آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جنگ» ثبت شده است

به خون خویش خفته اند، و آرزوی خود را به خاک می سپارند، در خاتمه احساس و در تشییع کلمات.. گاهی دستی جا می گذارند، گاهی قلبی آکنده از احساس، گاهی لبخند را اما فراموش می کنند، و بهار را بدرود گفته و "لا تترکنی ابداً" زمزمه می کنند.. مردانی که قربانی می شوند، جان می دهند، خونشان جاری.. اما سرشار از فداکاری، مملو از گذشت.. وصف حالشان در واژه ها نمی گنجد، که دنیایی دارند به گستردگی آسمان، به سبزی بهار... اما خو گرفته اند به خزان، و دل بسته اند به زمستان.. در شمارش معکوس زندگی، هر لحظه تیری خلاصشان می کند، و تکه ای بجا می ماند، در قلب زنی که فرسنگ ها آنسو تر می تپد به یاد صدای مردانه ای که چون آهنگ زندگی قرص می کند دلش را، گرم می کند دَمَش را... برگ ها زرد می شوند، از بلندی سقوط می کنند، و لاله ای جان می دهد زیر باران آتش و دود...

پ ن: "تنگه ابوقریب" فیلمی که چهره زشت جنگ را به خوبی نشان داد و خنجری بود بر قلب هامان، سوزاند و آتش زد...

پ ن: مدیونیم، زندگی را به مردانی که پای این خاک ایستادند و به خون خویش خفتند

  • حمید آبان

در هجوم خون و فشنگ

و از میان ناله های سربازی که سر نداشت
ندایی به آسمان نمی رسید
گویی خدا هم نمی شنید
دعای مادری فرسنگ ها آن طرف تر
که بی تاب فرزند خویش
نمازش قضا نشد...
باران خمپاره و گلوله
ظلمت شب را می شکست
و مرگ آنسوی خاکریز
انتظار شکوفه هایی را می کشید
که به بهار لبخند می زدند
کابوس شب
دلهره لحظه های انتظار بود
که به مسلخ می برد
تن های خسته ای را
که پر پر می شدند
زیر خروارها خاک
با دستانی بسته...
- آبان
  • حمید آبان