آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شاملو» ثبت شده است

همه ما دیرترین زمانی که با شعر نو، آن هم نیما آشنا شدیم، به وقت مدرسه بود، آن هم با این شعر:

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم...

درست زمانی که شعر نو با روح و جانمان پیوند خورده بود، پای سهراب به میان آمد؛

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم

با این اشعار قد کشیدیم و بزرگ شدیم، به وقت تنهایی و عاشقی فروغ زمزمه کردیم؛

در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من
برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی تو ام به هر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که بر گزینمش به جای تو

شادی و غم منی بحیرتم
خواهم از تو، در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم، دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه، مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو

ره مبند، بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو"

شاملو خواندیم و درد کشیدیم از درد زمان، و چهره خاکستری آدم ها را در کالبد کلمات درک کردیم، گویی شاملو نگاهت را نشانه می گرفت، نگاه درونت را که چه وقت آن است که از عشق و عاشقی بگوییم، حال آنکه دنیا را درد فرا گرفته..

شب
سراسر
زنجیرِ زنجره بود
تا سحر،

سحرگه

به‌ناگاه با قُشَعْریره‌ی درد
در لطمه‌ی جانِ ما
جنگل
از خواب واگشود
مژگانِ حیرانِ برگش را
پلکِ آشفته‌ی مرگش را،
و نعره‌ی اُزگَلِ ارّه‌ زنجیری
سُرخ
بر سبزیِ‌ نگرانِ دره
فروریخت.

 تا به کسالتِ زردِ تابستان پناه آریم

دلشکسته
به‌ترکِ کوه گفتیم

اینچنین به دنیای واژه ها وارد شدیم، با کلمات نفس کشیدیم، به شعر خو کردیم، در تنهایی خویش کاغذ سیاه کردیم، حال و هوای شاعری برمان داشت! نوشتیم و پاره کردیم، نوشتیم و خط کشیدیم، نوشتیم و دل دادیم، نوشتیم و جان دادیم، به وقت جوانی پیر شدیم، درد کشیدیم و به یکباره مردیم، آری دنیای زنده ها را بدرود گفتیم، و همچون مردگان متحرک فقط نفس می کشیم، گویی چنان زنده ایم...

پ ن: پوزش از همه دوستان برای این تغییر قالب ها، امیدوارم تا تعویض قالب بعدی زمان زیادی طول بکشه، حداقل یک سال!

حمید آبان
۲۹ تیر ۹۸ ، ۱۱:۱۶ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۶ نظر

مرا می باید که در این خم راه

در انتظاری تاب سوز

سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم

چرا که سرانجام

امید

از سفری به دیر انجامیده باز می آید

به زمانی اما

ای دریغ

که مرا

بامی بر سر نیست

نه گلیمی

به زیر پای

از تاب خورشید

تفتیدن را

سبوئی نیست

تا آبش دهم

و بر آسودن از خستگی را

بالینی نه

که بنشانمش

مسافر چشم به راهی های من

بی گاهان از راه بخواهد رسید

ای همه امید ها

مرا به برآوردن این بام

نیروئی دهید

+ احمد شاملو

روزنوشت:

امروز صبح سوار تاکسی شدم که مثل هر روز به محل کارم برم. مکالمه من و راننده تاکسی:

(یک اسکناس ده هزار تومنی به راننده دادم و گفتم من سر تقاطع بعدی پیاده میشم، و راننده هفت هزار تومن به من پس داد)

- ببخشید آقا کرایه این مسیر دو هزار تومنه

+ نه آقا سه هزار تومنه

- این مسیر هر روز منه، من همیشه دو هزار تومن میدم

+ نه آقا من هر روز دارم این مسیر رو میرم و سه هزار تومن میگیرم، دروغ که ندارم بگم!

- منم دروغ ندارم بگم، من همیشه دو هزار تومن میدم. (خانم کناری من هم شرایطی مشابه من داشت و گفت ما هر روز دو هزار تومن میدیم)

+ الان من باید چقدر به شما بدم؟ 

- هزار تومن باید بدی

+ اصلاً اونو بده من بیا این هم ده هزار تومن خودت!!

