آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

کتاب؛ خواندن یا نخواندن؟!

دوشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۸، ۰۸:۰۹ ق.ظ
نویسنده : حمید آبان

دیکتاتور ها میخواهـند:

شما کتاب نخوانید
و همیشه در ترافیک بمانید
مواد و الکل بزنید
و سر موضوعات کوچک به جان هـم بیافتید
زمان و آگاهی را آرام آرام از دست بدهـید
و چیزی بزرگ در درون شما به نام " اُمید " را نابود کنند!

عکس تزئینی (چرا از این صحنه ها تو مترو و اتوبوس کم می بینیم؟)

بچه که بودم، با خوندن کتاب هایی مثل قصه های خوب برای بچه های خوب، شیرشاه، جادوگر شهر اُز و ... احساس خوبی داشتم، اما ته دلم میخواستم کتاب های بزرگتر ها رو هم بخونم و البته بفهمم! فکر می کردم کتاب هرچی قطر بیشتری و تعداد صفحات بیشتری داشته باشه، کتاب بهتریه، بخاطر همین دلم میخواست تو قفسه کتابام بجای اون کتاب داستان های مربعی شکل که وقتی می چیدی انگار به صفحه کاغذ گذاشتی تو قفسه (از بس که نازک بود) کتاب های قطور و حجیمی بذارم که جلوه بهتری داشته باشه! یادمه یه کم بزرگتر شده بودم و به بابام گفته بودم برام یه کتاب علمی بگیره، نمی دونستم هم درباره چی باشه، اما علمی باشه! مثلا دلم میخواست در مورد نجوم و ستاره ها باشه (تصورات ذهنی خودم)! بابام هم رفته بود کتابفروشی گفته بود برای پسرم که مثلاً شیش هفت سالشه کتاب علمی چی دارید؟ آقاهه هم یه کتاب داده بود به اسم "سفرهای علمی"! اونایی که هم سن و سال من هستن یادشونه، شبکه 2 یه کارتون نشون میداد به اسم سفرهای علمی، یه خانم معلمی بود با اتوبوس جادوییش بچه ها رو در حد میکروسکوپی کوچیک می کرد و مثلاً می برد تو بدن انسان و بصورت میدانی بهشون درس میداد! این کتابه داستان یکی از قسمت های اون کارتون بود! قیافه من اولش مثل سیامک انصاری بود که به دوربین نگاه می کرد :| منو باش که منتظر بودم در مورد نیل آرمسترانگ و یوری گاگارین و سفینه ها و آدم فضایی ها کتاب بخونم، اما دریغ که خانم فریزر و سفر به درون بدن انسان نصیبم شده بود!! خلاصه از خیر سپردن اینکه برام کتاب علمی بخرید گذشتم و تصمیم گرفتم بزرگتر که شدم خودم کتابایی که دلم میخواد بخرم و بخونم. بعضی اوقات از کتابخونه مدرسه هم کتاب قرض می گرفتم که بیشترش کتابهای منتشر شده کانون پرورش فکری کودکان بود. یه جای دیگه گفته بودم که چقدر به ادبیات علاقه داشتم، و بخاطر همین دوست داشتم داستان های شاهنامه و گلستان و حافظ هم بخونم، اما تو نوجوانی معنی شعرها و کلمات رو نمی فهمیدم، بخاطر همین هیچ وقت از خوندن اونها لذت نمی بردم، اما از شنیدن تعابیر این اشعار از زبان معلم ها بی نهایت کیف می کردم. یادمه تو دوران راهنمایی ما رو از مدرسه بردن نمایشگاه کتاب (اون وقتا هنوز تو محل دائمی برگزار میشد)، از دیدن اون همه کتاب های رنگارنگ به وجد اومده بودم، اما پول توی جیبم کفاف خرید کتاب هایی که دوست داشتم رو نمی داد، برای همین به خرید یکی دو تا کتاب راضی شدم، موقع برگشتن یکی از همکلاسی ها داخل اتوبوس یه کتاب بهم نشون داد که بخشی از قصه های شاهنامه به زبان ساده نوشته شده بود، یک دوره چند جلدی بود که این فقط یکیش بود. ازش گرفتم و چند ضفحه ای خوندم همونجا، چشمام برق می زد، قصه رستم بود و نبردش با سهراب، و چند تا قصه دیگه، ازش خواستم بهم قرض بده، اما گفت پیداش کرده و بهم گفت اگه دوسش داری هزار تومن بده کتاب مال خودت (از این بچه شرهای مدرسه بود که داشت مثلاً تجارت می کرد، اونم با کتابی که وسط محوطه پیداش کرده بود)، منم خریدمش و عذاب وجدان مال خری تا ابد به گردنم موند!! همینقدر که مردد بودم این قسمت رو بنویسم یا نه! اون کتابه هنوزم تو کتابخونه اتاقم تو خونه مادرم هست و هر بار با دیدنش به این فکر می کنم که کارم درست بوده یا نه!!! چون همیشه شک داشتم پیداش کرده بود یا ...؟

