آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

دوشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۰۳ ق.ظ

حسین وارث آدم

ماه محرم برای من یعنی خاطرات کودکی و نوجوانی، کوچه بن بستی که فضای خالی سر کوچه محل برپا کردن تکیه بود، و ما بچه هایی که از یک ماه مونده به محرم نقشه میکشیدیم هیئت خودمون رو چطور و کجای کوچه با چادرهای مادرامون برپا کنیم. از چند روز مونده به محرم یه سینی با یه پارچه مشکی یا پرچم روش دوره میفتادیم تو کوچه و زنگ خونه ها رو میزدیم و کمک به هیئت جمع میکردیم، و با پولش نهایت یه پرچم میخریدیم یا یه کم بیشتر. اون وقتا هزار تومان پول زیادی بود برای ما، و فقط یک بار یک نفر روی سینی ما هزار تومان گذاشت و ما سرمست از این اتفاق تا مدت ها درباره سخاوت و دست و دلبازی اون آقا حرف میزدیم. یادمه خیلی دوست داشتیم پول می داشتیم و داربست میزدیم و مثل تکیه بزرگ سر کوچه ما هم تکیه می داشتیم، اما هیچ وقت پولمون به این کارها قد نمیداد. با چوب و تیر و تخته علامت درست می کردیم و تو حال خودمون علامت میکشیدیم! به هیئت کوچیک کوچه بغلی دسته میرفتیم پنج شش نفری و اونا به هیئت ما دسته میومدن! یادمه یبار اونا یه علامت کوچیک اما واقعی ساخته بودن و سرزده به هیئت ما اومدن و ما مثلاً ازشون پذیرایی کردیم، تو تکیه چادری بدون چراغمون!

اون وقت ها برپایی مراسم سوگواری مثل امروز نبود، ساعت 9 شب شروع میکردن عزاداری رو، ساعت 11 در هیئت رو میبستن میرفتن خونه هاشون، یه مداح داشتیم هر سال یه مرثیه یا روضه رو تکرار میکرد و ما بچه ها دل خوشی از صداش نداشتیم. یه کم که بزرگتر شدیم، به واسطه یکی از بچه محل ها یه آقا سیدی میومد شب ها هیئت ما مداحی میکرد، مثل مداح های امروزی میخوند و گریه آدم رو در میاورد، اما به واسطه کارش شبها حدود 11 و 12 میومد هیئت ما و تا 1 و 2 برنامه داشتیم. این برای ما بچه ها یه کم سخت بود پا به پاش تا آخر مراسم همراهمی کنیم، اما عشق به حسین (ع) و مداحی پرسوز و جگرسوز آقا سید ما رو تا آخرش پای منبر نگه میداشت. حضور آقا سید نقطه عطفی بود برای هیئت ما تا سبک و سیاق سوگواری رو تغییر بده، و بعد از آقا سید دیگه اون مداح که اول پاراگراف عرض کردم کمتر به هیئت ما میومد. این تغییر در سبک سوگواری باعث شد بعضی جوون های محل به سبک آقا سید مداحی کنن برای هیئت.

سالهای اخیر خیلی کم به هیئت رفتم، و سعی کردم مجلس هایی برم که سخنرانش چیزی به شعور و آگاهی من اضافه کنه، راستش دلیل فاصله گرفتنم با هیئت ها جو نامطلوب و خودنمایی هاییه که این روزها به شدت تو ذوق میزنه، هزینه های هنگفتی که برای ساختن علامت ها و خرید طبل های خیلی بزرگ میشه تا مثلاً بگن ما خیلی خفنیم و امام حسینی هستیم، به نظر من بزرگ ترین لطمه رو به فرهنگ عاشورایی میزنه. عزاداری باید قاعده مند باشه، افراط تو هر کاری آفت اون کاره و عزاداری برای امام حسین هم از این قاعده مستثنی نیست. رفتن زیر علامت بیست و چند تیغه و کوفتن به طبل بزرگی که چند تا چهارراه اون طرف تر هم صداش میاد نشونه خلوص و حسینی فکر کردن نیست، جز بند آوردن خیابون ها و ایجاد آلودگی صوتی و لعن و نفرین چند تا بیمار که آسایش و آرامششون رو مختل میکنه عواید دیگه ای نداره. بچه که بودیم خیلی دوست داشتیم علامت هیئت ما بزرگ ترین علامت ایران باشه یا طبل و دهل هامون بزرگترین و خوش صدا ترین باشه، اما این افکار یه بچه ست، بچه ای که بزرگی و قهرمان بودن رو در این چیزها میدید، اما بزرگ ترهای این روزها هم دارن بچه گانه فکر میکنن؟ یعنی بزرگ ترهای امروز همون بچه های دیروز هستن که دارن افکار و آرزوهای بچگی هاشون رو جامه عمل می پوشونن؟

