آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهار» ثبت شده است

نخست ، هیچ نبود . بیابان بود ، و باران بود ، و سنگ . باران ، هزاران سال بی وقفه بارید ، بیابان دشت شد ، باران رودی شد ، در طلب دریا . بی که بداند گرداگرد بیابان می چرخد بیهوده ، چرخید و ثانیه ای از سماع خود باز نماند ، بی خبر از گم کردن قبله. سنگ تنها بود ، و شبها می گریست ، به آواز بلند ، اندوه تنهاییش را . رود ، رود سرمست تن سنگ را شستشو می داد به معبد آبی اندوه گین بیابان . سنگ ، در آغوش رود خروشید و خراشید و فروکاست . قرن ها می گذشتند وسنگ می کاهید و می بالید ، میان پرنیان نوازش رود و سبزینه های جاری دشت . آن گاه ، ابرها پرکشیدند ، و حضرت آفتاب برآمد بر فراز دشت . سنگ جان گرفت ، به هیات آدمی درآمد ، تن خود را سپرد به اشعه مقدس حضرت مهر . رود ، گردش چرخید و آواز خواند و گریست از زیبایی آدم . آدم ، کنار رود ایستاد و خود را در آیینه چشمانش دید ، و دید که گیاهان جفتند ، و دید که کبوتران جفتند ، و دید که ستارگان جفتند ، ودید که گوشواره های ابر گوشه های آسمان جفتند ، ودید که تنها اوست که هنوز تنها مانده میان آوازهای جمعی خلقت . پرسیدند دردت ؟ گفت حوا ، گفتند تن تو از سنگ است می آزاریش ، گفت چاره ، گفتند ذبح غرور و عرض نیاز . نشست کنار رود ، به زمزمه نام حوا . تلخ و طولانی گریست . جانش از سنگ بودن زدوده شد ، همه از غرور و صلابت هرچه داشت سپرد به دست نوازشگر رود تا ببرد به دوردست . بعد ، کنار رودخانه نشست ، سر بر زانو ، به انتظار زوال . تنهای خالق از بالا نگاهش می کرد ، و جانش می سوخت از تماشای تنهایی مخلوق . دمی پیش از پایان بود ، و اوج نحیفی آدم . رود و دشت و ماه و خورشید و باد با چشمهای سرخ نگران ، مهیای انهدام آدم ، آدمِ تنهای بی غرور بی پناه . باران بارید ، به ناگاه . باران بارید ، برای قرون طولانی . و بعد ، دوباره خورشید آمد ، و همه دیدند دو دست کوچک امن خلق شده اند ، برای نوازش آدم . دنیا آسود ، چشمانش را بست ، و لبخند زد . خداوند ، تن داده به تنهاترین تنها بودن ، عشق را می آفرید برای آدم ، لابلای گریه و باران . عشق را می آفرید در هیات حوا ، و خوب می دانست به آدم بعد از این سخت تر خواهد گذشت ، که هرجا عشق هست حوا هست ، و هرجا حوا هست فراق هست ، و دوری هست ، و حوا شوکران عسل پوش است ، که بنوشی و تمام شوی ...

بشنویم...



۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۸ ، ۰۹:۴۷
حمید آبان