آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

اندراحوالات روز وبلاگ نویسی (با تاخیر)

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۸، ۰۴:۰۶ ب.ظ

  بنام آنکه مرا آزاد آفرید

نمیدونم روز وبلاگ نویسی از کجا اومده و از کی وارد تقویم ایرانی شده، یا اصلا شده یا نه رو نمیدونم. ولی به تازگی فهمیدم که روز وبلاگ نویسی داریم، اونم 16 شهریور هر سال! حالا از کجا شروع کنم؟ خب یه گریزی بزنیم به تاریخچه وبلاگ نویسی خودم و چی شد که از اینجا سر در آوردم! البته تو پست های مختلف اشاراتی به این تاریخچه داشتم که خب باید ببخشید اگر بعضی قسمت هاش تکراریه...

سال 84 کامپیوتر وارد خونه ما شد، من 17 سالم بود و کلاس سوم دبیرستان، از همون ماههای اول شروع کردم به فکر اقتصادی و پول در آوردن از کامپیوتر، ولی اون وقت ها کسی پول نمیداد، این شد که تحقیق زیست شناسی همه بچه های کلاس رو در ازای کارت اینترنت انجام میدادم. بخشی از ساعات اون کارت ها به تحقیق بچه ها اختصاص پیدا میکرد و بخش دیگه اش سود من از این معامله بود، یعنی چند ساعت کارت اینترنت مجانی! (بماند که تلفن خونه مشغول میشد و سر ماه پول قبض تلفن صدای پدر و مادرم رو در میاورد که این چه وضعشه!) من از سوم دبیرستان با مفهوم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میشه یه وبلاگ داشت، اونم مجانی،  مطالبی که دلت میخواد می نویسی تا بقیه بخونن. اولین وبلاگم "عشق به خدا" نام داشت، با بعضی مطالب عارفانه و مذهبی کپی از جاهای دیگه تامین محتوا میشد، اما اون وبلاگ خیلی برقرار نموند و جاشو به وبلاگ "شام آخر" داد، وبلاگی که سالها با من بود و با اینکه بعدها آدرسش تغییر کرد، اما خاطره ها و نوشته هام سالها با من همراه بود و به وقت ترک وبلاگ نویسی گاهی مرور خاطرات میکردم. شام آخر جایی بود که از شعر و هنر می نوشتم، و گاهی خط خطی های به اصطلاح شاعرانه خودم هم منتشر میکردم. شام آخر یک نقطه عطف در زندگی من بود، فصلی که عشق به سرزمین من هم اومد و دست مایه شاعرانه هام شد. شاعرانه هایی که متعلق به اون برهه تاریخی بودن و روزی که دستم روی گزینه حذف وبلاگ رفت، اون خاطرات هم از صفحه بی حد و حساب اینترنت به فراموشی سپرده شد. سالها وبلاگ نویسی نمیکردم و به نوعی از تداعی اون خاطرات گریزان بودم. تا اینکه با بیان آشنا شدم و سعی کردم وبلاگ نویسی رو از نو شروع کنم، "ردپای خاکستری زمان" آغاز دوران جدید وبلاگ نویسی منه، فصلی تازه با حرف هایی تازه تر. گاهی این حرف ها دستخوش خاطرات و گذشته میشه، گاهی از حال و احوال این روزها میگه، بزرگترین حسن بیان پیدا کردن دوستان وبلاگ نویسی بود که بعضی ها با سبقه خیلی طولانی می نوشتن و بعضی تازه دست به قلم شده بودن، و از هر دو نسل وبلاگ هایی دیدم و خواندم که میتونم بگم به خودم افتخار می کنم از خوندن این دوستان. واژه های آمیخته با طنز میرزا مهدی از اون وبلاگ هاییه که اگه تا الان نخوندینش بهتره سری بهش بزنید، یا حرف های جنون آمیز و جسورانه سمیرا خانم در دارالمجانین چنان در دلت غوغا میکنه که دوست داری ساعت ها پای حرف هاش بشینی. حرف های خیلی خوندنی و قلم زیبای خانم نویسنده (نسرین خانم) در زمزمه های تنهایی، نگاه متفاوت دچآر باید بود به همه چیز، قلم نرم و لطیف و حریرگونه حریری به رنگ آبان، حرف های خوندنی دختری از نسل حوا، روزنوشت های هیوا خانم که با پاراگراف های اول هر پست تو رو به دنیای جدیدی وارد میکنه، قلم محکم و مردونه آ سِد جواد علوی و تحلیل های خوبش، خاطرات خوندنی و پر از درس خانم دکتر هوپیان، سفرنامه های شباهنگ (دردانه)، نامه ها و داستان های خوندنی "هواتوکردم"، حرف های حساب آقاگل، نگاه متفاوت شرلوک، قلم عجیب و خاص ریحانه خانم، پست های استخون دار و حرف های بجای محال، هاتف و پادکست ها و چالش هاش، تجربیات کتابخوانی کتابخوار، ترجمه ها و خاطرات تماشاگر، قلم در حال رشد و البته زیبای پرنیان، تنفس صبح و حرف های قشنگش، تجربیات و اکتشافات خوب فاطمه خانم در بلاگی از آن خود، دکتر صفائی نژاد و تجربیات ارزشمندشون، آسوکا و خاطراتش (حیف که هیچ وقت کامنت هاش باز نیست، ما هم کمتر مزاحم خلوت واژه هاش میشیم)، ماجراهای جالب دو مهندس، و خیلی دوستان دیگه ای که ممکنه از قلم افتاده باشن، و یا هنوز افتخار دنبال کردنشون رو نداشتم. اینها موهبت های وبلاگ نویسی در بیان بود، دوستانی که میشه از خوندن حرف هاشون درس گرفت و تجربه کسب کرد.