پ ن: حرف و گلایه از بیراهه رفتن های محرم بسیار است و میشه ده ها پست درباره آفت های فرهنگ عاشورایی نوشت، از همه دوستان دعوت میکنم به نوشتن درباره فرهنگ صحیح عاشورایی، و اینکه چطور میشه به حقیقت قیام امام حسین (ع) رسید... بنده کمترین نیز از همه شما می آموزم.

این نوشته را به نقل از کتاب " حسین وارث آدم" می خوانید:

شب عاشورا بود، عاشورای سال ۴۹؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای، که صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می‌توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه می‌توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم می‌کرد و رنج به نالیدنم وا می‌داشت، به پناه او می‌رفتم - برگرفتم، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی‌شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می‌نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می‌جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می‌برم: اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می‌افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی‌حاصل می‌کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر می‌کشانم: از روزنه های زره خون بیرون می‌زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می‌مکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر می‌کشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته‌های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می‌کشانم:  ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ!
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می‌فشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می‌رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می‌آید و چشمانم را می‌سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می‌دهد، که: «هستم»، که «زندگی می‌کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی‌دهد؛ نمی‌توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی ‌از خون و خاکستر می‌لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می‌نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می‌یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب‌النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می‌کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می‌لرزد، کنارتر می‌رود . روشن تر می‌شود و خطوط چهره خواناتر.
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی ‌رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می‌کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی‌که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی‌کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می‌گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می‌رود،
که : چگونه؟
نه می‌جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می‌گوید،
که : با که؟
و نه می‌نشیند،
که : هرگز !
ایستاده است و تمامی ‌جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی ‌خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد - زور و زر و تزویر - سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می‌دوزم، در نگاه این بنده خویش می‌نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می‌ماند.

نمی‌توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛ تمامی‌«بودن»م را در خود می‌شکند و خرد می‌کند. می‌گریزم. اما می‌ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می‌گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می‌گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می‌زنند، و مردانی با رداهای بلند و.......
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می‌دوم، گوشه آستین این را می‌گیرم، دامن ردای او را می‌چســــبم، می‌پرسم، با تمام نیــــــــاز می‌پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی‌گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

- دکتر علی شریعتی

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۸/۰۶/۱۱
حمید آبان

حسین (ع)

شهادت

محرم

نظرات  (۹)

حضرت اقا و خیلی از علما چندین سال میگن وحدت

حتی لعنت حرامِ 

قمه زنی حرامِ 

ما به وحدت معتقدیم😌

بقول بعضی ها ما وحدتی ایم

پاسخ:
وحدت کلیدواژه مهمیه که از مسیر ازخودگذشتگی میگذره، از مسیر انتقاد پذیری و دوری از غرور و تعصب...

طبل و دسته های عزا که در دراز مدت نتیجه خودش و نشون داده... 

عاشورا و اباعبدالله رو اکثر مذاهب شناختن و اگر کسی نشناخته هنوز کم کاری ماست.... 

صحبت های این دهه حاج اقا پناهیان خیلی عالیه ان شاء الله که مسولینمون گوش بدن

ساعت چهار و ربع شبکه پنج پخش میکنه .. 

