آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزنوشت» ثبت شده است

یک - اندراحوالات این روزها

اسفند ماه است و روزهای پایانی سال، خیابان ها شلوغ از ازدحام مردم برای خرید شب عید. اما آنچه این سالها را با گذشته های نزدیک متمایز می کند، شرایط بد اقتصادی حاکم بر جامعه است که در سالی که گذشت به بالاترین حد خود رسید، و قدرت خرید مردم در حوزه های مختلف چنان پایین آمد که در آخرین رویداد اقتصادی، قیمت گوشت سر به فلک کشید. مسئولین کشور هم که به مانند همیشه با لبخندی ژکوند بر گوشه لبشان به ریش مردم می خندند و نمک به زخم آنها می زنند. هر کس هم که لب به اعتراض بگشاید، محکوم است به ... . آنچه دلهامان را به درد می آورد حس شرمندگی در نگاه پدرانی است که مخارج سر به فلک کشیده زندگی از پای در آورده طاقتشان را، و هر روز رنجورتر و پیرتر این زندگی را زنده مانده اند!

دو - منهای نفت

رادیو جوان با فرکانس 88 مگاهرتز از موج FM صبح ها برنامه ای چند دقیقه ای داره بنام "منهای نفت"، که بعضی روزها موفق به شنیدنش میشم، از ظرفیت های گسترده کشور در حوزه های مختلف غیر نفتی از کشاورزی و دامپروری گرفته تا صنایع دستی و صنعت توریسم و خودرو، و این برنامه آخری که گوش کردم از ظرفیت صنعت موزه داری صحبت می کرد. قابل توجه شما دوستان عرض کنم که کشور فرانسه با همون موزه لوور معروف درآمدی بیشتر از درآمد نفتی ما داره! بله این حقیقت داره، موزه ای که آثار باستانی کشورهای مختلف از جمله ایران ما رو از کلکسیونرها و قاچاقچی های آثار باستانی در گذشته خریده، امروز درآمد سالانه اش از درآمد نفتی ما بیشتره! لازم به ذکره که صنعت موزه داری یک سری تکنیک های اجرایی هم داره که در حد فوق حرفه ای اجرا میشه و در موزه های ما خبری از این تکنیک ها نیست، چرا که درآمدی نداریم و فقط برای رفع تکلیف چراغ اونها رو روشن نگه داشتیم و عده ای هم در این موزه ها اشتغال دارند! مثال جالب تری که در این برنامه زده شد، در مورد کشور چین بود که سال 2010 برنامه ریزی میکنن تا پنج سال آینده یعنی سال 2015 به تعداد 8000 موزه (اگر اشتباه نکنم) برسن که این امر دو سال زودتر یعنی سال 2013 عملی میشه و حتی بیشتر هم میسازن! نکته جالب تر این ماجرا اینه که بیشتر این موزه ها تا چند سال خالی بودن و به مرور با قرارداد بستن با کلکسیونرهای دنیا این موزه ها پر شدن. حالا چرا چنین سرمایه گذاری بزرگی شده؟ معلومه، ظرفیت ها شناسایی شده و فهمیدن میشه درآمد هنگفتی برای کشور و مردم به ارمغان آورد...

سه - #استعفای_ظریف

در شرایطی که یک رویداد مهم در حوزه سیاست خارجی در کشور رقم میخوره و رئیس جمهور کشوری که این سالها در سپهر سیاست خارجی ما پررنگ ترین نقش رو داشته به کشور ما سفر میکنه و با مقامات عالی رتبه ملاقات میکنه، الا وزیر امور خارجه! خب باید به آقای ظریف حق بدیم طبق گفته خودشون در راستای حفظ شأن وزارت امور خارجه استعفا بده و عدم اطلاع یا دعوتش به چنین نشستی رو توهین نه به خودش که به مقام وزیر امور خارجه بدونه. حالا این به قول جراید ناهماهنگی ها در نهاد ریاست جمهوری چرا اتفاق افتاده بماند، که عالمان دانند! از اونجا که به بحث سیاسی علاقه ای ندارم!! از پرداختن به این موضوع پرهیز میکنم و به نقل قول اخبار کفایت میکنم.

