آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ادبیات» ثبت شده است

آبان برای من قطعا ماه خاص و پاییز هم فصلی متمایز نسبت به سایر فصل هاست، چرا که متولد قلب پاییز، یعنی پانزدهم آبان هستم، به وقت سی و یک سال پیش، و من در سرازیری عمر و حرکت به سوی میانسالی فصل جدید زندگی را ورق میزنم. انسان در پایان هر دهه به درک عمیق تر و پخته تری از زندگی می رسد که به نظر من دهه سوم زندگی حساس ترین و تعیین کننده ترین برهه زندگی آدمی محسوب می شود، چرا که نه خامی و بی تجربگی جوانی در سر دارد، نه خستگی و خمودی میانسالی، و با کوله باری از آگاهی و تجربه می تواند تصمیماتی بگیرد و یا اقدامی کند که سرنوشت خود و نسل پس از خود را تغییر دهد، پس در این دهه حساس، بیشتر از هر زمانی باید مراقب افکار و کردار خود بود. امیدوارم سالهای پیش رو برای همه ما پر از تصمیمات و اقدامات درست، و آبستن خبرهای خوب و خوشحال کننده باشد، و از این روزگاران خاکستری به سلامت عبور کنیم.

لطفاً از زودپز استفاده نکنید!

آبان نود و هشت برای من با اتفاقات عجیبی همراه شد، و اولین اتفاق مواجهه و پیکار من با ابزار خطرناکی بنام زودپز بود! آری همان قابلمه در داری که در عصر سرعت و تکنولوژی غذاهای خوشمزه را در کسری از ساعت به ما تحویل می دهد، و من در عین بی تجربگی و ناآگاهی از خطرات بالقوه این وسیله، به هنگام باز کردن درب آن با انفجاری جانسوز و جانکاه، در این نبرد نابرابر ضربه مهلک و دندان شکنی از جانبش دریافت کردم، که از یازده روز پیش در حال طی دوران نقاهت هستم. توصیه اکید من به شما هموطنان غیور و گرانقدر این است که از استفاده از این ابزار خطرناک اجتناب کرده و با صبر و شکیبایی غذای زبان بسته را بگذارید درون قابلمه و چند ساعت بعد پخته اش را تحویل بگیرید. البته این را هم اضافه کنم که این حادثه می توانست صدمات جبران ناپذیرتری داشته باشد که به لطف خداوند متعال و دعای خیر پدر و مادر به خیر گذشت.

کارگاه آموزشی نکات چند همسری!!

یکی دیگر از شوکه کننده ترین خبرهایی که در این آبان جونم مرگ شده به گوشمان رسید، برگزاری کارگاهی با این عنوان بود، با تصویری از یک آقای بسیجی با چفیه به گردن و زنان محجبه ای که گرد این مرد غیور خوشحال و خندان به همراه چند فرزند قد و نیم قد قرار گرفته بودند! خب همین تصویر کافیست تا این پیام را منتقل کند که جماعت مومن و معتقد به اصول دینی، چه زن و چه مرد از این طرح استقبال میکنند و مروج چندهمسری هستند! فارغ از اینکه چنین امری در دین اسلام حلال بوده و با اجازه همسر اول می توان تا سه زن دیگر را به نکاح درآورد، اما آیا چنین امر رایجی که پیش از اسلام و در صدر اسلام انجام میشده، میتوان نسخه مشابهی پیچید؟ اصلاً بگوییم مرد را ثروت و مکنتی فراوان است و از پس مخارج چهار زن که هیچ، چهل زن بر می آید! اما آیا رواست که از برای خوشی احوال خویش ثروت در این راه خرج کرد؟ الان یه عده ممکنه بگن جماعت ثروتمند در قالب غیرشرعی دارن خوش میگذرونن، ولی بنده و خیل عظیمی از جامعه با این روش زندگی هم از اساس مخالفیم، هرچند که لا تجسس! آقا اصن برید ده تا زن بگیرید، به ما چه مربوط! ولی از نهادهای فرهنگی توقع نداشتیم چنین کارگاهی برپا کنند! آن هم در شرایط کنونی کشور که اولویت های بالاتری وجود دارد، در باب اقتصاد و فرهنگ و ... . در این خصوص مقام معظم رهبری هم پاسخ درخور و مناسبی دادند که حجت بر همه حرف ها تمام کردند.

سعدی جان برو جلوی خونه حافظ بوق بزن!!!

خبر شوکه کننده دیگری که در این آبان (چی بگم) شنیدیم و خواندیم، حذف اشعار شاعران و ادیبان مملکت از کتاب های ادبیات بود، که قرار است از سال دیگر اجرا شود! اما چرا رضا امیرخانی و فاضل نظری و مرتضی امیری اسفندقه باید جای شاعرانی چون عطار نیشابوری، نیما یوشیج، رهی معیری، مهدی اخوان ثالث و هوشنگ ابتهاج را بگیرند؟ آیا این درست است؟ نه جان من چه خبرتونه؟ چه خبرتووونه؟ از پرداختن به این خبر صرف نظر میکنم، چراکه همه چیز پیدا و هویداست!

