آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

که عشق آسان نمود اول

يكشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۷، ۰۱:۵۵ ب.ظ

در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن است فریب بخورد؛ اما زن، زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد با حس نیرومند زنی، و اگر دبّه در می آورد از آن است که عشق هم برایش کافی نیست، او بیش از عشق می طلبد، جان تورا...

سلوک | محمود دولت آبادی

گاهی وقت ها به این فکر میکنم که عشق از برای چه در زندگی ما نقشی این چنین پررنگ ایفا کرده است، که بی وجودش نمی توانیم زیست کنیم، و آن هنگام که بدست می آید، عاصی و دیوانه می شویم. به راستی حقیقت عشق چیست؟ اینکه جان دهیم در راه رضای معشوق؟ یا در فراق یار راه جنون و بیابان پیش بگیریم؟ چنین وقایعی که در زندگی اسطوره ها و مکتوبات ادیبان و عرفا جریان داشته است، به قصه می ماند، به نماد یا نشانی که سینه به سینه همه نسل ها نقل می شود. اما نقل چنین قصه هایی را چه حاصل؟ که با زندگی امروزه ما سنخیتی ندارد و جملگی مشغولیات زیادی داریم که ذهن و جان ما را در بر گرفته. نقل عشق، نقل زندگیست، اینکه بیاد بیاوریم دوست داشتن را، ایثار و از خودگذشتگی را، از خود گسستن و به دوست پیوستن را. حقیقتاً این روزها جای عشق را روزمرگی ها گرفته است، درست در روزهایی که به دوستت دارم های یکدیگر از نان شب هم محتاج تریم، دریغ می کنیم این موهبت را، این حس دوست داشته شدن را. آدمی به امید زنده است، و هیچ چیز جز عشق در وجود ما جوانه امید را نمایان نمی کند. تندخویی و عصبانیت، آوردن مصائب بیرون از خانه به حریم دل، جز آشفتگی و تشویش به دنبال ندارد. خانه را امن و مصون نگاه داریم، از حال و احوال بد، از اخم و ترشرویی، و به یکدیگر لبخند هدیه دهیم، و حرف هایی از جنس دوستت دارم، که اگر اینطور نباشد، آرام آرام خاموش می شود شعله درونمان، و مردگانی می شویم که راه می روند، حرف می زنند و غذا می خورند. پس این حس را از هم دریغ نکنیم.

پ ن: این روزها فضای مجازی بخصوص اینستاگرام و تلگرام حواس ما را از آنچه اطراف ما می گذرد دور کرده، و مدت هاست که هدیه دادن لبخند و گاهی نشستن پای درد دل های هم را فراموش کرده ایم. بیاییم زندگی را برای هم معنادار کنیم.

۹۷/۱۲/۱۲ موافقین ۳ مخالفین ۰
حمید آبان

عشق

نظرات  (۲)

۱۳ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۳۴ هیوا جعفری
من این اعتقاد صوفی ها رو دوست دارم که فکر می کنن عشق به این صورت نیست و فقط یه صورتی از عشق حقیقیه... به هر حال تا وقتی تجربش نکردم نمی تونم حرفشو بزنم. الان عمر عشقا دوروزه چون مثل اونزمان نیست که یه یار می بین واسه وصال همونم باید مدتها صبر کنی و هرجور می تونی خودت رو پیش معشوق نشون بدی تا عشقتو قبول کنه شایدم من اشتباه می کنم :/
پاسخ:
عشق همونطور که در قصه اساطیر نقل میشه، جملگی شیدایی و از خود گسستن است. اما ما امروز به دنبال چنین عشقی نباید باشیم، عشق رو من در فراهم کردن حال خوب برای هم می بینم، در احترام گذاشتن، در لبخند زدن به هم، در کمک کردن و دوشادوش هم زندگی رو ساختن می بینم. اینکه من مشکلات و مصائب بیرون از خونه رو وارد خونه نکنم و با احترام با همسرم برخورد داشته باشم و نظرات و عقاید خودم رو تحمیل نکنم، و خیلی خصوصیات دیگه، اسمش میشه عشق. و برای اینکه شعله عشق هیچگاه سرد نشه، باید همواره اون رو یادآوری کرد...
ممنون از حضور پر مهر شما :)
عطار » مصیبت نامه » بخش نهم
 
بود در غزنی امامی از کرام

نام بودش میرهٔ عبدالسلام

چون سخن گفتی امام نامدار

خلق آنجا جمع گشتی بی شمار

هر کرا در شهر چیزی گم شدی

روز مجلس پیش آن مردم شدی

بانگ کردی آنچه گم کردی براه

پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه

روز مجلس بود مردی سوگوار

زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار

بر سر آن مردم مجلس نیوش

مرد خر گم کرده آمد در خروش

کای مسلمانان خری باجل که یافت

چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت

چون نداد آنجا کسی از خر نشان

مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان

آن امام القصه حرف آغاز کرد

دفتر عشاق از هم باز کرد

وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت

وز کمال عشق آشفتن گرفت

پس چنین گفت او که ذرات جهان

جمله در عشقند پیدا ونهان

در جهان کس بود کو عاشق نبود

یا کمال عشق را لایق نبود

هست در مجلس کسی اینجایگاه

کو بسر عشق کم بردست راه

غافلی برخاست پنداشت آن سلیم

کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم

گفت اگر چه یافتم عمری تمام

هرگزم عشقی نبودست ای امام

میره گفت آن مرد خرگم کرده را

روفساری آر و گیر این مرده را

کانچه تو در جستنش بشتافتی

منت ایزد را که اینجا یافتی

مرد را بی عشق کاری چون بود

این چنین خر بی فساری چون بود

هر که عاشق نیست او را خر شمر

خر بسی باشد ز خر کمتر شمر

عاشقی در چستی و چالاکیست

هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست

عشق را گاهی نوازش باشدت

گاه چون شمعی گدازش باشدت

تا نخواهی دید در اول گداز

نیست درآخر ترا ممکن نواز

یادمه وقتی دبیرستان این شعر رو معلممون میخوند، من همون موقع بهش اعتراض کردم حق نداری کسی که عشق رو تجربه نکرده خر بپنداری، جر و بحثمون شد ...

هنوزم بعد از دو سه دهه تو همین اعتقادم !

پاسخ:
ممنون از شما برای نقل این شعر زیبا
در این که کسی را بخاطر نداشته هایش خر بپنداریم، نقدی صریح وارد است و ما حق نداریم چنین کنیم، اما در باب عشق اگر من در سنین نوجوانی و ابتدای جوانی چنین مدعی شوم که عشق را تجربه نکرده ام، حرفی نیست، چرا که عمر می گذرد و تیر عشق سرانجام بر من اصابت خواهد کرد، آنچه بر آن نقد وارد است و شاعر خر فرضش می کند، این است که سالی گذشته باشد و در سراشیبی عمر باشی و عشق را هنوز تجربه نکرده باشی، باید که به حال آن کس افسوس خورد...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">