پ ن: باشد که رستگار شویم...

  • حمید آبان

یه وقتایی که فکر میکنی همه چیز درست شده و روی روال افتاده، یهو یه خبر، یه تصمیم از بالادستی ها، همه چیزو تغییر میده و سرنوشتی که انتظارش رو داشتی به شکل دیگه ای رقم میخوره... نمیدونم این روزهای سخت قراره کی تموم بشه، که نفس راحتی بکشیم و دلخوش باشیم به آینده، و گذشته نه چندان خوبی که داشتیم رو جبران کنیم.. خسته شدم از اضطراب این سالها، سالهایی که قرار بود جوونی کنیم و بهترین سالهای عمرمون باشه، اما تو اوج جوونی پیر شدیم.. کشوری که برای هیچ کدوم از استعدادهاش هیچ زمینه ای ایجاد نمیکنه و هر سال هزاران نفر تحصیل کرده دانشگاهی به زمره بیکارها اضافه میشن، و بدون امید به آینده تباه شدن زندگیشون رو تماشا میکنن.. نزدیک بیست سال درس بخونی و آخرش هیچی به دست نیاری! و بر حسب شانس اگر کاری هم پیدا کنی (باید بذاری روی سرت و روزی هزار بار خدا رو شکر کنی) ربطی به رشته تحصیلیت نداره و همه مهارت هایی که خارج از دانشگاه یاد گرفتی فقط به کارت میاد! بماند که باید ماهها صبر کنی تا حق و حقوقت رو بگیری!!

ما نسلی هستیم که هر روز با تصمیم مدیرانی که سلیقه ای عمل می کنن، سرنوشتمون دستخوش تغییر میشه، و در کشوری زندگی میکنیم که هیچ کس به فکر منافع ملی نیست و روزانه دزدهای جدیدی معرفی میکنیم! میتونیم در این زمینه به همه کشورها دزد هم صادر کنیم!

نمیخواستم از این ناله نویسی ها کنم، اما جایی بهتر نیافتم که احساساتم رو تخلیه کنم! شما به بزرگی خودتون ببخشید...

  • حمید آبان

دیشب بعد از حرص خوردن ها و استرس کشیدن های فراوان، در عین ناباوری در مقابل ژاپن باختیم! اونم با سه تا گل!!! به قول محمدرضا احمدی نخوردیم نخوردیم یهو الان سه تا خوردیم!!! فوتبال همیشه جذاب ترین ورزش در کشور ما بوده و در هر دوره ای خاطرات زیادی باهاش داریم. از جام جهانی 98 و حماسه ملبورن! گرفته تا همین جام ملت های اخیر.. اما چیزی که فوتبال ما رو از بقیه کشورها متمایز کرده، همیشه استعداد ها بودن، و ما در هر دوره ای با نخبه هایی روبرو بودیم که تعیین کننده نتایج بازی ها بودن، ولی حلقه گمشده فوتبال ما یا بهتره بگم سیستم ما، برنامه ریزی های میان مدت و بلند مدته، اینکه فارغ از نتایج کوتاه مدت به فکر تشکیل یک آکادمی بزرگ با شعب مختلف در همه استان ها باشیم و استعدادها رو کشف کنیم، و از همون سنین نوجوانی پرورش بدیم تا در هر دوره دچار کمبود نیروی جوان با استعداد نباشیم.. اینطور نشه که یک بازیکن با سی و چند سال سن هنوز جایگزینی نداشته باشه در حد و اندازه های خودش! ژاپن تیمی رو به این تورنمنت فرستاده بود که همگی جوان و تازه نفس بودن، و هدف بلند مدت اونها المپیک و جام جهانی بعدی هست، یعنی یک تغییر نسل برای آینده ای بهتر... یه زمانی رویاهاشون رو تو کارتون فوتبالیست ها دنبال می کردن، و حالا بیش از دو دهه ست که حرفه ای ترین فوتبال آسیا رو دارن، هم در لیگ قهرمانان اول میشن و هم در جام ملت ها! این وسط حالا چرا ما همیشه اول آسیا هستیم برمیگرده به ابتدای عرایضم، یعنی استعدادها و تعداد زیاد نیروی انسانی در کشور که عاشق فوتبال هستن.. اگر برنامه ریزی ژاپنی ها رو ما هم داشته باشیم، بی شک قوی ترین تیم آسیا خواهیم بود و چه بسا که در جام های جهانی مدعی باشیم. نکته دیگری که دیشب از دیده ها پنهان نبود، اخلاق بود، که اون هم باختیم متاسفانه...