آره وبلاگ نویسی به من یک دنیا خاطره هدیه کرد، و من با وبلاگ نویسی بزرگ شدم و شکل گرفتم.

پ ن 1: این حرف ها قرار بود جای دیگه ای نوشته بشه و بیان رو با همه خوبی ها و بدی هاش ترک کنم. اما یه چیزی نذاشت ردپای خاکستری زمان به شهر خاموش سفر کنه، یه چیزی مثل حس تعلق داشتن به یک مکان خاص...

پ ن 2: این پویش، چالش یا هرچیزی که بشه اسمش رو گذاشت هم همونطور که میدونید هاتف (این پست) به پا کرده، ما هم به دعوتش بله گفتیم :)

نظرات  (۹)

ان شاالله همچنان بنویسید و روز به روز پیشرفت کنید ...

پاسخ:
درود بر شما
ممنون و متشکر، من هم برای شما بهترین ها رو آرزومندم :)

امیدوارم هیچوقت پستی با عنوان خداحافظی تو این صفحه نخونم. کلمات موجودات عجیب و تنهایین.. یه سری چیز غریب و دردناک که عادت به پاک‌ شدن دارن، به سانسور شدن، به گفته نشدن.. این ارزش و بهشون بدید که هیچوقت اونا رو از بین نبرید. شما تنها کسی هستید که کلماتتون دارن :) 

پاسخ:
وبلاگ شما رو از قلم انداختم و از این بابت بی نهایت عذرخواهم، همونطور که پیش تر عرض کردم جنس نوشته های شما منو یاد شاملو میندازه، با رد حضور مهدی موسوی و جسورانه های شاهین ..
من هم امیدوارم سالها از خوندن قلم خاص و زیبای شما بهره مند باشم، قلمی که واژه هاش کمی خاکستری و ابریه...
سپاس از حضور پرمهر شما :)

ممنون از لطفتون به من و وبلاگم :)

وبلاگ شما هم جزو خوبای بیانه. امیدوارم بنویسید همچنان و به این زودیا ترک نکنید اینجا رو :)

پاسخ:
حضورتون باعث افتخاره و ممنون از لطف و مهر شما نسبت به نوشته های بنده :)
من هم امیدوارم سالیان سال از حال و احوال خوب شما بخونم در "بلاگی از آن خود" :)

 