سالها گذشت و علاقه من به کتاب کم نشد، دوران دبیرستان تب خوندن بوف کور صادق هدایت بین بچه ها افتاده بود و از طرفی دیگه به توصیه معلم ها خوندن کتاب های دکتر شریعتی هم به فهرست علاقمندی های من اضافه شده بود، با صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو آشنا شده بودم، با کلیدر محمود دولت آبادی، چشم هایش بزرگ علوی، و خیلی کتاب ها و نویسنده های دیگه که اثرات اون روزها توی همون کتابخونه که گفتم مشهوده. خلاصه که کتاب و کتاب خوندن روزگاری جزء لاینفک زندگی من بود و این روزها بخاطر مشغله های ذهنی وقتی کتاب دستم می گیرم، بعد از چند صفحه نمی دونم چی خوندم و کجای داستانم، برای همین کنار میذارم و به این فکر میکنم داره چه بلایی سر من میاد؟

نوستالژی کتاب

چه کودکی و نوجوانی پر کتابی !
و چقدر خوب که همیشه در حال خوندن کتاب بودین و حواستون به پرورش ذهنتون بود ... 

بله ... مشغله ها زیادن اما حتی یک صفحه کتاب خوندن در روز ، اون هم در وقت های بی استفاده ،  مثلا تو راه رسیدن به محل کار  هم غنیمته ...

