آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

احساسم را به دار آویخته ام

دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۵۳ ب.ظ
نویسنده : حمید آبان

احساسم را به دار آویخته ام

انتظار برای لحظه ای نگاه تو

آب می کند شمع سوزان درونم را

واژه های دوست داشتنی

سالهاست که به حبس ابد محکوم شده اند

احساسم را به دار آویخته ام

هنگامه های دوست داشتنت

نگاهم کور می شود

پشت تبلور یک حس مبهم

و تو را تکرار میکنم

در آهستگی زمان

احساسم را به دار آویخته ام

سهم من از تمام تو

آرزوی تک واژه های پر از ابهام بود

حرف هایی که فاصله دار

حس بی جان مرا خراش می داد

پ ن: به وقت فراموشخانه

چکامه

حس عجیبیه، واسه من جدیده ولی خیلی خوب ازش گفتین
حسی خاک گرفته
که گاه از پستوی فراموشی بیرون می جهد
بی آنکه بپرسد چه ها گذشت
بر این حادثه های پر تکرار

درود و سپاس از حضور پر مهرتان... :)
درک می کنم ، حتی شاید گاهی این احساس است که ما را به دار میاویزد ...
شاید گاهی به مسلخ احساس می رویم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">