آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

چالش "نامه‌ای به گذشته"

دوشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ق.ظ

سلام

به سیاق گذشته و چالش های بلاگستانی، این بار سیدجواد علوی دست به قلم شد و چالشی به راه انداخت با عنوان "نامه ای به گذشته"، و بنده رو مفتخر و به این چالش دعوت کرد. ماهیت این چالش رو با خوندن سطور زیر متوجه خواهید شد...

نامه حمید سی و یک ساله به حمید پانزده ساله؛

ای نامه که می روی به سویش، از جانب من ببوس رویش (رویم!)

سلام پسر

میدونم با دیدن این نامه قطعاً یاتاقان زدی و احتمالاً آب و روغن قاطی کردی! و سلول های خاکستری مغزت دچار یأس فلسفی شدن!! اما لازمه که این حرف ها رو از خودت در شانزده سال آینده بشنوی و آویزه گوشت کنی، تو همون پسری هستی که تا سوم راهنمایی معدلت بالای 19 بوده، تو رو چه به رفاقت و مجاورت با بچه های شر و دعوایی مدرسه؟ تو رو چه به آخر کلاس و پیچوندن مدرسه؟! میدونم سال دیگه سرت به سنگ میخوره و دوباره به خویشتن خویش برمیگردی و دوباره سربراه میشی، اما این اول دبیرستان هم بشین مثل بچه آدم درس بخون و دنبال بازیگوشی نرو! سال دیگه که خواستی انتخاب رشته کنی، برو همون رشته ای که بهش علاقه قلبی داری، به فکر این نباش که اطرافیان رو خوشحال کنی با رفتن به رشته تجربی، چون بهت قول میدم از این کارت پشیمون میشی. سال دیگه که کامپیوتر خریدی، برو کلاس برنامه نویسی و تا آخر عمرت برنامه نویسی رو ادامه بده، بهتره اکسل هم حرفه ای یاد بگیری، چون بعدا خیلی به کارت میاد. این سالهای پیش رو وقت کافی و ذهن آزاد داری و میتونی صدها جلد کتاب بخونی، فیلم های خوب ببینی و درست نوشتن رو یاد بگیری، پس این سالهای طلایی رو از دست نده. قدر پدر رو بیشتر بدون، بیشتر بهش توجه کن، مراقب سلامتیش باش، و خاطرات خوبی براش بساز...

کم رویی و عدم اعتماد به نفست رو ترمیم کن و سعی کن آدم اجتماعی تری باشی، هرچند که در آینده بهش میرسی، ولی سعی کن همون سالها قال قضیه رو بکنی و بعدها افسوس فرصت های از دست رفته رو نخوری.

چند سال دیگه سه تار میخری و موسیقی رو دوباره ادامه میدی، بهت توصیه میکنم از اولش پیش یه استاد خوب موسیقی رو یاد بگیری و فکر اینکه خودت با آزمون و خطا ساز زدن رو یاد میگیری از سرت بیرون کنی، درسته بد نمیزنی، ولی خوب هم نمیزنی، پس حرف گوش کن.

تواضع و فروتنی و احترام به دیگران و خوشرویی و لبخند همیشه روی صورتت جاری باشه تا آدما ازت خاطرات خوبی داشته باشن، کمتر اخم کن و با آدما بیشتر ارتباط برقرار کن.

مراقب خودت باش پسر، خیلی مراقب روح و جسمت باش...

پ ن:

دعوت میکنم از دوستان و بزرگواران؛

زمزمه های تنهایی

دارالمجانین

بلاگی از آن خود

دختری از نسل حوا

روزنوشت های یک کوالا

لبخند ماه

پ ن:

چند تا دیگه از دوستان هم بودن که پیش از من به این چالش دعوت شدن یا شرکت کردن.. البته ممکنه این دوستان هم از جانب دیگر دوستان دعوت شده باشن، با این حال هیچ اجباری برای شرکت در این چالش نیست :)

  • حمید آبان

نظرات  (۸)

  • لبخند ماه
  • سلام به کدوم حمید؟

    حمید سی و یک ساله یا پانزده ساله؟😉

    من تازه این پستتون رو دیدم. اون حسرتهایی که الان داریم رو ای کاش می شد اون موقع میدونستیم و بهش میپرداختیم. همیشه باید تاوان ناشی گری هامون رو بدیم. در هر سن و سالی...که اسمشو میزارن تجربه!

     

    ممنون از دعوت.. حتما سر فرصت به لبخند ۲۰ ساله نامه ای خواهم نوشت. میشود  دیگر؟؟؟

    پاسخ:
    حمید امروز، حمید سی و یک ساله :)
    سلام از ماست
    تجربه همیشه به قیمت سنگینی برامون تموم میشه، مهم ترین چیزی که در گذشته حسرتش رو میخوریم، تلف کردن وقت هایی هست که میشد ازشون یک معجزه ساخت...
    ممنون از شما برای قبول دعوت، حتماً می شود :)
  • پارادوکس ‌
  • خوندن این متن ها باعث میشن نگاه بهتر ، دقیق تر و درست تری به زندگی حال و آیندمون داشته باشیم ...

