آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

آدم ها!

سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۰۰ ب.ظ

وقت هایی بوده در زندگی مان که برای کسی ارزش زیادی قائل بوده ایم، پای همه حرف هایش نشسته ایم، کلامش برایمان حجت بوده، و جز راستی و درستی از او انتظاری نداشتیم. به حرف های دیگران که زیر سوالش ببرند، واکنش نشان داده ایم و سر آخر او مراد بوده و ما مرید مرام و منش او... اما یک روز، یک روز بخصوص رشته تمام افکارمان پاره شده، تورم باد به غب غب افتاده اش که از اهمیت ما به حرف هایش نمایان شده، پشیمانمان می کند که چه کرده ایم و چه بزرگش کرده ایم، که حال برایمان بزرگی می کند. روزگاری مرید تواضع و فروتنی اش بودیم و اکنون به غرور و تکبرش نفرت می ورزیم. به راستی چرا اینگونه ایم؟ چرا قامت مان به کلام تحسین برانگیز دیگران روزی کوچک می شود؟ در مقام قضاوت قرار می گیرد، و چکش حکیمانه اش را بر فرق سرمان می کوبد.. برای ما راه زندگی تعیین می کند، از آنچه او بدان می اندیشد باید تبعیت کنیم، و چون از مسیرش برون شویم، مورد قضاوت قرار می گیریم. گاهی تمسخر می شویم، گاهی در هجوم حرف هایش گوشه ای کز می کنیم و در خود فرو می رویم. انگار نه انگار که روزی خود بزرگش کرده ایم...

نوشته شده در بیستم خرداد 98

پ ن: این روزها دست و دلم به نوشتن نمیره،

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

- سایه

۹۸/۰۹/۰۵ موافقین ۹ مخالفین ۰
حمید آبان

نظرات  (۹)

حقیقت تلخ این پست رو با تمام وجود درک کردم بارها

پاسخ:
سلام و درود
جملگی حداقل یک بار با چنین حسی درگیر شده ایم متاسفانه..

آخ آخ که چه دردی داره این پست، متاسفم که همدردیم:(

پاسخ:
درود بر استاد و همکار گرانقدرم
حضورتون بسی باعث افتخاره بانو
متاسفانه جملگی کم یا زیاد با این دست آدم ها سر و کار داشتیم ...

خیلی با پستی که نوشتی حال کردم

شعری که نوشته بودی هم عالی بود

پاسخ:
درود و سپاس از حضور اینچنین پرمهرتان :)

آخ آخ که چقدر میفهمم این پست رو، یه جمله‌ای خوندم جایی جالب بود، نوشته بود که "بعضی‌ها عددی نبودن ما به توان رسوندیمشون!" خلاصه که جذر رو هم باید یاد بگیریم دیگه :)

پاسخ:
ما نمی دونیم آدما چقدر ظرفیت بزرگ شدن دارن، پس بهتره خیلی بزرگشون نکنیم..
جذر رو باید یاد بگیریم که به وقتش مجذور آدما رو بگیریم :)
حضور کلامتون باعث خوشحالیه، من همه پست های اخیر شما رو خوندم، در اولین فرصت به استقبال واژه هاتون خواهم آمد :)

چه بزرگش کردیم....

نمیدونم منظور شما چی بود و کی و گفتید

اما قطعا همه ما تو زندگیمون یکی و بزرگ کردیم انقدر بزرگ شده لهمون کرده.... 

پاسخ:
سلام و درود
این متن رو ماهها پیش به تبع رفتار یک دوست که خیلی برام محترم بود نوشتم، اما یادم نمیاد چرا همون موقع منتشر نکردم، اومدم چیزی بنویسم و پستی بذارم، دستم به نوشتن نرفت، و بین نوشتن و ننوشتن این پست بخاطرم اومد که شاید بد نباشه منتشر کردنش..
بت ساختن و بزرگ کردن آدمهایی که ظرفیت بزرگ شدن ندارن، اول به خودمون ضربه میزنه
۰۵ آذر ۹۸ ، ۲۰:۳۴ لبخند ماه

چقدر میفهمیدم این دلنوشته را...

 

پاسخ:
و چقدر دردناکه به این نقطه رسیدن..
درود استاد
حضورتون باعث افتخاره

اینم از باقی کامنتی ک برات نوشتم و برای خودم نگه میدارم رو هم اضافه کنم  :)

 

حمید عزیز !

موندنت , بودنت , خوندت , یافتنت , ....

رنجی نو , در قلبی نو را برایت به ارمغان آورده ....... فدرش رو بدون و ب هوش باش نازنین !

ک تاب بیاوری ب نیش کشیدن اون رو و ب نوک منقار و پنجه تقدیر , ک  اگر نبود حمید زوارِ خردمندی نمیشد ,  رنج آگاهی در زمانش سخته و دانشکده ی تجربه یهت ثابت میکنه ک شیرین میشه :)

 

(پرومته در زنجیر ) رو پیدا کن و بخوان , تا چون من دیر نخوانی :))

پاسخ:
درود و سپاس بی کران استاد
در وصف کلام شما زبانم قاصره، ممنون محبت شما هستم که اینچنین از سر مهر قدری از تجربیات ارزشمندتون رو بیان می کنید
پیشنهاد کتاب از جانب شما بر دیدگان جای داره :)

سلام و درود حمید گرامی

 

امان از این نفس مکاره و غرور  :(  آقا معلم عزیز

پرهیز از استفاده ی القاب (از روی ادب و محبت) حتا میتونه موجب این خیره سر شدن و غرور بشه :( و دوست دارم ک با من تمرین کنی  :)) 

عزیز ـ گرامی ـ محترم  مگه چ ایرادی داره :))

 

نمیدونم چرا با خوندن متنت حس بدی بهم دست داد . (وجدان در مکمه ی اخلاق) :(

شاکر خداوند باش ک وجدانی بیدار بهت داده و توی این سن میتونی و فرصت داری ک ناخالصی ها و باورهای غیر عقلانیت رو بازبینی کنی  

آرزو میکنم سایه ی لطف خدا همییشه شامل حالت باشه  

سپاس فراوون برای انتخاب چکامه ی زیبای ارغوان (خیلی این شعرش رودوست دارم) ابتهاج نازنین 

شاد و سلامت باشی

پاسخ:
درود بر حضرت جانان استاد گرانقدرم
حضورتون، حرف هاتون برای من خیلی با ارزشه، و از نقطه نظرات شما بی نهایت بهره می برم
بنده هم برای شما بهترین ها رو آرزومندم
امید که همواره سلامت و شاد باشید...
۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۶:۲۵ سمیرا شیری

کلی نوشتم، پرید :((

سلام 

مخلص کلوم اینکه برادر من تقصیر خودمونه که از آدم‌ها بت می‌سازیم و بالاخره یه روزی همون بت تو فرق سر خودمون کوبیده میشه، بعد تازه چشمامون باز میشه. 

راه چاره این نگاهه فقط:

 

دوئی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را
یـکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم...

 

پاسخ:
چه بد :( حرف های شما چون گوهر کمیاب و ناب و ارزشمنده، و من بدشانس بودم که از خواندن کلام و نقطه نظرات ارزشمندتون بی بهره ماندم...
مخلص کلومتون هم حق و بر دیده جای داره :)
یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم
سپاس بی کران گرامی..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">