- نه آقا من پول خودم رو میخوام نیازی به بذل و بخشش نیست.

بدون اینکه هزار تومن رو بگیرم پیاده شدم و گفتم من که راضی نیستم.

حالا چرا این ماجرا رو تعریف کردم؟

ما هر روز با اتفاقاتی شبیه این ماجرا روبرو میشیم، ممکنه یک روز تاکسی سوار بشیم، ممکنه برای خرید به یک فروشگاه یا مغازه بریم و یا هر کار دیگه ای که درش پول رد و بدل میشه، و ما بعنوان مصرف کننده یا خریدار یا خدمت گیرنده مبلغی رو به طرف مقابل پرداخت کنیم. این راننده تاکسی طبق اظهار خودش هر روز اون مسیر رو سه هزار تومن میگرفته و هیچ کسی بهش اعتراض نکرده و نگفته که داری بیشتر میگیری، و این براش عادی بوده که از من هم سه هزار تومن بگیره، و وقتی با اعتراض من روبرو شده بهش بر خورده که مگه هزار تومن چیه و این حرفها! آره هزار تومن پول زیادی نیست توی این دوره و زمونه، اما چیزی که اهمیت داره اینه که ما به ناحق کردن حقوقمون دامن میزنیم با این سکوت. من خودم به دلایلی در یک بازه زمانی از زندگیم به کار رانندگی (آژانس و اسنپ) مشغول بودم، و با سختی رانندگی، اون هم توی ترافیک وحشتناک تهران کاملاً آشنا هستم. اما زمانی که مسافری رو سوار می کردم، و برای پس دادن باقی کرایه مسیر دچار کمبود پول خرد میشدم، از مسافر درخواست می کردم بصورت آنلاین پرداخت کنه، یا از حق خودم میگذشتم و کرایه کمتری میگرفتم، غالباً مسافرها از حق خودشون میگذشتن و از باقی کرایه صرف نظر می کردن. این اتفاق برای من بعنوان مسافر هم بسیار پیش اومده و بخاطر کم بودن کرایه مسیر از پس گرفتن باقی پولم صرف نظر کردم. اما چیزی که اهمیت داشت این بود که هم من بعنوان راننده یا مسافر و هم مسافر یا راننده مقابل من از این موضوع آگاهی داریم که داریم کرایه بیشتری میگیریم یا میدیم، و این بخشش یا صرف نظر کردن از باقی پول با آگاهی و رضایت طرفین صورت گرفته، پس نه حقی ضایع شده، و نه حقی ایجاد شده. ماجرای امروز به برخورد راننده برمیگرده، اینکه خودش رو محق میدونه بیشتر از حقش دریافت کنه، و این ناشی از سکوت ماست که چنین حق نادرستی در ذهن اون راننده ایجاد شده.

حالا این ماجرای کوچیک رو که بارها هر روز باهاش برخورد داریم و تجربه میکنیم، به برخورد ما نسبت به عملکرد مسئولین کشور میتونیم نسبت بدیم. در مقابل بی کفایتی مدیران و مسئولان کشور سکوت می کنیم، از حق و حقوق خودمون میگذریم، و مطالبه گر نیستیم. نتیجه این کارمون هم میشه بقای مدیران بی کفایت بر مسند قدرت! پس مقصر اصلی همه این نابسامانی ها خود ما هستیم که روش مطالبه گری و احقاق حق رو یاد نگرفتیم و دوست هم نداریم یاد بگیریم.

چند درصد از ما (تحصیلکرده های دانشگاه رفته) قانون اساسی و قانون مدنی کشورمون رو خوندیم؟ چقدر به قوانین و حقوق خودمون آشنایی داریم؟

حمید آبان
۱۵ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱ نظر

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

از این زنجیریان، یک تن، زن‌اش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه‌یی کشته است

از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سر برزن، به خون نان‌فروشِ سختِ دندان‌گرد آغشته‌ست

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران‌ریز بر راهِ رباخواری نشسته‌اند

کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جسته‌اند

کسانی نیم‌شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مرده‌گان را می‌شکسته‌اند

من اما هیچ‌کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته‌ام

من اما راه بر مردِ رباخواری نبسته‌ام

من اما نیمه‌های شب

ز بامی بر سر بامی نجسته‌ام

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می‌دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد.

