آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انسانیت» ثبت شده است

کدام ریش‌سفیدی بود که جلوی پای من نیم‌خیز نشود؟
چرا؟ چون سر آستینم نو بود!
چرا؟ چون جیبم پر از سکه بود و سفره‌ام پر نان!

اما حالا جواب سلامم را نمی‌دهند.
انگار که من را نجس می‌دانند!
نجس هم هستم؛ این را خودم می‌دانم!
برای اینکه محتاجم.

آدمِ محتاج، نجس است.
این را خودم باور دارم.
آدمِ پاک و مطهر فقط آن کسی‌ست که قدرت دارد، قدرت.


- محمود دولت‌آبادی
- کلیدر

این روزها مردهای زیادی هستند که زیر این آفتاب سوزان و گرمای طاقت فرسا مشغول پول در آوردن از سنگ (1)، قطره قطره جانشان آب می شود، گاهی در گیر و دار کلاچ گرفتن و دنده عوض کردن، گاهی به وقت آجر بالا انداختن، گاهی بار و اثاث جابجا کردن، گاهی کندن و جان کندن از برای تکه ای نان حلال که زن و دختر و پسری شب هنگام انتظار دستانش را می کشند، تا شاید لباسی شود، کتابی و دفتری، و از همه مهم تر نانی که سیر کند آنچه به وقت سیری می شناسد دین و ایمان را! اما سر خم نمی آورند و همچون کوه تکیه گاه اند، دست احتیاج به روی هیچ مرد و نامردی دراز نمی کنند، آهسته می آیند و بی صدا می روند، خشمشان زیر گرمای جانسوز تموز می خشکد، و با کلامی از روی نکوهش می شکنند، خرد می شوند، می میرند و باز زنده می شوند، اما بی صدا، و در تنهایی خویش همچون ققنوس از خاکستر بر می خیزند و جای خالی تکیه گاه را پر می کنند. مردانی از جنس پولاد، مردانی به رنگ انسانیت، مردانی با قلبی رئوف، که پشت خشم نگاهشان پنهان می ماند آن همه مهر، و تو نمی دانی چه شب هایی به نغمه بنان گریه کرده اند، و چه آتشی درونشان شعله می افکند، خاموش می پنداری شان، سرد و عبوس، اما دریغ که گنجینه مهر اند و بر قلبشان عشق حک شده است. مردانی با لباس کهنه، جوراب پاره، و کفش هایی که لب به سخن باز کرده اند، و زیر پوست شهر تمام می شوند گاهی، بی آنکه بدانی نامشان و نشانشان را، و حتی مرگ نیز بر ایشان اندوه است و آغازیست برای تا ابد آوارگی و گریستن در غم نداشته ها...

(1) یک مثل آذری که به احوال مردان سخت کوش اشاره دارد و می گوید از سنگ پول در می آورد!

+ این شعر از استاد شهریار هم حسن ختام این پست که پدرم همیشه به وقت حیات زمزمه می کرد:

قوی مرام اوسته سارالسین یاز بئجردن گولشه نی 
آنلاماز دوستی رها ات ، ساخلا عاقل دوشمه نی

دوغری سوزدور ، بو گئچنلردن قالیبدور یادگار
گشمه نامرد کورپوسونن ، قوی آپارسین سئل سنی

خلق ائدوب خلاق عالم ، بیر گوزل انسان سنی
قویما دونیا ائیله سون ، قلاده لی، حیوان سنی

دوز یاشا، آزاد یاشا ، نامرده ایمه باشیوی
یاتما تولکی دالداسیندا ، قوی یئسین اصلان سنی

  • حمید آبان