آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل نوشت» ثبت شده است

گاهی وقت ها باید سر برگردونی و به عقب نگاه کنی، به اینکه از کجا اومدی و الان کجایی.. گاهی وقت ها باید بشینی روی نیمکت پارک و به کارهایی که کردی فکر کنی، به حرف هایی که زدی، به دوستت دارم هایی که گفتی و شاید شنیدی... گاهی وقت ها باید بایستی کنار پنجره و به رفت و آمد ماشینها و آدم ها نگاه کنی، به اونی که چله تابستون کت پوشیده و اونی که چله زمستون یه لباس نازک.. گاهی وقت ها موقع قدم زدن باید به زمین و قدم ها نگاه کنی و بدون دیدن صورت آدمها توی ذهنت تصورشون کنی.. گاهی وقت ها باید رادیو گوش بدی، قصه شب رو دنبال کنی و دل بدی به صدای دلنشین گوینده رادیو که بیتی از حافظ میخونه.. گاهی وقتها باید یه فنجون چای بریزی برای خودت و لم بدی روی مبل و کتاب بخونی.. گاهی وقت ها باید شجریان بزاری و چشماتو ببندی و روحتو به پرواز در بیاری، گاهی وقت ها هم دل بدی به پیانوی لاچینی و معروفی، یا شاید ایروما و آرنالدز.. گاهی وقت ها باید توی پاییز قدم بزنی، زیر بارون خیس بشی.. گاهی وقت ها باید آشپزی کنی، خونه رو تمیز کنی، لباس ها رو روی بند پهن کنی..

گاهی وقت ها باید دل بدی و دل بکنی، به بعضی آدما و از خیلی آدما... گاهی وقت ها باید گریه کنی، یه دل سیر تو تنهایی.. گاهی وقت ها باید بری به اونایی که دیگه تو این دنیا نیستن سر بزنی و به یاد بیاری همه خاطرات رو، تا فراموش نکنی رفته ها رو...
پ ن: قرار بود چیز دیگه ای بنویسم، اما نمیدونم چرا اینجوری شد!!
پ ن: اون که میخواستم بنویسم عنوانش این بود: آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید...
پ ن: شاید پست بعدی راجع به این عنوان نوشتم
پ ن: بخوانید و واژه ای به یادگار بگذارید...
  • حمید آبان

دست هایش را داخل جیب هایش مخفی می کند، و مسیر پیاده رو را آهسته گز می کند، به انتهای افق خیره شده و رد برف روی قله را تماشا می کند، ذهن مشوش خود را ورق می زند، به خاطره ها فکر می کند، و به آینده مبهم پیش رو، آینده ای که امیدی به روشنی آن نیست، امیدی به تماشای آن نیست... قصه این نسل پر است از بیم و امید، بیم از آینده و امید به آینده! ناگهان می ایستد تا نفسی تازه کند، در این سرمای خاکستری، و گنجشکی تیره بخت فرو می نشیند تا جرعه ای به کام کشد از آب سیاه کنار جدول، بی خبر از دنیای اطراف، و بعد پر می کشد و می رود، برای جوجه ای که انتظارش را می کشد، در پستوی لانه ای کوچک، آنسوی دیوارهای بلند.. بسوی افق گام بر می دارد، این بار کمی تند تر از قبل، و زیر لب اخوان زمزمه می کند، زمستان، سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است...

 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد!