کی روش با همه زحمت ها و تاثیرات مثبت زیادی که برای فوتبال ما به یادگار گذاشت، رفت.. با اومدن مربی بزرگ تر از کی روش هم فوتبال ما همینه و ممکنه در یک تورنمنت هم بدرخشیم اما در دراز مدت حریف کشورهای با برنامه نمیشیم..

نظر شما چیست؟

  • حمید آبان

در این مدت کوتاهی که وبلاگ نویسی رو از نو شروع کردم و امیدوارم بین راه رها نکنم و سالها اینجا بنویسم و از خوندن نوشته های دیگران لذت ببرم، دوستان وبلاگ نویس خوبی یافتم که با خوندنشون حس خوبی میگیرم، که این یقیناً از حال خوب اونها سرچشمه میگیره..

به تازگی با دوستی هم آشنا شدم با سواد، با سواد به معنای واقعی، کسی که منو با کتاب خوندن آشتی داد و خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و میگیرم و امیدوارم خواهم گرفت! قصه های هزار و یک شب رو همیشه دوست داشتم یه روز شروع کنم، اما مثل کلیدر دولت آبادی و ژان کریستف رومن رولان می ترسیدم برم سمتش!! حالا چرا می ترسیدم، چون فکر میکردم باید بشینم ته یک کتابخونه نمور و تاریک و بعد از یک هفته نخوردن و نخوابیدن تمومش کنم بیام بیرون! فیلم هندی هم زیاد نمی بینم، ولی قدرت تخیل بالیوودی دارم!! هزار و یک شب نثر شیوایی داره و پر از قصه های زیباست، برای مایی که قصه های تلخی رو داریم تجربه می کنیم و روزگار خوبی نیست، قصه خوندن حال خوبی داره، حداقل میتونیم در آینده برای فرزندانمون حرفی برای گفتن داشته باشیم و قصه ای برای شنیدن... کتاب خوندن یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست که غرق میشی تو بطن داستان و همه چیزو به شکلی که دلت میخواد تصور میکنی، و این باعث میشه قصه خوندن هر کس خاص باشه با فضایی متفاوت..

ای کاش کتاب خوندن بشه عادت روزمره همه ما، ای کاش به آگاهی برسیم، ای کاش همه متحد باشیم و برای بهتر زیستن به هم کمک کنیم...

پ ن: شما هم کتاب میخونید؟ (چه سوالیه! معلومه که میخونید)

پ ن: لطفاً درباره کتابی که در حال خوندنش هستید، سطری بنویسید...

  • حمید آبان

بخوان، به نام پروردگارت، آنکه تو را خلق کرد...

