آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۸، ۰۵:۲۹ ب.ظ

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

همه داستان از آنجایی شروع شد که جادوی تبسم نگاه آسمانیت دل زمینی مرا لرزاند، نگاهم به لب هایت دوخته شده بود که شاید حرفی بزنی، و مرا از این برزخ گفتن و نگفتن رها کنی، اما تو نیز سکوت را انتخاب کردی، سکوتی که جای مرهم، زخمی بود بر تن رنجور و قلب تیپا خورده ام. نمی دانم در کدامین غروب دلگیر پاییز، در اندیشه چشمانت فنجای چای ام سرد شد، نمی دانم در کدامین سحرگاه سرد زمستان دلسرد از دنیا و آدم هایش دیگر دلگرم نشدم به وعده بهار و اردی بهشت. یادت نمی آید گوشه چادرت به خارهای روی قلبم گرفت و تکه ای از تو درون من جا ماند. نمی دانی با فرود پلک هایت آیه ای نازل شد بر زمین، و من مومن به سوره نگاه تو، ایمان آوردم به خداوند درون چشمانت، که چون خورشید می درخشید و گرم می کرد این سرزمین افسون گرفته را، و من به محراب قدم هایت سجاده پهن کردم، دو رکعت نماز به نیت قربت تو، که به وسعت سالها و قرن ها از من دوری. چه آمد بر این دشت ویران سالهای انتظار، که ترتیب زندگی را در قامت آن نهال نورس اقاقیا گم کرد، و پشت پا زد بر قدمت و اصالت سپیدارهای سر به فلک کشیده.. تو را در آخرین طوفان سهمگین آبادی گم کردم، وقتی که چلچله ها دیگر در حیاط ما لانه نساختند، تو را درست وقتی که باید باشی گم کردم، وقت طلوع مهر و ماه، که از وقتی که تو نیستی، غربت گرفته این دیار را، و مردمان بالادست ترک آبادی کرده اند. به سکوت این کوچه های متروک دل بسپاری، صدای ناموزون ضربان قلبی را می شنوی که از هجرت تو از اینجا سالهاست ناکوک میزند، و صدای سه تار شکسته ای می دهد که به زحمت شور می زند، همچون دلشوره سالهای رفتن، سالهای نبودن...

پ ن: آشفتگی های ذهن خسته و به خواب رفته من

عنوان: تفأل به حضرت حافظ

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۸/۰۷/۲۳
حمید آبان

نظرات  (۹)

تو را درست وقتی که باید باشی گم کردم.. 

پاسخ:
وقت های بودن، به هنگام نبودن...

سلام و درود حمید خان 

 

آقا معلم عزیز هرچی استعاره و تشبیه بود تو این دلنوشته با هنرمندی پشت هم ردیف کردی :)

شک ندارم با احساس لطیفی ک داری میتونستی بصورت نظم هم بنویسیش

ممنون

 

شاد و سلامت و نویسا باشی

پاسخ:
سلام و درود بر حضرت جانان
از حضور سبز و نگاه سرشار از مهر شما بی نهایت سپاسگزارم
حضورتون بسی باعث افتخار بنده ست :)

آموزش آشپزی در هلوکوک!

holoocook.blog.ir

پاسخ:
:)

نگفتم که فقط همین

اینجا بیشتر به دلم نشست:) 

پاسخ:
از مهر و توجه شما سپاسگزارم :)

و تکه‌ای از تو درون من جا ماند....

 

اینجاشو دوست داشتم.

پاسخ:
باعث افتخاره حتی یک جمله هم به نگاهتان خوش آمد :)

چقدر خوب نوشته بودید، احساس کردم حتی ما هم دلمون براش تنگ شد :)

پاسخ:
چقدر خوب خواندید :)
۲۴ مهر ۹۸ ، ۱۱:۲۴ دختر خرداد
بقول این دوستمون ذهنتون به خواب رفته باشه فوق العاده مینویسه ،خیلی زیبا بود و ان شآلله برگرده و پایان دلتنگی ها رقم بخوره
پاسخ:
ممنون از نگاه پرمهر شما :)
زیبا از نگاهتان گذشت
۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۰:۳۴ لبخند ماه

سلام..

خودمانیم ذهنتان که خسته و به خواب رفته باشد خوب قلم فرسایی میکنید😊

قلمتان نویسا

پاسخ:
سلام و درود
این نظر لطف شماست و از نگاه پرمهرتان :)
ممنون و سپاس ..
۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۰:۳۳ لبخند ماه

و این دلتنگی ها تمامی ندارد!

کاش نبود لحظه ی آشنایی

پاسخ:
و این دلتنگی ها تمامی ندارد...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">