آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

روز پنجم (قسمت آخر)

چهارشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۵۰ ب.ظ

از هفته دوم همه چیز شکل و ظاهر منظم تری به خودش گرفت، صبح بعد از بیدارباش تمرین رژه، بعد کلاس های عقیدتی تا ظهر، وعده نماز و ناهار، کلاس های شناخت و معرفت جنگ و دوباره تمرین رژه و باقی ماجرا... بهترین قسمت دوران آموزشی برای بچه ها کلاس های عقیدتی بود، چون می تونستن چرت بزنن! یادمه یه روز یه استادی با سرعت اومد داخل کلاس و با صدای بلند چرت همه رو پاره کرد. مدرس های کلاس های عقیدتی بازنشسته های نیرو هوایی بودن اغلب که برای ما از احکام و دین حرف میزدن. برگردیم به اون آقاهه که با یه انرژی عجیبی کلاس رو گرفت دستش و شروع کرد از معجزات حرف زدن، بیشتر حرفاش احساسی و از جنس سر به راه شدن آدم بدهایی بود که مثلا خواب یکی از معصومین رو دیده بودن و توبه کرده بودن.. یه بوفه خیلی خوب هم داشت ساختمان عقیدتی، پر از خوراکی و ساندویج، که به جاذبه های اونجا اضافه می کرد.

از هفته دوم ما کار با اسلحه رو هم شروع کرده بودیم، و ژ3 های چهل پنجاه سال پیش ارتش (تاریخ روی بعضی اسلحه ها به قبل از انقلاب برمیگشت) رو هر روز تحویل می گرفتیم و با گازوئیل و سمبه اجزاء باز شده اسلحه رو تمیز می کردیم. تو یک تاریخ مشخصی ما رو به میدون تیر بردن و وسط بیابون خدا تیر در می کردیم! یه بنده خدایی بود که وقتی اصول به دست فنگ و پافنگ رو اجرا میکرد، تفنگ به سر و صورتش میخورد و موجبات خنده گروهان میشد (دلم براش میسوخت). روز میدون تیر، همه از این میترسیدن که کنار این بنده خدا قرار بگیرن، که به کمک فرمانده گردان از شلیک صرف نظر کرد و از دسته جدا شد! بماند که یکی دیگه جای خالیشو پر کرد :)

هفته آخر هم تو اردوگاه و تو چادر سر کردیم، و من همون روز اول که به نصب چادر و هزار کوفت دیگه گذشته بود و جانی در تن نداشتم، برای شب نگهبان (پاسدار) شدم، چادر پاسدارخونه دو وجب از زمین فاصله داشت و کفش هیچی نبود جز زمین خدا، و ما برای دو ساعت میتونستیم اونجا بخوابیم! اواخر مهر ماه بود، هوای روز هنوز گرمای تابستون رو داشت، اما شب های کویر سرد استخوان سوز بود! شب رو با لرز سر کردیم و بعد از نگهبانی، بدون استراحت و خواب روز دوم اردوگاه رو پیش گرفتیم، و هیچی بدتر از این نبود که ما آب کافی حتی برای شستن صورت و سرمون هم نداشتیم! یک هفته با کوله باری از خاک و عرق زندگی کردیم و وقتی رسیدیم تهران یه مشت سرباز از جنگ برگشته بودیم که مردم از دیدن ما وحشت میکردن!

بعد از چند روز استراحت پایان دوره، مراسم سردوشی برگزار شد و هر کدوم تقسیم شدیم و رفتیم پی زندگیمون...

پایان

پ ن: کل دوران سربازی من از شهریور 95 تا خرداد 97 بود، و این خاطرات مربوط به شهریور و مهر 95 هست که از نظر ارزشمندتون گذروندید.

پ ن: سربازی با همه خاطرات تلخ و شیرین، تنها حسنی که داره اینه که شخصیت آدم زیر سخت گیری های نظامی خرد و له میشه و از نو آدم دیگه ای ساخته میشه، گاهی این آدم جدید آدم بهتریه و گاهی نه...!

پ ن: تمام این دوران روی تقویم 21 ماه بود، اما برای من مثل خواب اصحاب کهف گذشت، و دوران قبل از سربازی و بعد از سربازی من به اندازه ده سال تغییر داشت! تغییراتی که جملگی بهش واقف هستید..

