آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

عمه دلشاد

دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۳۲ ب.ظ

بچه که بودم، یه عمه داشتم که در حقیقت عمه مادرم بود، البته دختر عمه مادرم بود، ولی همگی عمه صداش میکردیم، عمه دلشاد. خدا رحمتشون کنه، یه خانم پا به سن گذاشته بود که چهره مهربون و معصومی داشت. سه تا پسر داشت که بدون سایه پدر بزرگشون کرده بود. دو تا پزشک و یک مدیر موفق. از بازنشسته های کارخونه ارج بود. وقتی میومد خونه ما، صبح زود یکی از پسرها میاورد و خودش میرفت، آخر شب هم میومدن دنبالش. صبح های زودی که با اومدن عمه دلشاد شروع میشد خیلی دل انگیز بود، با کلی خوراکی های خوشمزه که منه بچه پنج شیش ساله رو به عرش میبرد از خوشحالی! یادمه نحوه کاشتن لوبیا و عدس و گندم رو بدون خاک بهم یاد داده بود، یه قندون فلزی داشتیم که دونه ها رو میریختم توش و یه دستمال کاغذی مرطوب روش میذاشتم و هر از گاهی که خشک میشد دوباره مرطوبش میکردم. بعد از چند روز جوونه ها دستمال کاغذی رو بلند میکردن و وقت برداشت محصول بود! من سه تا عمه تنی داشتم که هیچ وقت محبت حضورشون رو درک نکردم، خب دور بودنشون هم بی تاثیر نبود.

یه روز صبح به مادرم خبر دادن که عمه دلشاد مرد... تو عالم بچگی های خودم نفهمیدم "مرد" یعنی چی! بدو بدو رفتم و به خواهرم بدون هیچ مقدمه ای گفتم؛ عمه دلشاد مرد! خواهرم اولش شوکه شد و بعد زد زیر گریه... بازم نفهمیدم چی شده و من چه خبری رو به خواهرم دادم.

هنوز یادگاری هاش تو خونه مادرم هست و هر وقت از اون روزها حرف میزنیم، از مهربونی ها و قشنگی هاش تعریف میکنیم، عمه من نبود، اما مهربون ترین عمه دنیا بود، برای من که اینطور بود...

پ ن: بیاییم انقدر خوب باشیم و به همدیگه خوبی کنیم، که اگه یه روزی خبر مرگمون رو به بقیه دادن، همه ناراحت بشن و بعد از سالها که یاد ما میکنن، بگن خدا رحمتش کنه، چقدر آدم خوبی بود... همین کافیه، همین کافیه از این زندگی...

  • حمید آبان

خاطره

نوستالژی

نظرات  (۴)

خدا رحمتشون کنه ...
بعضی آدمها که از این دنیا میرن ، یه خلع خیلی بزرگ  توی زندگی اطرافیانشون پیدا میشه که پر کردنش خیلی سخته ... 
اما بالاخره همه یه روزی از این دنیای محدود دل میکنن و میرن ... 
امیدوارم بتونیم مفید باشیم و از خودمون جای مال و ثروت و ... اخلاق خوب و انسان دوستی به جا بذاریم ...

پاسخ:
خداوند رفتگان شما رو هم بیامرزد...
امید که از خود نامی نیک و جاودان به یادگار بگذاریم :)
آخی...
روحشون شاد باشه :( :)
پاسخ:
ممنونم :)
خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه...
خدا رحمتشون کنه .تقصیر عمه های خودی نیست شاید که اینقدر بی تفاوت و سردن ژنشون فکر کنم بنده خدا اینجوریه چون همیشه اکثرا میگن عمه های بی تفاوتی داریم :)))
پاسخ:
مهر و مهربانی فارغ از روابط خانوادگی می‌تونه جریان داشته باشه..
گاهی یک دوست خوب از برادر هم به آدم نزدیک تره.....
خدا رحمتشون کنه ...
پاسخ:
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">