آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

نامه های یک دوست

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ب.ظ
نویسنده : حمید آبان

سلام واژه هایم را بپذیر...

آسمان اینجا گرفته، آنجا را نمی دانم! حرفهای تکراری پشت یک نگاه مرطوب ماسیده، آنجا را نمی دانم. قصه بود... همه آن بی پروایی ها، همه آن بی قراری ها. قصه بود... تک واژه های بی دلیل تنهایی هایم، دوستت دارم های بی صدای خستگی هایم. سلام واژه هایم را بپذیر، که بی هدف به سوی تو پرواز می کنند... یادت باشد روز، روزگار خوش است، و همه چیز بر وفق مراد... یادت باشد این حرفها را جایی نگویی.. سرنوشت این واژه ها جوخه سکوت است! یک سکوت ابدی، بی صدا، بی نگاه، بی قرار...!

برای رفتنت دلتنگ نشدم.. یادت در عبور واژه هایم حس می شود. شاخه گل های خشکیده در گلدان بی قواره این حادثه جا خشک کرده اند... نمی دانم در آن نیمه شب سکوت بود که فریاد می شد، یا هبوط یک احساس بی سر و ته! اما هرچه بود فاصله ای انداخت میان من و آهستگی تکرار...!

زمان اینجا کند می گذرد، آنجا را نمی دانم! غروب اینجا رنگ ندارد، آنجا را نمی دانم! دروغ بود نغمه های بی بدیل هزار، دروغ بود زمزمه های بی پناه چلچله ها! شور غزل واره ها به انتهای کابوس می رسند.. و در تقدس خیال به سوی رنگین کمان بافته می شوند! آرزوی رود دریا بود، اما میانه های راه به پای درختی بزرگ به آسمان رسید.

آسوده رنگ بزن.. به روی بوم پرغرور خیال! نقش بزن.. تنهایی را نقاشی کن، پشت میله های خاکستری. پرواز کبوتر ها را بخاطر بسپار.. و تبلور غروب را در درخشش قندیل ها ببین.. کوچ پرستوها را از یاد مبر، که یادآور غریو واژه ها در سلام صنوبر است! و از روی پل دوستی گذر کن، که دستهایی آشنا نگهدار این فاصله اند...

پ ن: به وقت فراموشخانه، به سالهای دور...

نامه

اینجا هوا نفس نمی‌کشد!
و از گلوی چکاوک ها
فریاد می شود
بغضی هزار ساله
به وسعت سکوت زمین...
گویی اشعار سهراب را،
به نثر میخوانی...
بسیار زیبا👌
شرمنده کردی با این تعریف، در این حد نمیدونم خودم رو ..
ممنون از نگاه زیبا و پر مهر شما :)
حمید خان اینو هی خوندم هی خوندم هی خوندم و هی خوندم

آسوده رنگ بزن.. به روی بوم پرغرور خیال! نقش بزن.. تنهایی را نقاشی کن، پشت میله های خاکستری. پرواز کبوتر ها را بخاطر بسپار.. و تبلور غروب را در درخشش قندیل ها ببین.. کوچ پرستوها را از یاد مبر، که یادآور غریو واژه ها در سلام صنوبر است! و از روی پل دوستی گذر کن، که دستهایی آشنا نگهدار این فاصله اند...
و حسی زیباتر از خوانده شدن و بارها خوانده شدن نیست ..
ممنونم میرزا مهدی خان :)
آرزوی رود دریا بود،اما میانه های راه به پای درختی بزرگ به آسمان رسید.
آسوده رنگ بزن به روی بوم پر غرور خیال، نقش بزن، تنهایی را نقاشی کن...
سلام
قلم شما واقعااا زیباست . و چینش درست واژه ها به راحتی می‌تونه خواننده رو توی یک دنیای دیگه غرق کنه ...

زیبا نگاه پر مهر شماست، حضور سبزتان مایه دلگرمی واژه هاست :)
چقدر پر از حس های زنده بود و البته تازه
از پیام پر مهر و نگاه زیبای شما سپاسگزارم..
میدونی اگر میشد این هارو تو روزنامه بزنی باحال میشد(:
اینارو من تو کتابا خوندم.غروبای بی رنگ... و سوال انجا چطور است ای دوست؟اسمان ابیست؟زمین صاف است و گیاه سبز؟سلامشان را برسان!اینجا خیلی وقت است همه چی را مه گرفته.
خلاصه که حمید ابان نمیدونم توی گذشتت چی گذشته.ولی منم خیلی مواقع شده که با کسی خدافظی انچنانی نکردم و دلتنگ نشدم.چون همه جای زندگیم بوده.و این یه حرف توی داستان نیست.عجیبه که بدون اینکه فکر کنم دیدم چنین اتفاقی توی روابطم با ادما میفته.
فک کنم زندگی ما زندگی هر کدوم از ما خودش یه قصه ازل تا ابده(: مگر نه؟!
زندگی همه ما روایتگر قصه ای تازه ست، قصه ای با دنیایی از حرف های گفتنی و نگفتنی...
ممنون از پیام پرمهر و لطف شما :)
خیلی قشنگ بود :)
از نگاه زیبای شما قشنگ به نظر میاد
ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">