تا حالا با عربستان و آمریکا و اسرائیل در یک کتگوری قرار نگرفته بودیم!!!!

‏مربوط می شود به استوری یونس محمود کاپیتان سابق تیم ملی عراق که پرچم ایران، عربستان، آمریکا و اسرائیل را در یک کار گرافیکی بصورت طوفانی تخریب کننده در یک سمت تصویر، و شیران غرانی که پرچم عراق بر خود دارند در سمت مقابل تصویر قرار گرفته اند! چی بگم والا! تو این چهل سال این مدل انگ بهمون نچسبیده بود که چسبید! البته که انگی بیش نیست.

پ ن: البته خبرهای دیگری نیز داشت این ماه که صرف نظر میکنم، مثل اقدام عجیب طرفداران تراکتور و بردهای پرگل و شیرین استقلال که بعد از سالها حرص و جوش لبخند به روی لبمان آورد :)

پ ن: لطفا از این پست سوء برداشت سیاسی نکنید، کمی درد دل کردیم فقط، همین.

پ ن: چراغ های روشن و خاموش شده زیادی هست که در روزهای پیش رو باید بخوانم، و چه حسی زیباتر از خواندن مطالب شما دوستان جان :)

حمید آبان
۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۰:۰۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

دوم یا سوم راهنمایی بودم، حدوداً دوازده یا سیزده ساله، یه آقایی تو مدرسه ما بود که تو بخش آموزش کارمند بود، هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد! وقت هایی که معلم نداشتیم، میومد و کلاس رو مدیریت میکرد. نکته ای که در این مرد وجود داشت، علاقه به حرف زدن درباره عرفان و تصوف و مولانا و شمس و ... بود. برای ما از قصه های مثنوی معنوی میگفت، و تا آخر زنگ اون قصه رو باز می کرد و کلی حرف های قلبمه سلمبه می زد که نود درصد کلاس از روی نفهمیدن حرفاش خوابشون می گرفت. من اما با اینکه نصف حرفاشو نمی فهمیدم، بهترین ساعات مدرسه رو در کلاس این مرد میگذروندم. غرق میشدم توی دنیای مولانا و قصه های مثنوی معنوی رو با جان و دل گوش می کردم. اینکه میگم نمی فهمیدیم، دلیلش این بود که این بنده خدا بالای دیپلم حرف میزد و ما هنوز سیکل هم نگرفته بودیم. بهترین کلاس ها از نظر من کلاس ادبیات فارسی بود، همون سالها هم یه معلم جوان داشتیم که باز متاسفانه اسمش یادم نمیاد، اما برامون از شاهنامه و گلستان و بوستان میخوند و سعی میکرد ما رو با ادبیات فارسی آشتی بده، و باز این فقط من بودم که از این کلاس و حرف ها بی نهایت لذت می بردم. پیشینه نوجوانی و جوانی من ایجاب می کرد دوم دبیرستان رشته انسانی رو انتخاب کنم و ادبیات بخونم، رشته ای که عاشقانه دوستش داشتم. اما جبر جغرافیایی و جو خونه ما طوری بود که یا باید ریاضی فیزیک میخوندم، یا علوم تجربی، و از اونجایی که علوم رو بیشتر دوست داشتم، وارد رشته تجربی شدم، رشته ای که با رویای پزشک شدن پا به عرصه اش گذاشتم. اما همیشه ته دلم پیش بچه های انسانی و کلاس ادبیات بود. ادبیات بخشی از وجود من بود که نمی تونستم از خودم جدا کنم، چنانچه هنوز هم حسرت سالهایی رو میخورم که میتونستم تو کلاس های دکتر شفیعی تو دانشگاه تهران باشم و بجاش جایی بودم که بهش تعلق خاطر نداشتم. معلمی رو دوست داشتم، معلمی که سر کلاس برای بچه ها از گلستان و شاهنامه بگه، بچه ها رو غرق کنه تو دنیای خیال شعر و داستان، اما شدم معلمی که فرق کربوهیدارت و پروتئین و ساختار سلول ها رو به بچه ها یاد میده، و هیچ وقت از کارش لذت نمی بره، اما همینم غنیمته، میشد که خیلی دور تر بشم از دنیای آموزش و گذرم به نوشتن و خوندن نیفته...

پ ن: توصیه برادرانه من به بچه هایی که این روزها درگیر درس و مدرسه هستن اینه که مسیری رو انتخاب کنید که بهش علاقه قلبی دارید، هیچ وقت بخاطر خانواده یا هیچ کس دیگه ای مسیر زندگیتون رو تغییر ندید، آخرش هیچکس مسئولیت مسیری که طی کردید رو قبول نمیکنه و این خود شمایید که مسئول تمام تصمیم هاتون هستید.

پ ن: بین بچه هایی که بعنوان معلم باهاشون کار کردم، استعدادهای زیادی دیدم که هیچ ربطی به رشته تجربی و پزشکی نداشتن، اما به اصرار خانواده توی این مسیر بودن، و مطمئنم به اونچه که باید نمیرسن...

حمید آبان
۰۸ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۱۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۶ نظر