و ما به این اوقاتی که غنیمت می‌خوانیم دلخوشیم :)
سلام علیکم
الحمدلله علی‌رغم تمام مشغله‌ها، هنوز نذاشتم کتاب ازم جدا بشه، ولی به ندرت توی اتوبوس و مترو کتاب می‌خونم. به چند دلیل
۱- سنگین‌شدن کیف
۲- کلا نمی‌تونم تکه تکه کتاب بخونم، مطلب از دستم درمیره. چندبار امتحان کردم و نتیجه نداد.
۳- خراب شدن گوشه‌های کتاب، و اینم ناراحتم می‌کنه.
به نظرم فقط زمانی میشه تو مسیر کتاب خوند که راه طولانی باشه. مثلا بین‌شهری. همین چندوقت پیش، مسافرت رفتیم، زمینی. یه کتاب نسبتا حجیم را در مسیر تمام کردم. خیلی حس خوبی بود.
و یه نکته دیگه
الحمدلله تو بچگی‌هام، اون موقع که از کل نمایشگاه کتاب، فقط یه غرفه کودک و نوجوان بود، پدر و خصوصاً مادر، می‌گشتن، وقت می‌داشتن و برامون کتاب می‌خریدن. کتاب‌های خوب و ایرانی. به ندرت داستان خارجی می‌خرید. هنوز هم سلیقه‌ام، همینه کتاب‌های خارجی با فرهنگ و سبک‌زندگی ما هماهنگی نداره. یادمه یه بار ناتوردشت رو از دوستی گرفتم که بخونم. واقعاً اعصابم از محتوای کتاب بهم ریخت...
نمی‌گم کتاب خوب ایرانی زیاد داریم، نه، اما ترجیح داره برام خوندنشون، اونم نه از جنس عامه‌پسند و سیاه‌نمایی.
موفق باشید
درود و عرض ادب
خوشحالم که بین همه مشغله های زندگی کتاب و مطالعه رو کنار نگذاشتید :)
بهتون حق میدم، بخصوص برای خانم ها شاید سخت باشه، و باز درکتون میکنم چون من هم نمی تونم تکه تکه کتاب بخونم!
پدرها و مادرها نقش اساسی و مهمی در شکل گیری شخصیت ما دارند، و کتاب خوان شدن یا نشدن ما هم ابتدا در خانواده و بعد در محیط زندگی رقم میخوره، اصولا اکتساب از محیط (ترویج فرهنگ کتابخوانی) به بالا بردن سرانه مطالعه کمک زیادی میکنه..
کتاب های خارجی خوبی هم وجود دارند که بهتره کمی با دید بازتر بهشون نگاه کنید، مثلا من کتاب کوری و بینایی ساراماگو رو پیشنهاد میکنم به شما :)
در پایان ممنونم از حضور اینچنین پر مهرتان...
تجدیدخاطره‌ای عالی بود؛ ممنونم که بازم دل ما رو بردید به خونه‌ی رویایی مادربزرگه! وقتی اونجا می‌رفتیم، بعدازظهرها همه می‌رفتن تو باغ، هر کسی کاری می‌کرد، نوه‌ها هر کدوم از یه سر و کول در حال بالا رفتن بودن، اما من معمولا چشمم دنبال دایی‌ها بود؛ اولین و جذاب‌ترین مردان زندگی من :) آدم‌های کم‌حرف و جالبی که یا تو موسیقی و اندیشه و خیال غرق بودن یا توی کتاب‌هاشون. همیشه دوست داشتم ژست دایی‌ سعید رو بگیرم، وقتی کسی خونه نبود، اداشو درمی‌آوردم، می‌رفتم جلو کتابخونشون می‌نشستم و با کلی ادا اطوار یه کتاب گنده رو دستم می‌گرفتم( که اون روزها نمی‌تونستم اسمشو بخونم ولی امروز میدونم که اون کتاب یا غزلیات شمس بود یا کلیات سعدی چون جلد خوش‌رنگی داشتند)، عینک دایی رو می‌زدم و شروع می‌کردم به ورق زدن صفحات و ادای کتابخون‌هارو درآوردن. کم‌کم این ادا درآوردن‌ها، بعد از باسواد شدن رنگ واقعیت گرفت با کتاب‌های علمی، داستانی و تاتی تاتی کردن در عالم کتاب‌هایی که هیچی از اونا نمی‌فهمیدم اما تب و تاب و جوش و خروشی وصف نشدنی به دلم مینداختن، باعث شدن دوز راضی شدنم به زندگی معمولی و روتین بالا بره و گاهی هیچی راضیم نکنه. فهمیدم دنیای دایی سعید چقدر جذاب و دلچسبه و فهمیدم همین دنیای کتاب‌هاش باعث شده که همیشه در میان جمع و دلش جای دیگری باشه، اصلا با روزمرگی‌های ما سر و کاری نداشت. انصافا اگه کتاب نبود، آدم‌ها با این زندگی تکراری می‌خواستن چجوری کنار بیان؟!
خوشحالم که خاطرات خوبتون مرور شد :)
همه ما یه دایی یا عمو یا بزرگتر داریم که الگوی ما بودن زمان بچگی، و چه خوشبخت هستن بچه هایی که الگوی کتابخوانی مثل دایی سعید شما داشتن :)
دنیای کتابخوان ها (بخوانیم کتابخوار!) خیلی زیبا تر از دنیای دیگرانه، ای کاش فریضه ای بود که مطالعه کتاب رو واجب میکرد ..
ممنون از حضور همواره سبز شما، پیام هاتون دلگرمی این نوشته هاست :)
واقعا به عنوان یه معلم همیشه حسرت می‌خورم که کاش کارهایی که خانم فریزر می‌کرد رو آدم بتونه در دنیای واقعی هم انجام بده و به این شکل جذاب همه چیز رو به بچه‌ها آموزش بده.
قصۀ کتاب‌خون شدن اغلب‌مون تقریبا شبیه همه، منم اولین کتابی که برام خریدن قصۀ آب بود و هیچ جذابیتی برام نداشت. برعکس کتاب‌هایی که برای خواهرم می‌خریدن داستانی بود مثل با خانمان و شاهزاده و گدا. اونم چون اغلب قهر بودیم باهم نمی‌تونستم به کتاب‌هاش دسترسی داشته باشم:)