روز اول | روز دوم | روز سوم | روز چهارم

۹۸/۰۳/۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۰
حمید آبان

سربازی

نظرات  (۱۰)

چون دیر رسیده بودم نشستم از روز اول خوندم همه رو.
به نظرم برای شما هر چقدر سخت بوده باشه برای همسرتون دوبرابر سخت بوده. خدا رو شکر که تموم شده اون روزها.
برادر من سال 74 رفته بود سربازی، اون سال‌ها ما حتی خونه‌مون تلفن نداشتیم، چه برسه به موبایل، هر دو هفته یه بار شاید زنگ می‌زد خونۀ عمه‌ام و ما از این طریق ازش خبردار می‌شدیم:)
یادمه که مامانم‌اینا ماهی یه بار کلی خوراکی می‌گرفتن و می‌رفتن دیدنش. وقتی هم برگشت پوست و استخوان شده بود.
البته الان دیگه فکر نمی‌کنم به سختی اون سال‌ها باشه نه؟
پاسخ:
ممنون که وقت گذاشتید برای خواندن :)
قطعاً برای همسرم هم بسیار سخت گذشته، اما جنس سختی های من به رنگ نگرانی بود، بیم از آینده، و زندگی مشترکی که تازه شروع شده بود، با دنیایی از مسئولیت که من به دلیل دور بودن بیشتر نگران اون شرایط بودم..
برادر من هم سال ۷۶ رفت سربازی، و شرایطی شبیه برادر شما داشت، توصیف اون شرایط من رو به اون سالها برد :)
بعضی جاها هنوزم سخته، مثل لب مرز ، ولی در کل به سختی گذشته نیست..

سربازی اتلاف عمر جووناست به نظرم ، خصوصا تو این دوره و زمونه که سرعت دنیا انقدر زیاده که دو سال به اندازه 10 سال میتونه شخص رو عقب نگه داره. دوران آموزشی شاید برای همه مفید باشه اما دو سال منطقی نیست. فکر کنید کسی که تو یه رشته ای تحصیل کرده و کلی هم زحمت کشیده، بعد 2 سال چقدر یادش میمونه که بخواد برگرده و کار کنه. تخصص گرایی هم که کلا معنا نداره، اگه پارتی داشته باشه شاید بتونه بره تو یه بخش مرتبط با رشته اش.
پاسخ:
واقعا اتلاف وقته، همه اونچه بعنوان مرد شدن ازش یاد میکنن، توی دو ماه آموزشی رقم میخوره و بعدش دیگه هیچی...
ممنون از نظر شما
۲۳ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۳۳ هیوا جعفری
اصلن کاری به مدتش نداره، گاهی وقتا انقدر اتفاقات خوب و بد میفته که وقتی برمیگردی عقب اندازه ده سال خاطره داری. به سلامتی دیگه تموم شده و می مونه همین خاطره ها...
پاسخ:
درسته می فرمایید
اما دو سال گذشته ی کشور همونطور که میدونید انقدر قیمت ها بالا رفت که ما رو ده سال عقب انداخت، مایی که پشتوانه ای جز خودمون نداشتیم..
سلامت باشید :)
صدالبته...
پاسخ:
زنده باشید :)
نه اون نبود :)
پاسخ:
خب پس حتما ببینید :)
فیلم های خوب هم به تقویت قوه تخیل و نویسندگی خیلی کمک میکنه، جهان بینی انسان رو کامل تر میکنه.. مثل کتاب..
همون فیلمی نیست که سربازه حاضر نمیشه تفنگ دستش بگیره؟
پاسخ:
نمیدونم :)
خیلی سال پیش دیدم این فیلم رو و بعضی صحنه های مهمش به یادم هست.
یه گوگل کنید دستتون میاد دیدین یا نه :)
باشد :)
پاسخ:
سپاس :)
فیلم دو بخشه، بخش اول شما با محیط پادگان و سربازی آشنا میشید، بخش دوم پارادوکس های هویتی سربازهای امریکایی در مواجهه با جنگ و کشتن آدم ها که در جریان جنگ ویتنام رقم میخوره..
سکانس های تاثیرگذاری داره که مختص خود استنلی کوبریکه..
:))
من هنوزم میخوام برم سربازی D:
پاسخ:
پیشنهاد میکنم فیلم غلاف تمام فلزی رو ببینید (البته سانسور شده) :)
واقعا سربازی برای مرد لازمه!
پاسخ:
با همون دو ماه آموزشی موافقم، لازمه، اما بقیه اش وقت و زندگی آدم بی حاصل میگذره...
خوب بوده ‌که :)
چه جالب که میگین گاهی این آدم جدید آدم خوبی نیست...
من همیشه فکر می کردم اون آدم جدیده آدم بهتریه و واسه همین دوست دارم برم سربازی :))
پاسخ:
یه جمله ای هست که میگن داوینچی بعد از کشیدن نقاشی شام آخر گفته؛ نیکی و بدی یک چهره دارند، همه چیز به آن بسته است که چه زمانی سر راه انسان قرار بگیرند..
بهتر یا بدتر شدن آدم بعد از سربازی به عوامل مختلفی بستگی داره، همونطور که تو زندگی هم چنین قاعده ای جریان داره...

+ اگه چنین امکانی هم بود که برید سربازی، تا نرفتین هیچی ازش نمیدونین! و هیچ وقت نمیگفتین دوست دارم برم سربازی :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">