آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

کیفر

پنجشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۵۷ ب.ظ
نویسنده : حمید آبان

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

از این زنجیریان، یک تن، زن‌اش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه‌یی کشته است

از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سر برزن، به خون نان‌فروشِ سختِ دندان‌گرد آغشته‌ست

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران‌ریز بر راهِ رباخواری نشسته‌اند

کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جسته‌اند

کسانی نیم‌شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مرده‌گان را می‌شکسته‌اند

من اما هیچ‌کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته‌ام

من اما راه بر مردِ رباخواری نبسته‌ام

من اما نیمه‌های شب

ز بامی بر سر بامی نجسته‌ام

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می‌دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد.

من اما، در زنان چیزی نمی‌یابم- گر آن هم‌زاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-

من اما، در دلِ کهسارِ رویاهای خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ

این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند،

با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی دور و لغزان،

می‌گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست…

جرم این است

جرم این است

 

احمد شاملو - زندان قصر 1336 - از کتاب باغ آینه

نقطه نظراتی پیرامون این شعر از زبان محمدرضا نوشمند (کلیک کنید)

 

 

شاملو چکامه

سلام
شعر با معنا و نقد پر مفهوم
آقای نوشمند رو کجا میشه پیدا کرد؟
بنده شناختی از ایشون ندارم، مناسب ترین تحلیلی که تو اینترنت خوندم رو لینک کردم :)
هم شعر دوست داشتنی بود هم نقد محمد رضا نوشمند با اینکه میونه ی خوبی با شعر ندارم و بیشتر طرفدار نثرم:)
خوشحالم که به نگاهتان خوش آمد
ممنون از حضور سبز شما ...


《در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می‌دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد....》


چه زندانی‌است این دنیا که هر جا سر بچرخانی
به زنجیری نهانی، پای خود بینی
در این زنجیریان هستند زن‌هایی که جان بستند بر جانِ همان
 مردان...
که دل دادند بر عشقی که پایانش همان حُجرَست
و می‌میرند در هر لحظه با جادوی چشمانی
که مدت‌هاست او را مادّه می‌بینند
نه انسانی که با بارانِ عشقِ خود
جهان را از نوازش‌های احساسش
پر از رنگ و نوای آسمان کردست...


پ.ن: این شعر خیلی زیبا بود و احساساتم رو برانگیخت:) 

ممنون از انتخاب زیباتون.


چه زیبا به استقبال این شعر رفتید
همیشه کامنت های شما پر از زیبایی و آموختنی هاست
از کلام همیشه سبز و حضور گرمتان صمیمانه سپاسگزارم
حضورتون مایه دلگرمی است..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">