    ان شاالله موفق باشین 

    پاسخ:
    سلام
    درسته، گذشته فقط جایی برای درس گرفتنه، و حال جایی برای زندگی...
    شما هم موفق باشید انشالله :)
    ممنون از حضور پرمهرتون :)

    چقدر جالب:)

     

    یادمه یه مدت پیش چالش نامه‌ای به آینده بود این بار گذشته.

    گمونم این ملموس‌تر باشه چون اون سال‌ها رو درک کردیم.

    چرا اینقدر حمید 15 سالۀ بی‌نوا ور نصیحت کردین خب:))

     

    ممنون بابت دعوت‌تون حتما شرکت می‌کنم.

    پاسخ:
    حرف گوش نمیده بچه پررو، مجبورم جدی برخورد کنم باهاش :))
    ممنون از شما که قبول دعوت کردید :)

    زمونه محبورمون کرد فاصله بگیریم از اون شخصیت

    اما در من همیشه یه دختر شیطون و شوخ نهفته است که خودش و پیش دوستاش بروز میده فقط!

    دلم میخواد برگردم به همون شخصیت 

    متاسفانه هرچی شیطون تر و شوخ تر باشی فکر میکنن لوده ای و خیلی برات ارزش قائل نمیشن!

    از این نگاه مسخره بدم میاد و مجبورم نقاب بزنم 

    اینجا سعی میکنم خودم باشم از این به بعد

    پاسخ:
    این دیدگاه واقعاً مسخره ست که آدمای اکتیو و پرانرژی که پر از حس خوب و حال خوب هستن رو جور دیگه ای نگاه میکنن و صفت های نامناسبی میدن، که قطعا لایق خودشونه اون صفات...
    خوشحالم که قراره قلم پرانرژی و عالی شما رو بخونیم :)

    اگر بخوام خاطرات دوران دبیرستانم و بنویسم

    یه رمان میشه

    اسم رمانش هم فکر کنم باید بشه شیطون ترین دختر تاریخ

    شیطنت هام و خیلی دوست داشتم، من راجبشون فکر میکردم😅

    هرروز که میرفتم مدرسه فکر این بودم الان چطور میتونم شیطنت کنم که به همه خوش بگذره و کلی بخندیم و کسی و نرنجونیم

    البت که بعد از دوران دبیرستان رفتم مدرسه و از تک تک دبیرا حلالیت گرفتم حتی معلمی که ماشینش و پنچر کرده بودم گفتم اون من بودم و گفتم چرا اینکار و کردم، درس بزرگی بهش دادم تا عزت نفس دانش اموزارو له نکنه😊

    پاسخ:
    نوشته هاتون نشون نمیده چنین روحیه شیطنت آمیزی داشتید :)
    پس تقاضا داریم با همون روحیه بنویسید، پر از انرژی و حال خوب :)
    عجب درسی به معلمتون دادینا :)) زنده باد

    فقط اون قسمتی که قاطعانه میگین حرف گوش کن! D:

     پیشنهاد های خیلی خوبی هم دادین :)

    تازه اینا کاربرد هم داره. مثلا درسته برای شمای پونزده ساله‌ست ولی برای من پونزده ساله هم میتونه کاربرد داشته باش چون در حال زندگی میکنم و میتونم انجامشون بدم :))

    پاسخ:
    بچه حرف گوش کنی بودما، ولی بعضی وقتا تنبلی میکردم، برای همین قاطعانه برخورد کردم با خودم :))
    خوشحالم که میتونه حتی ذره ای برای شما کاربردی باشه و تو مسیر بهتری از زندگی قرار بگیرید :)
    من یه روز باید بیام نخونده های وبلاگ شما رو بخونم و برم :) تا یه مدت باید به همه دوستان سر بزنم و از پست گذاشتن حذر کنم :)

    فقط تو دبیرستان یه مبادی کامپیوتر گذروندیم ملی پاور درست کردیم یه درسش برنامه نویسی بود خیلی وحشتناک بود باید کلی کد حفظ میکردیم!

    که اونم تقلب نوشتم اخر سر که فهمیدم تقلبمم اشتباه بود😅

    دیگه هیچی ازش نمیدونم

    جز وبلاگ های مورد علاقمه این صفحه

    پاسخ:
    :)) دوران پرشکوه شیطنت آمیزی داشتید دوران دبیرستان. تقلب؟! :))
    باعث افتخار منه حضور سبزتون :)

    برنامه نویسی رو چندجا دیگه دیده بودم شاید ده سال دیگه بهش برسم منم! 

    پاسخ:
    از الان شروع کنید، دو ساله به دانش خوبی میرسید که میتونید چیزی که تو ذهنتون میگذره رو پیاده کنید، ولی باید جدی کار کنید..
    ممنون که هنوز اینجا رو از نگاه پر مهر و ارزشمندتون میگذرونید :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">