آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

به وقت نوجوانی

چهارشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۱۰ ق.ظ

دوم یا سوم راهنمایی بودم، حدوداً دوازده یا سیزده ساله، یه آقایی تو مدرسه ما بود که تو بخش آموزش کارمند بود، هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد! وقت هایی که معلم نداشتیم، میومد و کلاس رو مدیریت میکرد. نکته ای که در این مرد وجود داشت، علاقه به حرف زدن درباره عرفان و تصوف و مولانا و شمس و ... بود. برای ما از قصه های مثنوی معنوی میگفت، و تا آخر زنگ اون قصه رو باز می کرد و کلی حرف های قلبمه سلمبه می زد که نود درصد کلاس از روی نفهمیدن حرفاش خوابشون می گرفت. من اما با اینکه نصف حرفاشو نمی فهمیدم، بهترین ساعات مدرسه رو در کلاس این مرد میگذروندم. غرق میشدم توی دنیای مولانا و قصه های مثنوی معنوی رو با جان و دل گوش می کردم. اینکه میگم نمی فهمیدیم، دلیلش این بود که این بنده خدا بالای دیپلم حرف میزد و ما هنوز سیکل هم نگرفته بودیم. بهترین کلاس ها از نظر من کلاس ادبیات فارسی بود، همون سالها هم یه معلم جوان داشتیم که باز متاسفانه اسمش یادم نمیاد، اما برامون از شاهنامه و گلستان و بوستان میخوند و سعی میکرد ما رو با ادبیات فارسی آشتی بده، و باز این فقط من بودم که از این کلاس و حرف ها بی نهایت لذت می بردم. پیشینه نوجوانی و جوانی من ایجاب می کرد دوم دبیرستان رشته انسانی رو انتخاب کنم و ادبیات بخونم، رشته ای که عاشقانه دوستش داشتم. اما جبر جغرافیایی و جو خونه ما طوری بود که یا باید ریاضی فیزیک میخوندم، یا علوم تجربی، و از اونجایی که علوم رو بیشتر دوست داشتم، وارد رشته تجربی شدم، رشته ای که با رویای پزشک شدن پا به عرصه اش گذاشتم. اما همیشه ته دلم پیش بچه های انسانی و کلاس ادبیات بود. ادبیات بخشی از وجود من بود که نمی تونستم از خودم جدا کنم، چنانچه هنوز هم حسرت سالهایی رو میخورم که میتونستم تو کلاس های دکتر شفیعی تو دانشگاه تهران باشم و بجاش جایی بودم که بهش تعلق خاطر نداشتم. معلمی رو دوست داشتم، معلمی که سر کلاس برای بچه ها از گلستان و شاهنامه بگه، بچه ها رو غرق کنه تو دنیای خیال شعر و داستان، اما شدم معلمی که فرق کربوهیدارت و پروتئین و ساختار سلول ها رو به بچه ها یاد میده، و هیچ وقت از کارش لذت نمی بره، اما همینم غنیمته، میشد که خیلی دور تر بشم از دنیای آموزش و گذرم به نوشتن و خوندن نیفته...

پ ن: توصیه برادرانه من به بچه هایی که این روزها درگیر درس و مدرسه هستن اینه که مسیری رو انتخاب کنید که بهش علاقه قلبی دارید، هیچ وقت بخاطر خانواده یا هیچ کس دیگه ای مسیر زندگیتون رو تغییر ندید، آخرش هیچکس مسئولیت مسیری که طی کردید رو قبول نمیکنه و این خود شمایید که مسئول تمام تصمیم هاتون هستید.

پ ن: بین بچه هایی که بعنوان معلم باهاشون کار کردم، استعدادهای زیادی دیدم که هیچ ربطی به رشته تجربی و پزشکی نداشتن، اما به اصرار خانواده توی این مسیر بودن، و مطمئنم به اونچه که باید نمیرسن...