ساعت12شب هم هست

مسجد امام صادق... 

 

پاسخ:
ببینید خواهرم، همونطور که میدونیم اسلام ستیزی غرب و بد جلوه دادن اسلام بخصوص شیعیان سالهاست که در دستور کار قرار داره و به هر حیله ای در حال تخریب چهره اسلام هستن، حتی گاهی اوقات ما هم باورمون میشه که ما مسلمون ها یه چیزیمون هست!! حالا این وسط ما یه آیین و رسومی داریم برای عزاداری اباعبدلله، که کاملاً واضحه با یک کار برنامه ریزی شده داره به انحراف کشیده میشه، و این موضوع کار دیروز و امروز نیست و از دوران صفویه کلید خورده. تقابل شیعه و سنی، و دلیلش برمیگرده به قدرت گرفتن حکومت عثمانی که داشت اروپا رو هم فتح می کرد و این موضوع انگلیسی ها رو به تکاپو انداخت تا با حمایت از حکومت صفوی و تفرقه انداختن بین ایران و عثمانی از پیشروی اسلام جلوگیری کنه، حالا با گذشت این همه سال بدعت هایی شکل گرفته که تغییر دادنشون کار سختیه و سالها کار فرهنگی و ترویجی لازم داره. ماسفانه اراده ای هم از جانب جامعه روحانیت برای تغییر رویه دیده نمیشه! جز تعداد محدودی از روحانیون اهل مطالعه و دلسوز و مکتبی..
پیشنهاد میکنم تاریخ رو بیشتر مطالعه کنید...
ممنون بابت اطلاع رسانی، چند ساله قسمت نمیشه مجلس هاشون برم، انشالله هفته بعد بتونم میرم حتماً..

خیلی عالی بودپر از حس و حال محرم

ماهم مثل شما دیگه کمتر به هیئت های اینچنینی میریم

بسکه فرهنگ غلط واردش شده اما من خوش حالم همین ها هم هستن که چهارتا جوون رو جذب کنن. اینجا باشن خیلی بهتر از هزار حای دیگه است...

ولی خودمون جایی میریم که هم سخنران قابلی داشته باشه، هم موقع عذاداری چشم چشم رو نبینه :)

پاسخ:
من پارسال برای مجلس سیدحسن آقامیری به مسجد آبادانی های تهران رفتم و بعد از سخنرانی مراسم آئینی آبادانی ها رو دیدم، خیلی مرتب و تو چارچوب داخل خود مسجد مراسم گرفتن و سر ساعت مشخصی هم تموم شد. ما ترک ها هم خیلی درگیر ظواهر نشدیم تو عزاداری هامون، مثلاً هیئت همشهری های ما بدون علامت و طبل و دهل دسته میرن، چند تا پرچم دار جلوی دسته و بقیه در حال زنجیر یا سینه زدن هستن.
تو این ایام التماس دعا دارم ازتون، خصوصا وقتایی که دلهاتون میشکنه تو وقتایی که چشم چشم رو نمی بینه :)

جرات نمیکنم بگم تو دستگاه امام حسین چی درسته چی غلطه

حتی جرات نمیکنم بگم این طبل های بزرگ برای خودنماییِ!

ما حق نداریم انگ خودنمایی بزنیم به کسی

شاید اذعای روشنفکری خطرناک باشه تو این دستگاه... 

سفره ای پهن شده هرکس اندازه عشق و ارادت خودش برمیداره...

پاسخ:
خدای ناکرده ابداً قصد ژست روشنفکری ندارم در این موضوع، اما تبعات این کارهای عجیبی که می بینیم در درازمدت خودش رو نشون میده، و اگر حواسمون نباشه که داریم راه رو دست میریم یا اشتباه، بعدها چیزی جز حسرت برامون نداره که چرا زودتر به فکرش نیفتادیم.. سفره اباعبدلله همیشه پر از خیر و برکته و همه آدمها توش سهم دارن، چه مومن چه روسیاه مثل من، اما وظیفه همه آدم هایی که اشتباه بودن مسیر رو درک میکنن اینه که به یاد بیارن تو چه وضعیتی هستیم. خیلی از این آداب عزاداری که باهاشون سر و کار داریم از دوران صفویه برای ما به یادگار مونده، و روز به روز و سال به سال داره شاخ و برگ میگیره و ما رو از اصل ماجرا و پیام عاشورا دور میکنه...
التماس دعا 

حقیقتا محرم‌های بچگی یه حال و هوای دیگه‌ای داشت...

