آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

چهارشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۸، ۰۷:۰۳ ب.ظ

اوزیماندیا

به مسافری از سرزمین باستان برخوردم

که می گفت دو پای سنگی عظیم و مبهم

در بیابان، نزدیکشان بر روی شن ها پابرجاست

بر خاک نشسته یکی چهره عبوس تا نیمه جان

لب فرو بسته به فرمانی که دیگر اطاعتش نیست

و گویای آنست که که حس پنهانش را خوانده آن یکی پیکر تراش

که هنوز نفس می کشد و بر پاره های پیکره نقش بسته

دستانی که نوازش می کند، و قلبی که می پروراند آن حس مبهم را

و نمایان می شود بر بطن این واژه ها

نام من اوزیماندیاست (1)، شاه شاهان

به آنچه کِشتم بنگرید و نومید شوید

که هیچ چیز نیست گرداگرد این زوال

آن ویرانه عظیم بیکران و بی جان

که تا دوردست ها گسترده اند شن ها

“Ozymandias” by Percy Bysshe Shelley (1792-1822)

Translated by Hamid Aban

(1) رامسس دوم، فرعون مصر

در این داستان پر پیچ‌وخم که یک داستان در درون یک شعر است، شلی تصویر خرابه‌های یک مجسمه از پادشاه باستانی مصر را که امروزه به نام رامسس دوم شناخته می‌شود، برای ما به تصویر می کشد. این پادشاه هنوز به عنوان بزرگ‌ترین و قدرتمندترین فرعون مصر در نظر گرفته می‌شود. با این حال، تنها چیزی که از مجسمه باقی مانده، پاهای او هستند، که به ما می‌گویند چقدر ظالم و تحسین‌ برانگیز بوده‌است؛ و گفته ی حکاکی شده او بر سازه‌های باشکوهی که او ساخته و به گرد و غبار بدل شده‌است، به ما می‌گوید ممکن است آن طور که اوزیماندیا تصور کرده بود با شکوه نبوده باشند. تصویر یک پادشاه که پادشاهی او دیگر چیزی بیش از آن نیست، طنز آشکاری را نمایان می‌کند. اما فراتر از آن، یک درس جاودانه در مورد نیروهای مخرب و زمان، در تاریخ و طبیعت وجود دارد. موفقیت، شهرت، قدرت، ثروت، سلامت، و کامیابی تنها می‌تواند پیش از محو شدن در "ماسه‌های روان" دوام بیاورد.

 متن اصلی شعر:

I met a traveler from an antique land

Who said: “Two vast and trunkless legs of stone

Stand in the desert . . . Near them, on the sand,

Half sunk, a shattered visage lies, whose frown,

And wrinkled lip, and sneer of cold command,

Tell that its sculptor well those passions read

Which yet survive, stamped on these lifeless things,

The hand that mocked them, and the heart that fed:

And on the pedestal these words appear:

‘My name is Ozymandias, king of kings:

Look on my works, ye Mighty, and despair!’

Nothing beside remains. Round the decay

Of that colossal wreck, boundless and bare

The lone and level sands stretch far away.”

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۸/۰۱/۲۸
حمید آبان

ترجمه

نظرات  (۱)

خیلی جالبه :) من همین که اسمت توی تاریخ نوشته بشه  یا حداقل بعد از مرگت اثری و نامی ازت بمونه، حتی اگه بعدن نابود بشه رو موفقیت می دونم. البته هیچ شهرت و قدرتی پایدار نیست. یعنی اوزیماندیا چه فکری درمورد فرعون بودنش می کرده؟ حتمن فکر می کرده فرمانروای ابدی جهانه و خداییه که می تونه زندگیه آدم های ناتوان زیردستش رو نابود کنه یا بهشون ببخشه :/
پاسخ:
تفرعن یا خدا پنداری، اینکه فکر میکرده تا ابد خداوندگار جهانه و هیچ چیز جلودارش نیست، اما زمان بی رحمانه کنارش گذاشت و جز تلی خاک ازش باقی نموند. این ویژگی زندگیه، که هیچ چیز پایدار نمیمونه...
بخش اول حرفاتون درسته، اما به یادگار گذاشتن نام نیک یک موفقیت محسوب میشه، اینکه آیندگان به نیکی ازت یاد کنن..
امید که چنین باشید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">