  • حمید آبان

ادبیات

نوستالژی

نظرات  (۶)

سلام
چقدر این دغدغه‌تون شبیه من بود. خیلی زیاد
من سر از رشته معارف در اوردم و دانشگاه، حقوق خوندم. رشته ای که دوستش داشتم. هنوزم دارم، اما هیچی مثل هنر، روحم رو آروم نمی‌کنه.
همیشه به کسانی که تو سن انتخاب کار و شغل هستن، می‌گم برید سراغ رشته، کاری که از لحاظ روحی ارضاتون کنه. مطمئن باشید تو هر رشته‌ای که درس می‌خونید، اگه خوب کار کنید، کار هست.
ممکنه آدم خیلی چیزها رو دوست داشته باشه، اما فقط یه چیز اون حس لذت رو بهش می‌ده
با اینکه از بچگی کتاب‌خون بودم و الان دستی در نوشتن دارم، ولی همیشه حسرت هنرنخوندن دارم.
هنر...
پاسخ:
این هنر و ادبیات گویی ریشه در فطرت بعضی آدما داره که بسته به شرایط شکوفا میشه و گاه به دست فراموشی سپرده میشه...
خوشحالم برای شما که در رشته ای تحصیل کردید که به علاقه و استعداد شما نزدیکه
هنر نخوندید، ولی قطعا هنرمندانه میتونید زندگی کنید، به هنر ادامه بدید، به هر روی که روح شما رو ارضا میکنه :)
سپاس از حضور پر مهرتان..
  • سمیرا شیری
  • چقدر زیبا و جذاب :)
    آشنایی من با ادبیات شیرین کهن و مولانا به خونه‌ی مادربزرگه، کتابخونه‌ی رؤیاییش و دایی‌های عارف مسلکم برمیگرده که به من هم از همون زمان کودکی شیرینی زندگی ادیبانه رو چشوندن و منو دیوونه‌ی مولانا کردن :)
    یه نکته‌ی مهم و چیزی که همیشه ازش حرص میخورم و واقعا قلبم رو به درد میاد، بی‌توجهی بعضی از خونواده‌ها به علایق بچه‌هاشونه و این تدبیرها و مثلا آینده‌نگری‌هایی که هیچ وقت ندیدم به موفقیت و حال خوب بچشون منجر بشه.
     البته یه نکته هم هست و اونم اینه که پیگیری علاقه در کشور ما نباید لزوما به معنای تحصیل در یک رشته‌ی دانشگاهی متناسب با اون باشه و یه جورایی اشتباه کار اینجاست که واقعیت دانشگاه و تحصیلات آکادمیک در ایران جدی گرفته نمیشه، مرگ استعدادها و علایق به خاطر فشارهای علم‌آموزی اجباری و تحصیلات نادیده گرفته میشه. من همیشه یه جوری بچه‌هارو متوجه علایقشون و شناخت اون‌ها میکنم که هر طور که شده دنبالش رو بگیرن اما نه لزوما از راه دانشگاه. خود من شیفته‌ی ادبیات فارسی بودم و هستم اما به عنوان رشته‌ی دانشگاهی انتخابش نکردم چون میدونستم موانع و فشارها و بایدها و نبایدهای تحصیلی باعث میشه ازش زده بشم و عطای اون چیزی که با ادبیات به دنبالش بودم رو به لقاش ببخشم؛بنابراین ادبیات خوندم اما نه ادبیات فارسی... در عین حال در هیچ برهه‌ای زندگیم از ادبیات نقل و نبات خودمون جدا نبوده. به نظر من شما هم چیزی رو از دست ندادین؛ هر چند شاید اگه ادبیات میخوندین یه معلم عاشق می‌شدین اما اینم در نظر بگیرین که ممکن بود تلاش‌کردن برای سرفصل‌های اجباری و نیازهای اساتید، کلا از ادبیات بیزارتون میکرد. همچنان که کم‌ندیدیم ادمایی رو که بعد از دانشگاه میگن این رشته اصلا اون چیزی که فکرشو میکردیم نبود( کسانی که ادبیات خوندن حرف منو خوب میفهمن) و کم نیستن دبیرها و اساتید ادبیاتی که خالی از هر نوع ذوق و عشق و هنرند... مگه ما چند نفر شبیه استاد شفیعی‌کدکنی و زرین‌کوب و همایی و ... داریم؟!
    ببخشید طولانی شد.