من اما، در زنان چیزی نمی‌یابم- گر آن هم‌زاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-

من اما، در دلِ کهسارِ رویاهای خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ

این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند،

با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی دور و لغزان،

می‌گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست…

جرم این است

جرم این است

 

احمد شاملو - زندان قصر 1336 - از کتاب باغ آینه

نقطه نظراتی پیرامون این شعر از زبان محمدرضا نوشمند (کلیک کنید)

 

 

حمید آبان
۰۹ اسفند ۹۷ ، ۱۳:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

وهر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان

وشگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم،

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که،

صداها و نشانه ها را در بی هوشی مان بشنود

برای تو و خویش روحی که این همه را در خود بگیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از فراموشی خود بیرون کشد

و بگذارد از آن چیز ها که در بندمان کشیده سخن بگوییم

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

از بخت یاری ماست شاید ،

که آنچه می خواهیم ، یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد

می خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور میکنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

می خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز

نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟

چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستریم

پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،

بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم، بادبان برچینم، پارو وا نهم، سکان رها کنم

به خلوت لنگر گاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم

و آغوشت را باز یابم،

استواری امن زمین را زیر پای خویش

پنجه در افکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن

سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان

عشق ما نیاز مند رهایی است نه تصاحب

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

سپیده دمان از پس شبی دراز

آواز خروسی می شنوم از دور دست

و با سومین بانگش در می یابم که رسوا شده ام

زخم زننده، مقاومت ناپذیر ،شگفت انگیز و پر راز و رمز است

آفرینش ،و همه آن چیز ها که شدن را امکان می دهد

هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر

این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت،

و همچنان استواری به و فادار ماندن به راهم ، خودم ،هدف و به تو

وفایی که تو و مرا به سوی هدف راهنمایی می کند

جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن

در میان راه دیدار می کنم حقیقت را، آزادی را ،خود را،

در میان راه می بارد و به بار می نشیند دوستی که توانمان دهد

تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما

تو و من

در وجودهر کس رازی بزرگ نهان است

داستانی راهی بیراهه ای

طرح افکندن این راز، راز من و راز تو

پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

بسیار وقت ها با هم از غم و شادی هم سخن ساز می کنیم

اما در همه چیز رازی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

به تو نگاه می کنم و می دانم که تو تنها نیازمند یک نگاهی

تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کند بگشایدت تا به در آیی

من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود

پیش از اینکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم

فریاد می کشم که ترکم گفته اند

چرا از خود نمی پرسم که کسی را دارم که

احساسم را، اندیشه و رویایم را، زندگی ام را با او قسمت کنم

آغاز جداسری شاید از دیگران نبود

حلقه های مداوم پیاپی تا دور دست

تصویردرست صادقانه

باخود وفادار می مانم آیا؟

یا راهی سهل تر اختیار می کنم

بی اعتمادی دری است خود ستایی و بیم چفت و بست غروراست

و تهی دستی دیوار است و لولا است

 زندانی را که در آن محبوس راه خویشیم

دلتنگیمان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه هایش تنفس می کنیم

تو و من توان آن را یافتیم که بر گشاییم که خود را بگشاییم

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم

خود را به تمامی بر آن می افکنم

اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست راهی به جز اینم نیست

اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم

میان ما همبستگی آنگونه می بارد که زندگی ما

هر دو تن را غرق در شکوفه می کند

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم

وگر نه می شکنیم بال های دوستی مان را

با در افکندن خود به دره شاید سر انجام به شناسایی خود توفیق یابم

 

- مارگوت بیگل

ترجمه احمد شاملو (از اینجا بشنوید)

 

حمید آبان
۰۴ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۲۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر