آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

روز سوم - طبل بزرگ زیر پای چپ

شنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۷، ۰۲:۰۳ ب.ظ

(عکس تزئینی)

عصر همون روز دوم به بوفه روبروی گروهان 300 نفره (گردان 600 نفره)مون رفتم چیزی برای خوردن پیدا کنم، چون همون طور که گفته بودم فرصت ناهار خوردن به ما نرسید و گرسنه مونده بودیم. توی گروهان دو تا کیوسک تلفن عمومی بود که یکیش خراب بود و اون یکی باید پاسخگوی 300 نفر سربازی می بود که هر کدوم از یک جایی از این ممکلت اومده بودن و چشم انتظاری داشتن که بهش زنگ بزنن. به دو دلیل نتونستم از تلفن عمومی استفاده کنم، یک - صبح روز اول اون مغازه که کلاهم رو عوض کردم فقط باز بود و کارت تلفن نداشت، دو - صف تلفن به قدری شلوغ بود که تو اون فرصت کمی که داده بودن نمیشد ازش استفاده کنم! وارد بوفه که شدم باز با ازدحام سربازها مواجه شدم که در حال خرید بودن، نزدیک فروشنده شدم و دیدم داره با موبایلش بازی میکنه، همون لحظه یه فکری به سرم زد که میتونم ازش قرض بگیرم و یه تماس با خونه داشته باشم. وقتی بهش گفتم و به نوعی ازش خواهش کردم یک تماس یک دقیقه ای با خونه داشته باشم، دلش به حالم سوخت و موبایلش رو بهم قرض داد همونجا یه زنگ به همسرم زدم و بهش گفتم که میگن آخر هفته مرخصی میدن که بیاییم خونه، و نگران من نباش و این حرف ها و تمام. زیر یک دقیقه شد مکالمه! با حالت اندوهناک بیشتری یه بطری دلستر فقط خریدم و برگشتم به کوپه. تازه حدود یک ماه و نیم بود ازدواج کرده بودم و خونه مادرم رو که تنها بود ترک کرده بودم، و نگرانی های من هم برای تنهایی مادرم و هم تنهایی همسرم بود. دلستر رو با یکی دو تا از بچه ها تقسیم کردم و باب دوستی کم کم بین بچه ها باز شد و هرکی با یه نفر بیشتر صمیمی شد. از تبریز، لرستان، اصفهان، شیراز، بوشهر، همدان، تهران داشتیم توی کوپه، و هرکس با شخصیت منحصر به فرد خودش. اون شب شام هم نخوردم از فکر و خیالی که میل به غذا رو در من کور کرده بود، و خسته مثل کسی که کوه کنده روی تخت ولو شدم، فکر میکردم خیلی زود خوابم ببره، که همینطور هم شد، اما تا صبح شاید صد بار از خواب پریدم! ساعت 4 صبح بیدارباش میزدن و نیم ساعت وقت داشتیم خودمون رو آماده کنیم برای نماز و بعد هم صبحگاه. با عجله رفتیم پایین برای اعزام به مسجد، تمام 1000 تا سربازی که تو پادگان بودن باید میرفتن مسجد که فاصله نسبتاً زیادی با گروهان ما داشت برای اقامه نماز جماعت. بعد از نماز به گروهان برگشتیم و آماده شدیم برای صبحگاه و آمارگیری. بعد از طی این مراحل، آداب و اصول رژه رفتن رو بهمون یاد میدادن تا ظهر، اگر کسی هم گیج بازی در میاورد، کل گروهان تنبیه میشدن به شیوه های شنا، بشین و برپا و سینه خیز! این وسط آسفالت کف محوطه هم چنان داغ میشد که با اغراق میشد روش نیمرو درست کرد! خسته و عرق کرده و گرسنه و تشنه این روند تا ساعت ناهار ادامه پیدا کرد و قبل از اون برای نماز ظهر و عصر باید به مسجد میرفتیم. بعد از نماز برای ناهار به سالن رفتم، اما با تجربه روز قبل میدونستم ناهار بهم نمیرسه، برای همین رفتم بوفه و یه چیزی برای خوردن گرفتم. موارد طاقت فرسای صبح تا ظهر، برای تایم عصر هم تکرار شد و جهنمی که صبح برامون ساخته بودن، تکرار شد! روزهای اول سربازی خیلی سخت میگذره، خیلی زیاد... اون روز با یکی از بچه ها که شماره آماریش نزدیک من بود بیشتر آشنا شدم، اسمش محسن بود و بچه تهران، اون هم مثل من متاهل بود، اما عقد کرده و نامزد، و مثل من دغدغه زندگی مشترک نداشت. عاشق برتراند راسل و اهل مطالعه، و از نظر اعتقادی کمی لائیک به نظر می رسید. اولش قیافه اش غلط انداز بود و جلب میزد، اما بعدها که بیشتر با هم رفیق شدیم، پسر خوش قلبی بود، و از اون مهم تر با دانش و آگاهی... یبار سر کلاس های عقیدتی که برامون برگزار میکردن، یک سوال از معلم پرسید و با چالشی که براش بوجود آورد، ما دیگه اون آدم (معلمه) رو تو کلاسها ندیدیم! درباره کلاسهای عقیدتی هم ماجراهای جالبی داشتیم که در پست های بعدی خواهم گفت...

روز اول | روز دوم

  • حمید آبان

سربازی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">