعد از ازدواج سربازی رفتن فکر کنم سخت تر از قبلش باشه. 
    خوبه که اون روزای سختو با هم گذروندین :)
    پاسخ:
    خیلی سخت... به هیچ کس توصیه نمیکنم بعد از ازدواج بره سربازی! :)
    من که به همسرم برای این سالهای سخت تا آخر عمرم مدیونم...
  • سمیرا شیری
  • انصافا یکی از جذاب‌ترین خاطرات دنیا، خاطرات سربازی شما آقایون هستش، شاید به خاطر اینه که ما خانوم‌ها از تجربه‌ی اینچنین روزهای شیرینی محروم هستیم و شما هم از این فرصت سودجسته و هر آنچه از اغراق و اطناب و صنایع بدیعی و لفظی و معنوی در چنته دارید، برای این حکایات به کار می‌بندید.
     البته نکنه‌ی جالب‌توجه‌تر اینه که همه‌ی آقایون در بدو ورود به سربازی از  هیچ حیله و ترفندی برای فرار از این عرصه‌ی مردسازی دریغ نمی‌کنن اما به محض برخورداری از این توفیق اجباری، اطرافیان رو برای یک عمر، از خاطرات شنیدنی و عجایب و غرایب وصف‌ناپذیر خودشون بهره‌مند می‌سازند. 
    مشتاق شنیدن قسمت‌های بعدی این داستان با قلم شیوای شما هستیم، همکار گرامی :)
    پاسخ:
    :))
    استفاده از صنایع ادبی بخصوص اغراق و مبالغه در تعریف خاطرات سربازی جزئی از آداب این کاره! گویی بدون بزرگنمایی و چاشنی خالی بندی نمیشه خاطرات سربازی رو تعریف کرد! مورد داشتیم طرف برای اینکه ثابت کنه سربازی براش کویت بوده و هیچ کاری نکرده، اظهار داشته فرمانده براش چای میاورده و هر روز جوج میزدن با نوشابه!
    اما من اینجا نمیخوام به شیوه رایج خاطره بگم، روایت دو ماه زندگی در کنار آدم هایی با طرز فکرهای متفاوته این قصه.. کمی هم برای خودم عجیب گذشت...
    ممنون از حضور همیشه گرم و کلام همیشه سبز شما که انگیزه های نوشتن رو در این وبلاگ تقویت میکنه..
    با آرزوی بهترین ها برای شما...
    سربازیه و خاطراتش ! برادرِ منم سربازه و با این که اصلا آدمِ ماجراجویی نیست هر دفعه میاد خاطرات جالبی تعریف می کنه :)
    پاسخ:
    واقعاً سربازیه و خاطراتش :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">