بی مقصد از این کوی به آن برزن در گذر بودم. سر هر گذر‌ی چیزی از بوی جوی واژگان مرا به دنبال خود می‌کشانید. من هم چشمان را می‌بستم و دست در دست احساس، لنگ‌لنگان به دنبال شمیم آشنای واژگان راه افتادم. احساس کردم که به یک دو راهی رسیده‌ام. چشم باز کردم، چشمم به یک راه گره خورد. راهی پر از ردّ پا...
 بی‌اختیار به سمتش کشیده شدم؛ ردپاهایی روشن‌تر از خاکستری، و به رنگ زمان.حیران و سرگردان به دنبالش راه افتادم. بوی آشنایِ کهنگیِ واژگان بیشتر شد... این طرف و آن طرف را مبهوت نگاه می‌کردم. در راه، بر همان ردّ پاها، کاغذپاره‌هایی مچاله یافتم؛ کاغذها را یکی یکی باز می‌کردم و می‌خواندم... گویی از صندوقچه‌ی فراموشخانه‌ای به این دیار آمده باشند، پر از واژگان آبی، اما چرا مچاله؟!
 کاغذها را می‌بوییدم... همان بوی آشنایی بود که مرا به دنبال خود تا اینجا کشانید. یک گوشه بر صخره‌ای نشستم و کاغذهای باز کرده‌ی روی هم را کناری گذاشتم. اینبار چشمم را بستم و به ترنم نواهایشان گوش سپردم؛ سلام واژه‌ها را شنیدم که به شور می‌سرودند؛
" که در تب نگاه تو
به پرتگاه سکوت می روند
تو اما
بسان خورشید
تازه می کنی زمزمه بهار را
که چندیست خو کرده به نغمه زمستان
از خروش نگاهت
عشق فرو می ریزد
و جاری می شود
در این سرزمین بی نام و نشان
تو را اعجازی می بینم
بسان دم مسیحا
که کالبد خاکستر گرفته را
به سلام صنوبرها زنده می کند"

همین واژگان پر شور و خروش به ناگاه راه سکوت پیشه می‌کردند و به ناگاه خاموش می‌شدند؛

" نیستند زمانی که باید باشند

و تو نقشی صامت می زنی

بر اکران سپید زندگی

یک زندگی پر از مونولوگ های خاکستری

که آرام سیاه میکند نقش رنگین کمان را

بسان ابری پر از بغض آسمان

که نور می رباید از بهار"

اما نام بهار که به میان می‌آید، واژه‌ها دوباره جان می‌گیرند و شور به پا می‌کنند و دل می‌بندند به اینکه به حرمت نام بهار، طلسم سکوت هزار ساله‌شان شکسته شود؛

"بهار

ای موسم رنگ و رونق عشق

خبرت هست که سالهاست

در دی مانده ایم

خبرت هست که یک عمر

اردی بهشت را ندیده ایم

روزگار این حوالی

می شکند قامت نحیف نهال را

که به امید سخاوت خورشید

دل می کند از خاک

دل می سپارد به آسمان

و به حرمت واژه ها

جوانه می زند

شاید بشکند

طلسم این سکوت هزار ساله

و شاید شکوفه دهد

در این بستان به خواب رفته"

همچنان دل به نوای واژگان سپرده بودم که به ناگاه صدای سقوط کلمات را از بلندای احساس شنیدم

"که رهسپار نگاهی سرد

به سوی ابدیت پرواز می کنند

آنجا که پروانه ها

دل بسته اند به تور صیاد

تو اما کجای این قصه نشسته ای

کدام نغمه ها را زیر لب زمزمه میکنی

که دنیای خاکستری این حوالی را نمی بینی

گاهی واژه ای متولد می شود

و گاهی غزلی می میرد

بی آنکه بدانی

پرستوها عازم چشمانت شده اند

و تو هنوز گلدان بی قواره احساسی را آب می دهی

که شمعدانی هایش سالهاست پژمرده اند

و ماهی جان داده

لب پاشوره حوض آبی را ندیدی

که در تمنای آب

روح سرد زمین را بدرود می گفت

خبر از چلچله ها داری؟

دیگر نغمه سر نمی دهند

و در اندوه پاییز این سالها

به مسلخ عقاب ها می روند...

