آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

دلهره

شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۵۵ ب.ظ

در هجوم افکار پراکنده ذهن تشویش گرفته خویش، نیمه شب طلب می کند چشمانی که به روی بهار باز نمی شوند. سالهاست کنج پستوی قلب خاک گرفته اش عشق را جستجو می کند، و هر بار ناامید تر دست از مهر طلب کرده می کشد و به زمستان خو می کند. سرد است، بس ناجوانمردانه سرد است این روزهای خاکستری، که نسلی به دام افتاده اند در برهه حساس کنونی! زمانه ای پر از خستگی و تلاش که هیچگاه به هدف نمی رسد و این بلاتکلیفی را غایتی نیست. سوخته ایم در گذر زمانه ای خاک گرفته که هر آن کوس جنگ سر می دهند سردم دارانش. انتخاب ما نبود این هجمه سختی ها و مشقت ها، که جبر زمانه به این روزمان انداخت. نسلی خمود و غبار گرفته که امیدی ندارد به آینده خویش. مرگ واژه مناسبی ست برای من و هم نسلانم که زندگی روی از ما برگردانده و خو گرفته ایم به ظلمی که بر ما روا می دارند. زندگی سرشار از ظلم و ظلم پذیری تنها تمثیلی از مرگ در کالبد طبیعت است. بغض نسل من را کسی فریاد نمی زند که این نسل فراموش شده تاریخ است.. روزگاری که از سمت و سوی مزار ما می گذرید برای ما خون گریه کنید، حلالتان باد...

  • حمید آبان

دل نوشت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">