یه وقتایی به عقب که نگاه میکنی و افت و خیز ها و سختی ها رو مرور میکنی، به طرز شگفت انگیزی به معجزه ایمان میاری! حالا این معجزه شفای کور و گلستان شدن آتش منظورم نیست! همین اتفاقات به ظاهر پیش پا افتاده زندگی و مشکلاتی که حواست نیست چطور حل شدن رفتن پی کارشون، یه معجزه ست.. همین که نمی فهمی تو یک سال گذشته چطور همه قسط ها رو دادی و زندگی به روال مطلوبی گذشته خودش یه معجزه ست! اینکه تو سخت ترین روزهای زندگیت یهو پشت سر هم شاگرد داری و یکی پیداش میشه دو سال تمام به پسرش درس میدی، اینکه یکی بهت زنگ میزنه برای تدریس تو فلان مدرسه و تو بخاطر اینکه سربازی و نمیتونی صبح ها جایی تدریس کنی جواب رد بهش میدی، اما فرداش دوباره بهت زنگ بزنه بگه نمیتونی یه کاریش کنی؟؟ و فرمانده ات با یک روز مرخصی در هفته موافقت کنه و تو یک سال تو مدرسه درس بدی، معجزه نیست؟؟ این سه سال خیلی سخت گذشته، به سختی هرچه تمام تر، اما غیر از خدایی که همیشه حواسش بهم بوده، یه فرشته مهربون هم این پایین آروم جونم بوده و هست، کسی که تا آخر عمرم بهش مدیونم و هرکاری کنم جبران فداکاری هاش نمیشه.. زندگی رویایی که قرار بود با اسب سفیدم براش رقم بزنم، با سختی شروع شد، با سختی های زیاد، با دلهره و اضطراب زیاد.. و این عقبه منو وادار میکنه تا هر روز قوی تر بشم.....

پ ن: عنوان این پست و به یاد آوردن اون بالا سری رو مدیون پست یکی از دوستان وبلاگی هستم، باشد که رستگار شود...

  • حمید آبان

گاهی وقت ها باید سر برگردونی و به عقب نگاه کنی، به اینکه از کجا اومدی و الان کجایی.. گاهی وقت ها باید بشینی روی نیمکت پارک و به کارهایی که کردی فکر کنی، به حرف هایی که زدی، به دوستت دارم هایی که گفتی و شاید شنیدی... گاهی وقت ها باید بایستی کنار پنجره و به رفت و آمد ماشینها و آدم ها نگاه کنی، به اونی که چله تابستون کت پوشیده و اونی که چله زمستون یه لباس نازک.. گاهی وقت ها موقع قدم زدن باید به زمین و قدم ها نگاه کنی و بدون دیدن صورت آدمها توی ذهنت تصورشون کنی.. گاهی وقت ها باید رادیو گوش بدی، قصه شب رو دنبال کنی و دل بدی به صدای دلنشین گوینده رادیو که بیتی از حافظ میخونه.. گاهی وقتها باید یه فنجون چای بریزی برای خودت و لم بدی روی مبل و کتاب بخونی.. گاهی وقت ها باید شجریان بزاری و چشماتو ببندی و روحتو به پرواز در بیاری، گاهی وقت ها هم دل بدی به پیانوی لاچینی و معروفی، یا شاید ایروما و آرنالدز.. گاهی وقت ها باید توی پاییز قدم بزنی، زیر بارون خیس بشی.. گاهی وقت ها باید آشپزی کنی، خونه رو تمیز کنی، لباس ها رو روی بند پهن کنی..

گاهی وقت ها باید دل بدی و دل بکنی، به بعضی آدما و از خیلی آدما... گاهی وقت ها باید گریه کنی، یه دل سیر تو تنهایی.. گاهی وقت ها باید بری به اونایی که دیگه تو این دنیا نیستن سر بزنی و به یاد بیاری همه خاطرات رو، تا فراموش نکنی رفته ها رو...
پ ن: قرار بود چیز دیگه ای بنویسم، اما نمیدونم چرا اینجوری شد!!
پ ن: اون که میخواستم بنویسم عنوانش این بود: آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید...
پ ن: شاید پست بعدی راجع به این عنوان نوشتم
پ ن: بخوانید و واژه ای به یادگار بگذارید...
  • حمید آبان

