آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۴۸ ق.ظ

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

- هوشنگ ابتهاج (سایه)

- محمدرضا شجریان

 

پ ن: بشنویم:


موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۸/۰۵/۱۲
حمید آبان

سایه

شجریان

چکامه

نظرات  (۱۶)

سلام و درود حمید آبان گرامی

سپاس از این انتخاب زیبا

میخونمت درسکوتم اما علت بصدا دراومدنم :)

چندی پیش (تیرماه)قطعه ای از چکامه ای بس زیبا در وبلاگ (حریری برنگ آبان)

مرقوم کردی 

 

واژه های سکوت پیشه

نیستند زمانی که بابد باشند

و تو نقشی صامت میزنی

.....

که من همان قطعه را با اسم شما کپی کردم ولی احساس میکنم ک شعر رو کامل ننوشتید 

لذا اگر شعر کامل را برایم ایمیل کنید ممنونتان میشم

شاد و سلامت و نویسا باشی

پاسخ:
درود بر شما جانان بزرگوار
حضورتان هرچند خاموش مایه بسی افتخار است :)
خیلی ممنون از شما :) .دل خراب من خراب تر نمیشود ،من بشدت از این مصرع میترسم چون آدم وقتی این و میگه روزگار جوری مچرخه که خرابترش رو هم نشون میده
پاسخ:
روزگار...
مهم ترین خصیصه روزگار بی رحم بودنشه، هیچ وقت منتظرت نمیمونه تا به خواسته هات برسی و وقتی میرسی که خیلی دیر شده، اون وقته که گرد سپید عمر روی سرت نشسته و دیگه جانی نمونده...
ممنون از حضور پر مهر شما :)

چه انتخاب خوبی

پاسخ:
چه حضور پرمهری :)

ممنون از تجدید این خاطره قشنگ

بسیااار دوست داشتنی بود

پاسخ:
ممنون از حضور پرمهر شما، افتخار دادید :)
۱۳ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۳۶ سمیرا شیری
اسم هوشنگ ابتهاج بیشتر از هر چیزی یاد این شعر با همان صدای غمگین و آرام خودش را برایم تداعی می‌کند:

"خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب پر شد
 من به خود گفتم یک روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه"

اما چند وقتی است که احساس میکنم غبار غمی بر رد پای خاکستری زمان تنیده، هوای حوصله‌اش ابری است، راه گلویم را می‌بندد، غمگینم می‌کند این هوای سنگین... غمش را نمی‌دانم، از دردش بی‌خبرم... اما شاید دیگر نشستن در انتظار این غبار بی‌سوار بی‌فایده باشد. شاید راهی جز گشتن نباشد، باید بگردیم در هر کوی و برزن به دنبال همان صلای آشنا... 

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

پاسخ:
صدای گرم و غریبی داره سایه، وقتی شعر میخونه، شعر تو رگ و پی آدم تزریق میشه، جسم سرشار از غزل میشه، روح سرشار از عشق...
چقدر این شعرش زیباست...
حال بد روزگار روی ردپای خاکستری زمان هم تاثیر گذاشته و حالشو بد کرده، فضاشو خفه و دلگیر کرده، شرمنده ام خاکستری این روزها کمی پررنگ تر شده...
و باز چه زیبا میگه این سایه آتش به جان گرفته :)
این شعرو از همون موقعی که یکی از سالای دبیرستان تو کتاب ادبیات اومده بود دوسش دارم :)
پاسخ:
هممون این شعر رو دبیرستان اولین بار خوندیم و بخاطر سپردیم :)
یادمه پشت کنکور که بودیم، یه استاد شیمی داشتیم که این شعر رو زمزمه میکرد :)
خیلی ممنون :)
پاسخ:
زنده و پاینده باشید :)
وسطِ یه جنگِ بزرگم :) خودم با خودم می‌جنگم.
پاسخ:
تو این جنگ فقط پیروزی وجود داره، و آدم در جنگ با خودش هیچوقت شکست نمیخوره، که آنچه دیگران شکست می پندارند در نگاه ما تجربه ایست تازه و دریچه ای بسوی بهتر زیستن..
به امید روزهای خوب، به امید لبخندی که هیچ وقت محو نشه :)
مهم اینه که بزرگ شدم :) بهتر می‌بینم.
پاسخ:
بهتر دیدن خوبه، به هرکسی اعتماد نکردن هم خوبه، اما نشه در ورودی قلبتون رو ببندید و اون عاشق حقیقی نتونه وارد بشه...
من سالها پیش و آخرین دیداری که با امام رضا داشتم، سرنوشتم رو به خودش سپردم و ازش خواستم هرچی خیر و صلاحه سر راهم قرار بده، این سالهایی که به سختی داره میگذره فقط با امید به اون عهد و پیمانی که بستم دست از تلاش برنداشتم، چون میدونم روزهای خوب کمی جلوتر منتظر من هستن...
:)
من به همه چی مشکوکم. از نظرِ من همه یه مشت دروغگوی عوضی هستن (بلا نسبتِ شما) که فقط نقابِ آدمای عاشق رو به چهره زدن.
پاسخ:
وقتی آدم اینطوری همه رو یه مشت دروغگوی عوضی می بینه، معلومه که یه اتفاقی افتاده، اعتمادی از بین رفته و دلی...
حافظ میگه؛
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
اگه اشتباه نکنم این شعر رو پرواز همای هم خونده و خیلی دلنشینه :)
پاسخ:
درسته، همای هم خونده ، و چه اجرای زیبایی هم هست :)
بله
از تهِ دل و با همه‌ی وجود.
پاسخ:
شاید بهتر باشه سایه دوباره پاسخ بده؛

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هواگرفته عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می‌زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

نثار آه سحر می‌کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغانِ بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هرکه پیش تو ره یافت باز پس نرود
اشعار سایه همشون خوبن اما این شعر یه چیز دیگه است :)
در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند
به دشت پرملال ما، پرنده پر نمی‌زند ...
پاسخ:
یا جای دیگه ای میگه: 
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
من می‌گم همون بهتر که نزنه.
پاسخ:
این حرف دل شماست؟
۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۵۴ هیوا جعفری
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
چقدر شعرش به دل میشینه :) 
پاسخ:
سایه از شاعرانیه که آتش به جان میزنه غزل هاش...
واقعا سزاست...
پاسخ:
بر این دیار غم گرفته این همه ستم سزاست؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">