آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

روایتی تازه از پائیز

آبیــ آبان

جوانی من طوفانی بود ظلمانی
که اینجا و آنجا بر آن تابیدند خورشیدهای فروزان؛
تندر و باران چنان به ویرانی‌اش کشید
که در باغ من اندک ماند میوه‌های گلگون
حال که غروب اندیشه‌ها فرارسیده
بیلچه و شن‌کش باید
تا سامان دوباره بخشم زمین‌های به سیلاب شسته را
آنجا که آب حفره‌هایی به بزرگی گور کنده.
و چه معلوم این گل‌های تازه‌ای که به رؤیا می‌بینم
در این زمین شسته چون ریگزار ساحلی
جان دوباره بگیرند به قوت توشه معنوی؟


این وبلاگ و قصه هایش را بخوانید...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شجریان» ثبت شده است

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است

نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز

حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد

که سرور کیست سرگردان کدام است

بشنویم با جان و دل...


محمدرضا شجریان | کیهان کلهر | حسین علیزاده

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۵
حمید آبان

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

- هوشنگ ابتهاج (سایه)

- محمدرضا شجریان

 

پ ن: بشنویم:


۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۴۸
حمید آبان

 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد



تو دل بردار و از این دیار برو، برو آنجا که مهرویان عتاب کنند بر این خسته و آشفته دل، خبرت هست که روزگار به عهد خویش وفا نکرد؟ خبرت هست که نغمه مستانه چلچله ها سالهاست به سکوت تعبیر می شود؟ حال گنجشک ها خوب نیست، هزاران سوزناک می خوانند، بهار بوی اردی بهشت نمی دهد، و در تمنای دلی، دیگر عاشقی آواز نمی خواند.. تو دل بردار و از این دیار برو، کوچ کن از این سرزمین خاک گرفته، و صدای ناموزون ضربان قلبی این سوی حادثه را از یاد ببر، فراموش کن چه آمد بر دل فرهاد کوهکن، آن هنگام که شیرین وار پای نهادی بر این احساس، آن هنگام که سارها به سوگ سقوط این احساس گریستند و از آسمان اشک بارید...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۸ ، ۰۹:۳۸
حمید آبان

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

پ ن: هیچ نتوانم گفت...

گوش جان بسپاریم


دریافت

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۲۳
حمید آبان