آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

پله

پنجشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۴۲ ق.ظ

اما ...

آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست

بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

گاهی پای برهنه راه بروی

پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی

بنشینی کنار خیابان و

از پله های خودت پایین بروی

پله...

پله...

پله...

آن قدر که می بینی

کسانی نشسته اند

سیاه و سپید

بعضی گریه می کنند

بعضی آواز می خوانند

ناگهان کسی را می بینی

انگار که می شناسی اش

اما ...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار

در بهشت گاهی

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

  • حمید آبان

فراموشخانه

نظرات  (۶)

درک شعر یکمی واسم سخته ولی یه چیزایی متوجه شدم ازش

قشنگ بود :)

پاسخ:
به نگاه پرمهرتان زیبا به نظر آمد :)
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

     

    فرق است

    بین خدای بهشتیان

    و خدای جهنمیان

     

     

    پاسخ:
    فرق بسیار است...

    چقددرر جالب بود.

    در جهنم همیشه خدا رو پیدا می‌کنی...

    خیلی به نظرم حرف داشت این شعر👍

    پاسخ:
    درود
    اما حضور سبز و پرمهر شما حرف نداره :)

    چقدر آرامش موج می‌زنه توی این پست :)

    پاسخ:
    و در حضور پرمهر شما هم همینطور :)

    سلام و عرض ادب

    دل نوشته زیبایی بود،وقتی بحث شعر و شاعری پیش می آد،همیشه با خودم فکر می کنم که واقعا نیاز نیست همیشه شعز بنویسیم،خودمون رو به تکلف بندازیم و بخوایم قافیه جور کنیم!همین که بتونیم احساساتمون رو در قالب کلمات بیان کنیم بنظرم کافی باشه...

    پاسخ:
    شعر گفتن بخشی به ذوق و استعداد ذاتی برمیگرده و بخشی با تمرین و مشق بسیار بدست میاد، که من فکر میکنم بخش اول از اهمیت بیشتری برخوردار باشه، تا خون شاعری تو رگ هات در جریان نباشه شاعر خوبی نمیشی..
    اما در تایید فرمایش شما گاهی یک دلنوشته فارغ از اسلوب و آداب شعر میتونه تاثیر گذار باشه و آدمو به فکر فرو ببره، هرچند که دلنوشته های حقیر هیچ کدوم از این ویژگی ها رو نداره :)
    ممنون از حضور شما..

    حمید جان هرگز و هرگز و هرگز نتونستم درمورد یک شعر حرفی بزنم. ولی همیشه و همیشه و همیشه لذت بردم از قدرتِ خالقِ یک اثرِ شاعرانه در به کارگیریِ واژه هایی که در موجز ترین شکل ممکن، بهترین و شیوا ترین و رساترین حرفِ ممکن رو بیان میکنن.

    {یه جورایی حس کردم شبیه یک مونولوگه. اینکه خودت داری با خودت حرف میزنی و خودت خودت رو شماتت میکنی که گاهی باید از پله ها پایین بروی و آدمایی سیاه و سفید رو ببینی(همون خاکستری دیگه. رد پای خاکستریِ آدمهایی که آنجا هستندو یا بودند و یا خودت بودی که بالا رفتی و فکر میکنی که رنگی شدی. ) میبینی؟ بلد نیستم درمورد یه شعر حرف بزنم دارم دری وری میگم D:

     

    دست مریزاد

    پاسخ:
    سلام مهدی جان
    این دل نوشته رو خیلی سال پیش نوشته بودم، به وقت جوانی! :) چند روز پیش که فولدرهای قدیمی رو زیر و رو میکردم پیداش کردم، حکم زیرخاکی داره :))
    خودم اسمش رو شعر نمیذارم، به قول خودت یه مونولوگ بین خودم و خودم بوده :)
    آقا جای نظرهات خالی بود اینجا، منور کردی :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">