ما شب تاسوعا و عاشورا که دسته‌ها رد می‌شدن از کوچه‌مون، می‌رفتیم دم در و نگاه می‌کردیم و شاید چند قدمی هم دنبال هر کدوم می‌رفتیم. یکی از معدود چیزایی که یادم مونده از اون موقع، یه پسربچه‌ای (شایدم آقایی) بود که گلاب می‌پاشید به رهگذرها.

پاسخ:
چه نوستالژی خوبی یادم اومد؛ گلاب می پاشیدن روی سر و صورت عزادارهای توی دسته :)
وجه اشتراک حرف همه ما اینه که محرم قدیم تر ها باصفا تر و بی آلایش بود، و دلیل اینکه میگیم یادش بخیر اینه که واقعاً بخیر بود...

چقدر محرم های بچگی حس و حال متفاوتی داشت. یاد ایام کودکی بخیر. با بچه ها دور هم میشستیم و چادرمون رو میکشیدیم رو صورتمون و حتی شده الکی گریه می کردیم. هعی جوونی کجایی؟ :-))

پاسخ:
جوونی پر کشید و رفت :)
همه احوال خوش تو بچگی موند و باهامون نیومد :|

من از مداحی‌های جدید اصلاً خوشم نمیاد. مدام با خودت می‌گی عه این همون فلان آهنگه اینطوریش کردن -_-

پاسخ:
مدیحه سرایی مثل موسیقی آداب و قواعد خودش رو داره، توی ردیف ها و دستگاه های آوازی بخصوصی باید اجرا بشه و اشعار به جهت پرداختن به سوگ واقعه کربلا باید با وسواس خاصی انتخاب بشه، ما شاعران خیلی بزرگی داریم که در مدح و سوگ اباعبدلله اشعار بی نظیری سرودن، و این نشان از بزرگی این واقعه و عظمت مقام و شخصیت امام حسین داره. متاسفانه بیشتر مداح های امروزی به این نکات توجه نمیکنن و هر چیزی رو به هر سبکی میخونن...

منم بهترین خاطرات کودکیم از حال و هوای محرم بوده، چقدر شور و حال اون روزا خوب بود و الان فقط ظاهرا خوبه... من هنوز توی بعضی مراسما شرکت می کنم و تعجب از این جوی که به وجود اومده :/

چقدر متن علی شریعتی زیبا نوشته شده :)

پاسخ:
همه احوال خوب تو گذشته جا مونده...
ممنون از حضور سبز واژه های شما..

یکی از وقتایی که به خاطر دختر بودنم غصه می خوردم، موقع محرم و دسته و عزاداری بود. دخترا نمی تونستن برن جلو و زنجیر بزنن، یا پرچم بگیرن دستشون. حتی همیشه دوست داشتم توی یه ایستگاه صلواتی وایسم، اما خب مرسوم نیست و کلا دخترا تو این کارا نیستن. حیف.

با حرفتون خیلی موافقم، این مدلش نیست.

مدل رسوندن ارادت به نظرم حتی گریه کردن هم نیست، به قول یکی از دوستان درستش اینه که سعی کنی شیوه زندگی اون عزیزان رو روی زندگی خودت پیاده کنی.

پاسخ:
یکی از کارهای قشنگی که این سالها باب شده به نظر من، همین ایستگاه های صلواتی هستن، این شب ها کسی گرسنه و تشنه نمیمونه...
درست ترین راه رسوندن ارادت به اهل بیت همینه که شما فرمودید، در مسیر راه و رسم اونها زندگی کردن...
ممنون از حضور گرم و کلام سبزتون..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">