من هم تو زندگی معلمی خودم دلم میخواست قدرت خانم فریزر رو داشتم، و همیشه سعی میکنم برای تدریس خلاقیت به خرج بدم، البته در حد توانم :)
امان از قهر و آشتی های بچگی :)
منم از بچگی به کتاب علاقه داشتم و هنوز که هنوزه یه عالمه کتاب صفحه کاغذی دارم که برای تولد یا هدیه دادن به بچه ها داره کم کم خرج میشه. 
راستش تعجب نمی کنم از زمان حالتون، انقدر گرفتاری ها و درگیری های روزمره زیاد شده که دیگه تمرکزی واسه آدم نمی مونه، مخصوصا کسی که مسئولیت یه خونواده رو داره به یه آینده نامشخص نگاه می کنه. 

بعدها دلتون برای اون کتاب هایی که هدیه میدید تنگ میشه :)
روزگار خوبی نیست، مشغولیت های ذهنی نسبت به گذشته خیلی زیاد شده، و امید به آینده کمرنگ تر، و این ها همه خسته میکنه آدمو...
D:
ممنونم :)
زنده باد :)
دست من نیست...
به معنای واقعی کلمه معتادم :)
اصلا نمی تونم ترک کنم!
اعتیاد به کتاب بهترین اعتیاد دنیاست :)
تبریک میگم برای این حسی که نسبت به کتاب و کتابخوانی دارید ..
فقط این نکته که اون موقع با هزار تومن می‌شد کتاب خرید! (یا حداقل دوستتون به هزار تومن راضی بوده :دی)
فکر کنم کتابه دو هزار تومن قیمتش بود :) همون هزار تومن هم چند روز بعد بهش دادم :))
دقیقاا!
منم بچه بودم، دیگه این کتاب کاغذیایی که تو داروخونه ها میفروختن، ارضام نمی کرد. به مامانم میگفتم کتاب قطور میخوام. کم کم از این کتاب های مثل دار و حکایت برام خریدن، بعد یک مدتی اوناها هم راضیم نمیکردن :)  بعدش شروع کردم به مجموعه خوندن، مجموعه جودی، علوم ترسناک، تن تن، رامونا و ... .
الان دیگه خداروشکر هر کتابی رو میتونم بخونم ^-^
+اون کتاب رستم و سهرابی که گفتین، برگردانش آتوسا صالحی نیست؟
تن تن هم دوست داشتم، یه فکاهی مصور ازش داشتم و کارتونش هم همیشه نگاه می کردم :)
عادت به کتاب خوندن از بهترین عادت های دنیاست، هیچ وقت ترکش نکنید..
+ خیلی سال میگذره، راستش یادم نیست، آخر هفته که برم خونه مادرم چک می کنم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">