    پاسخ:
    جای کلام شیرین و ارزشمند شما اینجا به شدت حس میشد، همیشه حرف هایی میزنید که جایی برای رد و نقد نمیگذاره...
    درسته، و من دلخوشم به همین خواندن آثار ارزشمند بزرگان و غرق شدن در دنیای اعجاب انگیز اونها، بی آنکه دانش و سواد کافی ادبی داشته باشم..
    درونمایه این پست بیشتر توجه به استعداد و علاقه بود، که خب علاقه خودم به ادبیات هم عنوان شد..
    باز هم از حضور سبز و کلام پر مهرتون سپاسگزارم...
    نمیدونم چه حس قشنگی توی ادبیات مخفی شده که آدم رو‌ساعت ها در خودش غرق میکنه
    خداروشکر که معلم های خوبی داشتین تا این حس قشنگ رو بهتون هدیه بدن 

    درباره ی این انتخاب رشته ی تحصیلی ، واقعا سخته که آدم بخواد به خانواده اش بگه که دوست داره جای دکتر و مهندس ، یه هنرمند یا نویسنده ی عالی بشه ...
    اما با این وجود امیدوارم دانش آموزا بتونن به اون رشته ای که واقعا دوستش دارن برسن و توش پیشرفت کنن 

    ان‌شاءالله توی شغلتون موفق باشین و در کنار کربوهیدرات ها و ... به بوستان و‌گلستان هم توجهی کنین و از زندگیتون لذت ببرین
    پاسخ:
    امیدوارم ما پدران و مادرانی باشیم که در مسیر شکوفایی استعداد های فرزندانمان قدم برداریم و فکر نکنیم در تعیین و تغییر سرنوشت اونها حقی داریم...
    ممنون از حضور سبز و کلام ارزشمند شما که با حضورتون بر این محفل نور می آورید..
    با آرزوی بهترین ها برای شما :)
    پ . ن 2 : نمونش برادر من . از اول علاقه ای به رشته تجربی نداشت و با اصرار پدرم رفت . اما درس خون بود . رتبش شد 72 توی کنکور . شد دانشجوی پزشکی دانشگاه فردوسی مشهد اون هم با توصیه های مردم و دیگران . الآن بعد از دوازده سال حتی مُهر نگرفته و به عنوان سرباز صفر مشغول خدمت ...
    گفتم که عبرت بشه ...
    پاسخ:
    یه وقتایی هم اینجوری میشه، آدم بین راه کم میاره و همه چیز رو میذاره کنار، یه جور حرکت انتحاری...!
    نفس حرفتون درسته ها ولی خب، نون و آب چی میشه؟

    شما با همون مولانا و ادبیات فارسی اگه پیش میرفتین و به قول خودتون به علایقتون میرسیدین، الان چی داشتین بخورین؟؟

    بچه تا بچه است ممکنه عقلش نرسه و چیزهایی رو بر اساس علاقه و میل ش انتخاب کنه ولی برای آینده ش ثمری نداشته باشه، واسه همین بهتره کمی هم آینده نگر بود، کمی فارغ از علاقه معقول بود و حسابگر!
    پاسخ:
    وقتی کاری رو که قلباً دوسش داری انجام بدی، موفقیت هم ایجاد میشه..
    قبول دارم ادبیات و این دست رشته ها بازار کار مناسبی نداره، اما وقتی عشق و علاقه باشه، راه پول در آوردن هم پیدا میشه، روی صحبتم با اونهاییه که تو مسیر اشتباه قدم بر میدارن، ممکنه یک دانش آموز تو زمینه های هنر و فنی استعداد خوبی داشته باشه، اما به اصرار پدر یا مادر ریاضی و مهندسی یا حتی تجربی و رشته های مرتبط با اون رو بخونه. اون میتونست نجار، مکانیک، نقاش یا حتی یک تاجر موفق بشه، ولی سالهای طلایی زندگی رو با درس خوندن تو یک رشته اشتباه تباه کرده...
    شناسایی استعدادها و پر و بال دادن به اون آدم ها رو تو مسیر موفقیت قرار میده، و عکس این موضوع شکست به دنبال داره (البته همه این حرفها نسبیه و نظر مطلقی وجود نداره)
  • معلمی از جنس اینده
  • خیلی زیبا نوشته بودی.
    پاسخ:
    زیبا می نگرید.. :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">