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

  • حمید آبان
این روزها آدم هایی پیدا می شن که شدیداً معتقد و خداشناس جلوه می کنن! اما پشت پرده اتفاقات دیگه ای رقم می خوره، گاهی حق مردم خورده میشه، گاهی خون بی گناهی ریخته... نمی دونیم تقاص این همه تزویر و ریا رو کی میخواد بده!! قطعاً خدایی بالای سر ما هست و روز جزایی، اما کو تا اون روز برسه و به چه درد ما میخوره تقاص اون همه ظلم!! گیرم کردنش تو آتیش دوزخ و مذاب داغ ریختن تو حلقش! اینا برای من یکی نون و آب نمیشه، من اینجا بمیرم از گرسنگی و طرف اون دنیا چوب تو آستینش کنن! نه تنها دلم خنک نمیشه، که بیشتر دلم میسوزه، به حال خودم... یه وقتایی میگم منم باید ظلم رو با ظلم جواب بدم، اما تو کتم نمیره حال بدی که دارم رو برای یکی دیگه بسازم!
راستی چرا اینجوری شدیم؟؟؟؟ چرا درد روی درد میاریم؟! چرا نمک روی زخم شدیم؟!
بلد نیستیم مثل آدم زندگی کنیم؟
بلد نیستیم به هم محبت کنیم؟
از کی تا حالا گرگ صفتی امتیاز محسوب میشه؟
بابا ما همون بچه هایی هستیم که تو کوچه هفت سنگ بازی می کردیم!
راه دزدی رو کی بهمون یاد داد؟ ما که از دزد می ترسیدیم!
روزگار همیشه بد بوده، اما این روزگار یه سر و گردن بدتره.. میشه گفت رکورد درد کشیدن رو داریم میشکنیم!!!!!!!!!
قصه آدما و زندگی و عشق و وفاداری داره به تاریکخونه تاریخ کشیده میشه، تا فراموش بشه همه چیز..
دیگه نه پهلوونی می شناسیم، نه جوونمردی!
شهر پر شده از دیو و دد و دژخیم!
رستم باید تا رد شد از این هفت خوان تاریک!!!!
تازه ادعای اعتقاد به خدا و پیغمبرشون هم میشه................
  • حمید آبان

در هجوم افکار پراکنده ذهن تشویش گرفته خویش، نیمه شب طلب می کند چشمانی که به روی بهار باز نمی شوند. سالهاست کنج پستوی قلب خاک گرفته اش عشق را جستجو می کند، و هر بار ناامید تر دست از مهر طلب کرده می کشد و به زمستان خو می کند. سرد است، بس ناجوانمردانه سرد است این روزهای خاکستری، که نسلی به دام افتاده اند در برهه حساس کنونی! زمانه ای پر از خستگی و تلاش که هیچگاه به هدف نمی رسد و این بلاتکلیفی را غایتی نیست. سوخته ایم در گذر زمانه ای خاک گرفته که هر آن کوس جنگ سر می دهند سردم دارانش. انتخاب ما نبود این هجمه سختی ها و مشقت ها، که جبر زمانه به این روزمان انداخت. نسلی خمود و غبار گرفته که امیدی ندارد به آینده خویش. مرگ واژه مناسبی ست برای من و هم نسلانم که زندگی روی از ما برگردانده و خو گرفته ایم به ظلمی که بر ما روا می دارند. زندگی سرشار از ظلم و ظلم پذیری تنها تمثیلی از مرگ در کالبد طبیعت است. بغض نسل من را کسی فریاد نمی زند که این نسل فراموش شده تاریخ است.. روزگاری که از سمت و سوی مزار ما می گذرید برای ما خون گریه کنید، حلالتان باد...

  • حمید آبان

به ساعت روی دیوار خیره شده بود، و آرام به رقص ثانیه شمار می نگریست. آنسوی پنجره آسمان بغض کرده و ابرهای سیاه و سپید خروشان به آن حوالی هجوم می آورند. ساعت از هشت یک عصر دلگیر بهاری گذشته بود، و کلاغ ها عازم منزل خویش سکوت خیابان را می شکستند. آرام بلند می شود و از پنجره قدم های خسته پیر زنی را تماشا می کند که غریبانه راه منزل خویش را گرفته. یک نخ سیگار از پاکت بیرون می آورد، شعله فندک را نگاه می کند که به آتش می کشد تلفیق کاغذ و توتون را و یک نفس عمیق و بازدمی که منظره پنجره را مه آلود می کند... دلش شاملو می خواهد، یا شاید فروغ، به سمت کتابخانه می رود و برای تنهایی خویش کتابی بر می دارد. روی صندلی روبروی پنجره فروغ زمزمه می کند و سیگار می کشد، و در تنهایی خویش به تنهایی خویش فکر می کند...

  • حمید آبان