خیلی سال میگذره از وبلاگ نویسی من! از روزهای اول که یکی از دوستان (هنوزم بعد از 15 سال دوستیم!!) منو با دنیای وبلاگ نویسی آشنا کرد خیلی سال میگذره، سالهایی پر از خاطره های تلخ و شیرین... چند وقتیه دوباره به سرم زده وبلاگ نویسی کنم، البته برای دل خودم، چون یجای دیگه یه وبلاگ (وبسایت) کاری هم دارم که هنوز داره کار خودشو میکنه.. امروز به چند تا وبلاگ خوب و قلم خیلی خوب برخوردم و حس و حال اون روزها دوباره در من زنده شد، گویی در زمان سفر کردم!! حکایت "رد پای خاکستری زمان" از "شام آخر" و "سرزمین رنگین کمان" میاد، جاهایی پر از خاطره و شب بیداری هایی که تبدیل به یک نوشته میشد، یا بعضی وقت ها چند خط شعر! تا یکی که فرسنگ ها اون طرف تر و با اختلاف ساعت بیشتر نشسته، بخونه و القصه... همه اون خاطرات رفت به صندوقچه تاریخ و فقط یک روایت شفاهی ازش بجا مونده.. روایتی که سالهای قبل یک بار دیگه هم پاک شده بود، اما به دلایل مشکلات فنی سرورها!! دوباره بازیابی شده بود، ولی الان دیگه نیست، و بعید میدونم هم دوباره اون نوشته ها رو ببینم!!

سرتون رو درد نیارم، اینجا قراره دنیای تازه ای باشه، با واژه های تازه.. بعضی ها شیرین و بعضی ها تلخ..
ممنون از دوستانی که به این وبلاگ سر میزنن، دنبال می کنن و احیانا نظر میدن..
همونطور که همه وبلاگ نویس ها میدونن، دلخوشیم به کامنت دوستان
در پناه حق پایدار و برقرار باشید
  • حمید آبان
این روزها آدم هایی پیدا می شن که شدیداً معتقد و خداشناس جلوه می کنن! اما پشت پرده اتفاقات دیگه ای رقم می خوره، گاهی حق مردم خورده میشه، گاهی خون بی گناهی ریخته... نمی دونیم تقاص این همه تزویر و ریا رو کی میخواد بده!! قطعاً خدایی بالای سر ما هست و روز جزایی، اما کو تا اون روز برسه و به چه درد ما میخوره تقاص اون همه ظلم!! گیرم کردنش تو آتیش دوزخ و مذاب داغ ریختن تو حلقش! اینا برای من یکی نون و آب نمیشه، من اینجا بمیرم از گرسنگی و طرف اون دنیا چوب تو آستینش کنن! نه تنها دلم خنک نمیشه، که بیشتر دلم میسوزه، به حال خودم... یه وقتایی میگم منم باید ظلم رو با ظلم جواب بدم، اما تو کتم نمیره حال بدی که دارم رو برای یکی دیگه بسازم!
راستی چرا اینجوری شدیم؟؟؟؟ چرا درد روی درد میاریم؟! چرا نمک روی زخم شدیم؟!
بلد نیستیم مثل آدم زندگی کنیم؟
بلد نیستیم به هم محبت کنیم؟
از کی تا حالا گرگ صفتی امتیاز محسوب میشه؟
بابا ما همون بچه هایی هستیم که تو کوچه هفت سنگ بازی می کردیم!
راه دزدی رو کی بهمون یاد داد؟ ما که از دزد می ترسیدیم!
روزگار همیشه بد بوده، اما این روزگار یه سر و گردن بدتره.. میشه گفت رکورد درد کشیدن رو داریم میشکنیم!!!!!!!!!
قصه آدما و زندگی و عشق و وفاداری داره به تاریکخونه تاریخ کشیده میشه، تا فراموش بشه همه چیز..
دیگه نه پهلوونی می شناسیم، نه جوونمردی!
شهر پر شده از دیو و دد و دژخیم!
رستم باید تا رد شد از این هفت خوان تاریک!!!!
تازه ادعای اعتقاد به خدا و پیغمبرشون هم میشه................
  • حمید آبان