آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۲۳ ب.ظ

جاذبه های مرموز

کریستف نه تنها با گفتگو ، بلکه با سکوت و حتی با نگاه خود در دیگران اثر می گذاشت . بعضی انسانهای نیک نفس با صفای درونی خود فضای اطرافشان را روشن می سازند . کریستف نیز روشنایی قلب و روح خود را در اطراف می پراکند و این روشنایی مثل حرارت جانبخش بهار ، حتی از دیوارها و درهای بسته ی خانه ها می گذشت و در دل و جان کسانی که اندوه تنهایی و ناتوانی آزارشان می داد تاثیر می گذاشت و راستی که انسانها چه قدر می توانند در همدیگر تاثیر بگذارند . هم کسی که اثر می گذارد و هم کسی که اثر می پذیرد ، از این تاثیر بی خبرند با این وصف جاذبه های مرموز را نمی توان نادیده گرفت ....کریستف نسیم زندگی را از آپارتمان کوچک زیر شیروانی خود ، به همه جا روانه می کرد ، این جوان هنرمند چراغ زندگی را افروخته بود که روشنایی آن به هر سو می تافت .

- ژان کریستف | رومن رولان

آدم ها درست زمانی که باید تو را از پستوی تنهایی خویش با یک پس گردنی به خودت بیاورند، درست زمانی که سکوت پر تمنای تو را باید بشنوند و دست مهر به سویت دراز کنند، اما نیستند، تو را در میان انبوه افکار پرخروش و بی رحم تنها می گذارند، نمی دانی سکوتت را کجای این جهان فریاد بزنی، نمی دانی بغض سالها سکوت و انزوا را کجا به اشک تبدیل کنی، این فقط تو هستی که صدای خرد شدن غرورت را می شنوی، این فقط تو هستی که تپش های ناموزون قلبت را سمفونی سکوت و تنهایی خویش می کنی، تپش هایی از برای دلی آنسوی حادثه ها، گاه به رنگ سمفونی پاییز، گاه به صدای ناموزون باد سرد زمستان، ناگهان توقف می کند و تو را به خواب می برد، خوابی به درازای تاریخ، محبوس در کابوس و تشویش.. غزلی تازه باید تا جان بخشد این جسم خواب گرفته را، از آنها که تو را مهر می نامد، از آنها که تو را با یک پس گردنی به خودت می آورد و صدای سکوتت را می شنود...

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۸/۰۵/۱۰
حمید آبان

نظرات  (۵)

من چند وقتیه که فهمیدم دنبال کسی نباید بگردم، فقط خودم رو دارم، زانوی خودم، آغوش خودم و بازوهای خودم که حصار تنم بشه و خودم رو سخت در آغوش بگیره از پس اینهمه درد و رنج

پاسخ:
درس بزرگ زندگی همینه، آخرش فقط خودتی و خودت، اما نمیشه حضور پرمهر و بی چشم داشت عزیزان زندگی رو برای رد شدن از سختی ها نادیده گرفت، در عین اینکه باید قبول کنی خودت به داد خودت میرسی و نباید از کسی انتظار داشته باشی، اما هستن کسایی که به انتظار نمیشینن و میان کمکت...
بدون از هم جمله مفهوم بود جناب ابان! :-)))
نه منظورم اینه ما بزرگترین غم رو داشته باشیم و با کسی درددل کنیم اون فرد اونقدر که به سرماخوردگی خودش اهمیت میده، غم ما واسش مهم نیست! 
پاسخ:
شاید من یه کم خنگم :))
ضمن اینکه کلیت این حرف رو قبول دارم، اما همه آدم ها اینطور نیستن، به نظرم هنوزم هستن از این آدمای خوب و دست گیر، که به وقت تنهایی و مشکلات تنهات نمیذارن...
بعد نوشت: اما من تو زندگیم یاد گرفتم منتظر دست یاری کسی نباشم جز خدا، اینطوری حتی تو تنها ترین و تاریک ترین لحظات هم آرومم، چون منتظر کسی نبودم...
اگه مردم میدونستن بقیه برای سرماخوردگی ساده شون بیشتر بزرگترین غم شما نگرانن، به دنبال پر کردن تنهایی شون نبودن!
پاسخ:
جمله رو چندین بار خوندم و سعی کردم منظورتون رو متوجه بشم! یک "از" قبل از "بزرگ ترین" اضافه کردم که جمله سرپا بشه!
یعنی می فرمایید ما به وقت درد خودمون جز خودمون برامون اهمیت نداره؟
قشنگ بود :)
به قول شاعر:هم نفسی نیست مرا...
پاسخ:
سپاس از نگاه پرمهرتان :)
بقول شاعر؛ در این سرای بی کسی کسی بدر نمی زند

لذت بردم! (: .

پاسخ:
ممنون از حضور پر مهرتون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">