آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حافظ» ثبت شده است

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

- حافظ جان

بشنویم...

آهنگساز: علینقی وزیری

شعر: رهی معیری | حافظ

صدا: غلامحسین بنان

دستگاه بیات اصفهان

رهبر ارکستر: روح الله خالقی

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰
حمید آبان

 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد



تو دل بردار و از این دیار برو، برو آنجا که مهرویان عتاب کنند بر این خسته و آشفته دل، خبرت هست که روزگار به عهد خویش وفا نکرد؟ خبرت هست که نغمه مستانه چلچله ها سالهاست به سکوت تعبیر می شود؟ حال گنجشک ها خوب نیست، هزاران سوزناک می خوانند، بهار بوی اردی بهشت نمی دهد، و در تمنای دلی، دیگر عاشقی آواز نمی خواند.. تو دل بردار و از این دیار برو، کوچ کن از این سرزمین خاک گرفته، و صدای ناموزون ضربان قلبی این سوی حادثه را از یاد ببر، فراموش کن چه آمد بر دل فرهاد کوهکن، آن هنگام که شیرین وار پای نهادی بر این احساس، آن هنگام که سارها به سوگ سقوط این احساس گریستند و از آسمان اشک بارید...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۳۸
حمید آبان

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

پ ن: هیچ نتوانم گفت...

گوش جان بسپاریم


دریافت

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۲۳
حمید آبان

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

+

خطاب می رسید که:«ای آدم! در بهشت رو و ساکن بنشین و چنانکه خواهی می خور و می خسب و با هر که خواهی انس گیر».
هر چند که می گفتند،او می گفت:
حاشا که دلم از تو جدا داند شد / یا با کس دیگر آشنا داند شد
از مهر تو بگسلد که را دارد دوست / وز کوی تو بگذرد کجا داند شد
چون وحشت آدم هیچ کم نمی شد و با کس انس نمی گرفت، هم از نفس او حوّا را بیافرید و در کنار او نهاد تا با جنس خویش انس گیرد.
آدم چون در جمال حوّا نگریست پرتو جمال حق دید، بر مشاهده حوّا ظاهر شده، که «کُلُّ جَمیلٍ مِن جمالِ الله». ذوق آن جمال باز یافت. گفت:
ای گل تو به روی دلربایی مانی / وی می تو ز یار من به جایی مانی
وی بخت ستیزه کار هر دم با من / بیگانه تری به آشنایی مانی


(مرصادالعباد)

+

حافظ انسان عجیبی است، همه ذرات وجودش از عشق می گوید، از عشق می نویسد، و در عشق می میرد. لسان الغیب است، گاهی که دلت می گیرد و از برای هم صحبتی به سراغش می روی، گویی هزار سال تو را می شناسد، مانند آدم های دور و برت نیست که هر چه بگویی سر آخر حرفی برای گفتن ندارند. حافظ را چون موسیقی می توان شنید، گویی استاد لطفی برایت سه تار می زند، می توان چون نگاری خوش چهره دید، می توان در آوازی دلکش شنید. حافظ مرد روزهای عاشقی است، مرد شاعرانه ها، مردی که خدا را در سیمای زنی، زیبا می بیند. واژه هایش سرشار از اعجاز است، و تو ققنوس وار از نو متولد می شوی در هر بیت و مصراع غزل هایش، غزل هایی که رنگ می زند بر دنیای خاکستری کلمات...

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۸ ، ۱۶:۴۴
حمید آبان