اکنون سالهاست هوای این حوالی ابریست

و خورشید رخ نمی تابد

تا گرم کند سردی زمستان را

تا بزداید کابوس کلمات را"

و من همچنان به نوای "تمنای نگاه"، "اعجاز"،"نگاه دل"، "مرگ واژه‌ها" و" رویای گمشده" گوش سپردم و وقتی به خود آمدم که سر از رؤیای آبی خویش درآوردم...

پ.ن: اول سلام و سپاسگزارم از محبت شما نسبت به بنده و دارالمجانین :)

بعدشم اینایی که نوشتم احساسم نسبت رد پای خاکستری زمان و اشعار شما بود :)

پاسخ:
این کامنت روی چشمان من جای داره، پر از حس خوبِ خوانده شدن و شنیده شدن :)
بیش از ده بار خوندم این کامنت رو و هر بار مثل بار اول یک دنیا انرژی مثبت گرفتم، حرف هاتون باعث دلگرمی اینجاست و حضورتون تماماً باعث افتخار بنده ست :)
بی نهایت ممنون و سپاسگزارم..

یکی از ظلم‌هایی که آموزشوپرورش در حق نسل ما کرد، اون تحقیق‌های بی‌خاصیت بود. ملت می‌رفتن کافی‌نت و می‌گفتن یه تحقیق راجع به هزرارپایان می‌خوام. پرینت می‌گرفتن و پولشو می‌دادن و بدون اینکه بخونن می‌بردن تحویل معلم می‌دادن :| حالا خدا رو شکر شما یه سودی از تحقیقا بردین :))

پاسخ:
واقعا یکی از ظلم هایی بود که در تاریخ ثبت شده، فقط مصرف کاغذ رفت بالا! در حالی که میشد نحوه صحیح تحقیق و جستجو از طریق اینترنت رو یاد بگیریم. من زمان دانشگاه هم وارد کار ترجمه و تحقیق شدم و برای دانشجوهای ارشد و دکتری که ازم بزرگتر بودن ترجمه میکردم! :))
حضورتون باعث افتخاره  :)

امیدوارم همیشه نویسا! باشید :)))

صفاتی که به بلاگرها نسبت دادین، جالب و صحیح بودن :) و ممنونم ازینکه قلم من رو "در حال رشد" قلمداد کردین. خوشحالم که من رو میخونید و میخونمتون و آرزوهای خوب و اینجورچیزها بدرقه ی راهتان ^--^

پاسخ:
من هم امیدوارم عمرم قد بده و کتابهای شما رو با امضای خودتون بخونم و داشته باشم :)
ممنون که نگاهی اینچنین پرمهر نسبت به واژه های اینجا دارید..
با آرزوی بهترین ها برای شما خانم نویسنده :)

کارت اینترنت

خدا رو شکر عمرم به دوران قیژ و ویژ مودم دیال آپ نرسیدم 

Asdl که ما رو با همکاری آذری جهرمی پیر کرد

اون جای خودش رو داشته

 

:) دمت گرم با وفا که از ما هم اسمی بردی.

پاسخ:
ما با دایال آپ زندگی کردیم و به پاش پیر شدیم :)
دم شما گرم که اینجا رو میخونی، هرچند با قسمت شعر و شاعریش حال نمیکنی :))

آخ قلبم، اسم تماشاگر هم بود... 

همون‌طوری که تو پست خودم گفتم، من بعضی دوستان رو بلاگرتر از بقیه می‌دونم و شما هم یکی از همون دوستانید. که وقتی می‌بینم پست جدید گذاشتید می‌دونم که نمی‌تونم سرسری بخونمش و می‌ذارم آخر بقیه و سرحوصله می‌خونمش. 

خلاصه اینکه قلمتون پایدار. 

پاسخ:
این نظر لطف و مهر شماست نسبت به این وبلاگ و حرف هاش
ممنون که اینجا رو میخونید و حضوری اینچنین سبز و پرمهر دارید :)

ممنونم از اینکه بندهٔ کمترین و تازه‌کار را قابل دانستید. و ممنون به خاطر معرفی نمودن این وبلاگ‌های خوب (غیر از خودم). با بعضی‌هایشان آشنا نبودم.

پاسخ:
درود و سپاس از حضور شما
وبلاگ و کلام شما شایستگی بیش از این خوانده شدن رو داره :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">