آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۸، ۰۹:۳۵ ق.ظ

داستانی کوتاه از فردریک براون

آخرین انسان روی زمین، در اتاقی تنها نشسته بود، صدای در زدن آمد.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۹۸/۰۶/۲۸
حمید آبان

داستان

نظرات  (۱۸)

۱۱ مهر ۹۸ ، ۰۹:۰۴ لبخند ماه

چه ترسناک

پاسخ:
ترسناک و وهم آلود...

تنهایی برای موجودی مانند انسان رنج اوره ...

و اینکه بداند تنها موجود زمینست ..ّصدای در یک امید ترسناک است! 

پاسخ:
یک امید ترسناک...
اما آیا امید می تواند ترسناک باشد؟

فوق العاده بود

پاسخ:
مخلصیم :)

یعنی کی پشت در بوده؟

پاسخ:
کسی که نوید میده آخرین انسان روی زمین آخرین نبوده...

این کوتاه ترین داستان ترسناک جهانه :)

کوتاه ترین داستان جهان اینه:

کفش بچه برای فروش، هرگز پوشیده نشد.

:)

ولی خب همین بالایی باحال تره :)

پاسخ:
این که شما نقل کردید هم کوتاه ترین داستان غم انگیز جهانه :(

ناگهان شخص گفت کیه کیه در میزنه

جواب داد:منم منم اقا گرگه 😅

وی اخرین کتابی که خوانده بود شنگول و منگول بود:/

پاسخ:
:))
نگاهی اینچنین طنز، آن هم طنز کودک و نوجوان :)

سنگین و ترسناک!

به قول دوستان می‌شه مثبت هم بهش نگاه کرد، اما ذهن من دنبال اونیه که توش هیجان پیدا می‌شه. 

پاسخ:
هیچان و دلهره :)

به یاد طنزی قدیمی افتادم که روزی حضرت آدم به در خانه حضرت حوا رفتند و در زدند. ایشان پرسیدند کیست و جناب آدم فرمودند: خبر مرگم آدمم. مگر غیر از من و تو کس دیگری در این جا هست؟! که ندایی از دور دست‌ها به گوشش رسید: پس من چی‌ام؟! (که البته بماند صدای چه کسی بود:) )

پاسخ:
یعنی کی میتونه باشه؟ (ندای درون داره به حضرت حوا میگه!) :)

هم خیلی ترسناکه هم هیجان انگیز و امید بخش

اولش آدم یه لحظه امیدوار میشه

ولی بعدش میترسه و تردید میکنه

پاسخ:
درسته، یک جور احساس بیم و امید داره این وضعیت...

به هر چیزی می‌شه هم با دیدِ مثبت نگاه کرد هم دیدِ منفی. من ترجیحم اینه مثبت نگاه کنم این روزا.

پاسخ:
مثبت دیدن وقایع بهترین دیدگاه به زندگیه، امیدوارانه و انرژی بخش... :)

شاید خدا پشتِ در بوده.

پاسخ:
یاد این ترانه افتادم که میگه؛

من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهان من لباس تازه میپوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه
خدا با ما نشسته چای مینوشه

اون وقت آدم به آرامش میرسه، و نفخت فیه من روحی تجلی پیدا میکنه...

من خیلی به رفتن جایی دور از آدم‌ها فکر کردم اما توی ذهنم دور شدن با یک فاصله دور بود اما این تنهایی مطلق ترسناکه

پاسخ:
این که روزی همه آدم های دنیا مرده باشن و یک نفر معجزه گونه زنده مونده باشه، اون یک نفر تجربه ای جدید خواهد داشت که هیچ انسانی نداشته، تجربه هر روز مردن و زنده شدن، بی هیچ امیدی به یافتن انسانی برای کمک...

تصور وحشت‌ناکیه

پاسخ:
شما رو هم به وحشت انداخت تصور چنین صحنه ای؟ کنارش حس امید داشتید یا کماکان ترس؟

چقدر سنگین! 

پاسخ:
سنگین و وهم آلود!

با عنوان کوتاه‌ترین داستان ترسناک جهان هم ازش یاد می‌کنن :))

پاسخ:
بله، الف جیم و میرزا هم به این لقب اشاره کردن :))

ایول :)

پاسخ:
درود و ایول به شما :)

سلام آره 

حتی لقب کوتاهترین داستان ترسناک دنیا هم بهش دادن.

 

بعد اومدن یه جک ساختن/

منشوریه

پاسخ:
این لقب هم برازنده این داستان یک جمله ایه :)
بیا پی وی اون جوک منشوریه رو تعریف کن :))

این رو در قالب ترسناک ترین داستان کوتاه خونده بودم...😳

نمی دونم شاید از یک منظری امید بخش هم باشه...

ممنونم از شما

پاسخ:
داستان یک جمله ای که کاملاً فضای وهم آلود و ترسناک اون لحظه رو در ذهن ما به تصویر میکشه، و این نگاه خاص نویسنده رو به رخ میکشه...
در این داستان یک جمله ای، هم ترس و وحشت هست، هم امید و رهایی، پارادوکس خوشایندی که در عین حال دردآوره!
ممنون از حضور شما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">