آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

تنهایی!

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
نویسنده : حمید آبان

به ساعت روی دیوار خیره شده بود، و آرام به رقص ثانیه شمار می نگریست. آنسوی پنجره آسمان بغض کرده و ابرهای سیاه و سپید خروشان به آن حوالی هجوم می آورند. ساعت از هشت یک عصر دلگیر بهاری گذشته بود، و کلاغ ها عازم منزل خویش سکوت خیابان را می شکستند. آرام بلند می شود و از پنجره قدم های خسته پیر زنی را تماشا می کند که غریبانه راه منزل خویش را گرفته. یک نخ سیگار از پاکت بیرون می آورد، شعله فندک را نگاه می کند که به آتش می کشد تلفیق کاغذ و توتون را و یک نفس عمیق و بازدمی که منظره پنجره را مه آلود می کند... دلش شاملو می خواهد، یا شاید فروغ، به سمت کتابخانه می رود و برای تنهایی خویش کتابی بر می دارد. روی صندلی روبروی پنجره فروغ زمزمه می کند و سیگار می کشد، و در تنهایی خویش به تنهایی خویش فکر می کند...

دل نوشت

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">